ای دل عبث مخور غم دنیا را | فکرت مکن نیامده فردا را کنج قفس چو نیک بیندیشی | چون گلشن است مرغ شکیبا را بشکاف خاک را و ببین آنگه | بی مهری زمانه رسوا را این دشت خوابگاه شهیدانست | فرصت شمار وقت تماشا را از عمر رفته نیز شماری کن | مشمار جدی و عقرب و جوزا را دور است کاروان سحر زینجا | شمعی بباید این شب یلدا را در پرده صد هزار سیه کاریست | این تند سیر گنبد خضرا را پیوند او مجوی که گم کرد است | نوشیروان و هرمز و دارا را این جویبار خرد که می بینی | از جای کنده صخره صما را آرامشی ببخش توانی گر | این دردمند خاطر شیدا را افسون فسای افعی شهوت را | افسار بند مرکب سودا را پیوند بایدت زدن ای عارف | در باغ دهر حنظل و خرما را زاتش بغیر آب فرو ننشاند | سوز و گداز و تندی و گرما را پنهان هرگز می نتوان کردن | از چشم عقل قصه پیدا را دیدار تیره روزی نابینا | عبرت بس است مردم بینا را ای دوست تا که دسترسی داری | حاجت بر آر اهل تمنا را زیراک جستن دل مسکینان | شایان سعادتی است توانا را از بس بخفتی این تن آلوده | آلود این روان مصفا را از رفعت از چه با تو سخن گویند | نشناختی تو پستی و بالا را مریم بسی بنام بود لکن | رتبت یکی است مریم عذرا را بشناس ایکه راهنوردستی | پیش از روش درازی و پهنا را خود رای می نباش که خودرایی | راند از بهشت آدم و حوا را پاکی گزین که راستی و پاکی | بر چرخ بر فراشت مسیحا را آنکس ببرد سود که بی انده | آماج گشت فتنه دریا را اول بدیده روشنیی آموز | زان پس بپوی این ره ظلما را پروانه پیش از آنکه بسوزندش | خرمن بسوخت وحشت و پروا را شیرینی آنکه خورد فزون از حد | مستوجب است تلخی صفرا را ای باغبان سپاه خزان آمد | بس دیر کشتی این گل رعنا را بیمار مرد بسکه طبیب او | بیگاه کار بست مداوا را علم است میوه شاخه هستی را | فضل است پایه مقصد والا را نیکو نکوست غازه و گلگونه | نبود ضرور چهره زیبا را عاقل بوعده بره بریان | ندهد ز دست نزل مهنا را ای نیک با بدان منشین هرگز | خوش نیست وصله جامه دیبا را گردی چو پاکباز فلک بندد | بر گردن تو عقد ثریا را صیاد را بگوی که پر مشکن | این صید تیره روز بی آوا را ای آنکه راستی بمن آموزی | خود در ره کج از چه نهی پا را خون یتیم در کشی و خواهی | باغ بهشت و سایه طوبی را نیکی چه کرده ایم که تا روزی | نیکو دهند مزد عمل ما را انباز ساختیم و شریکی چند | پروردگار صانع یکتا را برداشتیم مهره رنگین را | بگذاشتیم لولو لالا را آموزگار خلق شدیم اما | نشناختیم خود الف و با را بت ساختیم در دل و خندیدیم | بر کیش بد برهمن و بودا را ای آنکه عزم جنگ یلان داری | اول بسنج قوت اعضا را از خاک تیره لاله برون کردن | دشوار نیست ابر گهر زا را ساحر فسون و شعبده انگارد | نور تجلی و ید بیضا را در دام روزگار ز یکدیگر | نتوان شناخت پشه و عنقا را در یک ترازو از چه ره اندازد | گوهرشناس گوهر و مینا را هیزم هزار سال اگر سوزد | ندهد شمیم عود مطرا را بر بوریا و دلق کس ای مسکین | نفروختست اطلس و خارا را ظلم است در یکی قفس افکندن | مردار خوار و مرغ شکرخا را خون سر و شرار دل فرهاد | سوزد هنوز لاله حمرا را پروین بروز حادثه و سختی | در کار بند صبر و مدارا را کار مده نفس تبه کار را | در صف گل جا مده این خار را کشته نکودار که موش هوی | خورده بسی خوشه و خروار را چرخ و زمین بنده تدبیر تست | بنده مشو درهم و دینار را همسر پرهیز نگردد طمع | با هنر انباز مکن عار را ای که شدی تاجر بازار وقت | بنگر و بشناس خریدار را چرخ بدانست که کار تو چیست | دید چو در دست تو افزار را بار وبال است تن بی تمیز | روح چرا می کشد این بار را کم دهدت گیتی بسیاردان | به که بسنجی کم و بسیار را تا نزند راهروی را بپای | به که بکوبند سر مار را خیره نوشت آنچه نوشت اهرمن | پاره کن این دفتر و طومار را هیچ خردمند نپرسد ز مست | مصلحت مردم هشیار را روح گرفتار و بفکر فرار | فکر همین است گرفتار را آینه تست دل تابناک | بستر از این آینه زنگار را دزد بر این خانه از آنرو گذشت | تا بشناسد در و دیوار را چرخ یکی دفتر کردارهاست | پیشه مکن بیهده کردار را دست هنر چید نه دست هوس | میوه این شاخ نگونسار را رو گهری جوی که وقت فروش | خیره کند مردم بازار را در همه جا راه تو هموار نیست | مست مپوی این ره هموار را رهاییت باید رها کن جهانرا | نگهدار ز آلودگی پاک جانرا بسر برشو این گنبد آبگون را | بهم بشکن این طبل خالی میانرا گذشتنگه است این سرای سپنجی | برو باز جو دولت جاودانرا زهر باد چون گرد منما بلندی | که پست است همت بلند آسمانرا برود اندرون خانه عاقل نسازد | که ویران کند سیل آن خانمانرا چه آسان بدامت درافکند گیتی | چه ارزان گرفت از تو عمر گرانرا ترا پاسبان است چشم تو و من | همی خفته می بینم این پاسبانرا سمند تو زی پرتگاه از چه پوید | ببین تا بدست که دادی عنانرا ره و رسم بازارگانی چه دانی | تو کز سود نشناختستی زیانرا یکی کشتی از دانش و عزم باید | چنین بحر پر وحشت بیکرانرا زمینت چو اژدر بناگه ببلعد | تو باری غنیمت شمار این زمانرا فروغی ده این دیده کم ضیا را | توانا کن این خاطر ناتوانرا تو ای سالیان خفته بگشای چشمی | تو ای گمشده بازجو کاروانرا مفرسای با تیره رایی درون را | میالای با ژاژخایی دهانرا ز خوان جهان هر که را یک نواله | بدادند و آنگه ربودند خوانرا به بستان جان تا گلی هست پروین | تو خود باغبانی کن این بوستانرا یکی پرسید از سقراط کز مردن چه خواندستی | بگفت ای بیخبر مرگ از چه نامی زندگانی را اگر زین خاکدان پست روزی بر پری بینی | که گردونها و گیتی هاست ملک آن جهانی را چراغ روشن جانرا مکن در حصن تن پنهان | مپیچ اندر میان خرقه این یاقوت کانی را مخسب آسوده ای برنا که اندر نوبت پیری | به حسرت یاد خواهی کرد ایام جوانی را به چشم معرفت در راه بین آنگاه سالک شو | که خواب آلوده نتوان یافت عمر جاودانی را ز بس مدهوش افتادی تو در ویرانه گیتی | بحیلت دیو برد این گنجهای رایگانی را دلت هرگز نمیگشت این چنین آلوده و تیره | اگر چشم تو میدانست شرط پاسبانی را متاع راستی پیش آر و کالای نکوکاری | من از هر کار بهتر دیدم این بازارگانی را بهل صباغ گیتی را که در یک خم زند آخر | سپید و زرد و مشکین و کبود و ارغوانی را حقیقت را نخواهی دید جز با دیده معنی | نخواهی یافتن در دفتر دیو این معانی را بزرگانی که بر شالوده جان ساختند ایوان | خریداری نکردند این سرای استخوانی را اگر صد قرن شاگردی کنی در مکتب گیتی | نیاموزی ازین بی مهر درس مهربانی را بمهمانخانه آز و هوی جز لاشه چیزی نیست | برای لاشخواران واگذار این میهمانی را بسی پوسیده و ارزان گران بفروخت اهریمن | دلیل بهتری نتوان شمردن هر گرانی را ز شیطان بدگمان بودن نوید نیک فرجامیست | چو خون در هر رگی باید دواند این بدگمانی را نهفته نفس سوی مخزن هستی رهی دارد | نهانی شحنه ای میباید این دزد نهانی را چو دیوان هر نشان و نام میپرسند و میجویند | همان بهتر که بگزینیم بی نام و نشانی را تمام کارهای ما نمیبودند بیهوده | اگر در کار می بستیم روزی کاردانی را هزاران دانه افشاندیم و یک گل زانمیان نشکفت | بشورستان تبه کردیم رنج باغبانی را بگرداندیم روی از نور و بنشستیم با ظلمت | رها کردیم باقی را و بگرفتیم فانی را شبان آز را با گله پرهیز انسی نیست | بگرگی ناگهان خواهد بدل کردن شبانی را همه باد بروت است اندرین طبع نکوهیده | بسیلی سرخ کردستیم روی زعفرانی را بجای پرده تقوی که عیب جان بپوشاند | ز جسم آویختیم این پرده های پرنیانی را چراغ آسمانی بود عقل اندر سر خاکی | ز باد عجب کشتیم این چراغ آسمانی را بیفشاندیم جان اما به قربانگاه خودبینی | چه حاصل بود جز ننگ و فساد این جانفشانی را چرا بایست در هر پرتگه مرکب دوانیدن | چه فرجامی است غیر از اوفتادن بدعنانی را شراب گمرهی را میشکستیم ار خم و ساغر | بپایان میرساندیم این خمار و سرگرانی را نشان پای روباه است اندر قلعه امکان | بپر چون طایر دولت رها کن ماکیانی را تو گه سرگشته جهلی و گه گم گشته غفلت | سر و سامان که خواهد داد این بی خانمانی را ز تیغ حرص جان هر لحظه ای صد بار میمیرد | تو علت گشته ای این مرگهای ناگهانی را رحیل کاروان وقت می بینند بیداران | برای خفتگان میزن درای کاروانی را در آن دیوان که حق حاکم شد و دست و زبان شاهد | نخواهد بود بازار و بها چیره زبانی را نباید تاخت بر بیچارگان روز توانایی | بخاطر داشت باید روزگار ناتوانی را تو نیز از قصه های روزگار باستان گردی | بخوان از بهر عبرت قصه های باستانی را پرند عمر یک ابریشم و صد ریسمان دارد | ز انده تار باید کرد پود شادمانی را یکی زین سفره نان خشک برد آن دیگری حلوا | قضا گویی نمیدانست رسم میزبانی را معایب را نمیشویی مکارم را نمیجویی | فضیلت میشماری سرخوشی و کامرانی را مکن روشن روان را خیره انباز سیه رایی | که نسبت نیست باتیره دلی روشن روانی را درافتادی چو با شمشیر نفس و در نیفتادی | بمیدانها توانی کار بست این پهلوانی را بباید کاشتن در باغ جان از هر گلی پروین | بر این گلزار راهی نیست باد مهرگانی را ای کنده سیل فتنه ز بنیادت | وی داده باد حادثه بر بادت در دام روزگار چرا چونان | شد پایبند خاطر آزادت تنها نه خفتن است و تن آسانی | مقصود ز آفرینش و ایجادت نفس تو گمره است و همی ترسم | گمره شوی چو او کند ارشادت دل خسرو تن است چو ویران شد | ویرانه ای چسان کند آبادت غافل بزیر گنبد فیروزه | بگذشت سال عمر ز هفتادت بس روزگار رفت به پیروزی | با تیرماه و بهمن و خردادت هر هفته و مهی که به پیش آمد | بر پیشباز مرگ فرستادت داری سفر به پیش و همی بینم | بی رهنما و راحله و زادت کرد آرزو پرستی و خود بینی | بیگانه از خدای چو شدادت تا از جهان سفله نه ای فارغ | هرگز نخواند اهل خرد رادت این کور دل عجوزه بی شفقت | چون طعمه بهر گرگ اجل زادت روزیت دوست گشت و شبی دشمن | گاهی نژند کرد و گهی شادت ای بس ره امید که بربستت | ای بس در فریب که بگشادت هستی تو چون کبوتر کی مسکین | بازی چنین قوی شده صیادت پروین نهفته دیویت آموزد | دیو زمانه گر شود استادت ای دل فلک سفله کجمدار است | صد بیم خزانش بهر بهار است باغی که در آن آشیانه کردی | منزلگه صیاد جانشکار است از بدسری روزگار بی باک | غمگین مشو ایدوست روزگار است یغماگر افلاک سخت بازوست | دردی کش ایام هوشیار است افسانه نوشیروان و دارا | ورد سحر قمری و هزار است ز ایوان مداین هنوز پیدا | بس قصه پنهان و آشکار است اورنگ شهی بین که پاسبانش | زاغ و زغن و گور و سوسمار است بیغوله غولان چرا بدینسان | آن کاخ همایون زرنگار است از ناله نی قصه ای فراگیر | بس نکته در آن ناله های زار است در موسم گل ابر نوبهاری | بر سرو و گل و لاله اشکبار است آورده ز فصل بهار پیغام | این سبزه که بر طرف جویبار است در رهگذر سیل خانه کردن | بیرون شدن از خط اعتبار است تعویذ بجوی از درستکاری | اهریمن ایام نابکار است آشفته و مستیم و بر گذرگاه | سنگ و چه و دریا و کوهسار است دل گرسنه ماندست و روح ناهار | تن را غم تدبیر احتکار است آن شحنه که کالا ربود دزد است | آن نور که کاشانه سوخت نار است خوش آنکه ز حصن جهان برونست | شاد آنکه بچشم زمانه خوار است از قله این بیمناک کهسار | خونابه روان همچو آبشار است بار جسد از دوش جان فرو نه | آزاده روان تو زیر بار است این گوهر یکتای عالم افروز | در خاک بدینگونه خاکسار است فردا ز تو ناید توان امروز | رو کار کن اکنون که وقت کار است همت گهر وقت را ترازوست | طاعت شتر نفس را مهار است در دوک امل ریسمان نگردد | آن پنبه که همسایه شرار است کالا مبر ای سودگر بهمراه | کاین راه نه ایمن ز گیر و دار است ای روح سبک بر سپهر برپر | کاین جسم گران عاقبت غبار است بس کن به فراز و نشیب جستن | این رسم و ره اسب بی فسار است طوطی نکند میل سوی مردار | این عادت مرغان لاشخوار است هرچند که ماهر بود فسونگر | فرجام هلاکش ز نیش مار است عمر گذران را تبه مگردان | بعد از تو مه و هفته بیشمار است زندانی وقت عزیز ای دل | همواره در اندیشه فرار است از جهل مسوزش بروز روشن | ای بیخبر این شمع شام تار است کفتار گرسنه چه میشناسد | کهو بره پروار یا نزار است بیهوده مکوش ای طبیب دیگر | بیمار تو در حال احتضار است باید که چراغی بدست گیرد | در نیمه شب آنکس که رهگذار است امسال چنان کن که سود یابی | اندوهت اگر از زیان پار است آسایش صد سال زندگانی | خوشنودی روزی سه و چهار است بار و بنه مردمی هنر شد | بار تو گهی عیب و گاه عار است اندیشه کن از فقر و تنگدستی | ای آنکه فقیریت در جوار است گلچین مشو ایدوست کاندرین باغ | یک غنچه جلیس هزار خار است بیچاره در افتد زبون دهد جان | صیدی که در این دامگه دچار است بیش از همه با خویشتن کند بد | آنکس که بدخلق خواستار است ای راهنورد ره حقیقت | هشدار که دیوت رکابدار است ای دوست مجازات مستی شب | هنگام سحر سستی خمار است آنکس که از این چاه ژرف تیره | با سعی و عمل رست رستگار است یک گوهر معنی ز کان حکمت | در گوش چو فرخنده گوشوار است هرجا که هنرمند رفت گو رو | گر کابل و گر چین و قندهار است فضل است که سرمایه بزرگی است | علم است که بنیاد افتخار است کس را نرساند چرا بمنزل | گر توسن افلاک راهوار است یکدل نشود ای فقیه با کس | آنرا که دل و دیده صد هزار است چون با دگران نیست سازگاریش | با تو مشو ایمن که سازگار است از ساحل تن گر کناره گیری | سود تو درین بحر بی کنار است از بنده جز آلودگی چه خیزد | پاکی صفت آفریدگار است از خون جگر نافه پروراندن | تنها هنر آهوی تتار است ز ابلیس ره خود مپرس گرچه | در بادیه کعبه رهسپار است پیراهن یوسف چرا نیارند | یعقوب بکنعان در انتظار است بیدار شو ای گوهری که انکشت | در جایگاه در شاهوار است گفتار تو همواره از تو پروین | در صفحه ایام یادگار است آهوی روزگار نه آهوست اژدر است | آب هوی و حرص نه آبست آذر است زاغ سپهر گوهر پاک بسی وجود | بنهفت زیر خاک و ندانست گوهر است در مهد نفس چند نهی طفل روح را | این گاهواره رادکش و سفله پرور است هر کس ز آز روی نهفت از بلا رهید | آنکو فقیر کرد هوای را توانگر است در رزمگاه تیره آلودگان نفس | روشندل آنکه نیکی و پاکیش مغفر است در نار جهل از چه فکندیش این دلست | در پای دیو از چه نهادیش این سر است شمشیرهاست آخته زین نیلگون نیام | خونابه هانهفته در این کهنه ساغر است تا در رگ تو مانده یکی قطره خون بجای | در دست آز از پی فصد تو نشتر است همواره دید و تیره نگشت این چه دیده ایست | پیوسته کشت و کندنگشت این چه خنجر است دانی چه گفت نفس بگمراه تیه خویش | زین راه بازگرد گرت راه دیگر است در دفتر ضمیر چو ابلیس خط نوشت | آلوده گشت هرچه بطومار و دفتر است مینا فروش چرخ ز مینا هر آنچه ساخت | سوگند یاد کرد که یاقوت احمر است از سنگ اهرمن نتوان داشت ایمنی | تا بر درخت بارور زندگی بر است ای عجب این راه نه راه خداست | زانکه در آن اهرمنی رهنماست قافله بس رفت از این راه لیک | کس نشد آگاه که مقصد کجاست راهروانی که درین معبرند | فکرتشان یکسره آز و هواست ای رمه این دره چراگاه نیست | ای بره این گرگ بسی ناشتاست تا تو ز بیغوله گذر میکنی | رهزن طرار تو را در قفاست دیده ببندی و درافتی بچاه | این گنه تست نه حکم قضاست لقمه سالوس کرا سیر کرد | چند بر این لقمه تو را اشتهاست نفس بسی وام گرفت و نداد | وام تو چون باز دهد بینواست خانه جان هرچه توانی بساز | هرچه توان ساخت درین یک بناست کعبه دل مسکن شیطان مکن | پاک کن این خانه که جای خداست پیرو دیوانه شدن ز ابلهی است | موعظت دیو شنیدن خطاست تا بودت شمع حقیقت بدست | راه تو هرجا که روی روشناست تا تو قفس سازی و شکر خری | طوطیک وقت ز دامت رهاست حمله نیارد بتو ثعبان دهر | تا چو کلیمی تو و دینت عصاست ای گل نوزاد فسرده مباش | زانکه تو را اول نشو و نماست طایر جانرا چه کنی لاشخوار | نزد کلاغش چه نشانی هماست کاهلیت خسته و رنجور کرد | درد تو دردیست که کارش دواست چاره کن آزردگی آز را | تا که بدکان عمل مومیاست روی و ریا را مکن آیین خویش | هرچه فساد است ز روی و ریاست شوخ تن و جامه چه شویی همی | این دل آلوده به کارت گواست پای تو همواره براه کج است | دست تو هر شام و سحر بر دعاست چشم تو بر دفتر تحقیق لیک | گوش تو بر بیهده و ناسزاست بار خود از دوش برافکنده ای | پشت تو از پشته شیطان دوتاست نان تو گه سنگ بود گاه خاک | تا به تنور تو هوی نانواست ورطه و سیلاب نداری به پیش | تا خردت کشتی و جان ناخداست قصر دل افروز روان محکم است | کلبه تن را چه ثبات و بقاست جان بتو هرچند دهد منعم است | تن ز تو هرچند ستاند گداست روغن قندیل تو آبست و بس | تیرگی بزم تو بیش از ضیاست منزل غولان ز چه شد منزلت | گر ره تو از ره ایشان جداست جهل بلندی نپسندد چه است | عجب سلامت نپذیرد بلاست آنچه که دوران نخرد یکدلیست | آنچه که ایام ندارد وفاست دزد شد این شحنه بی نام و ننگ | دزد کی از دزد کند بازخواست نزد تو چون سرد شود آتش است | از تو چرا درگذرد اژدهاست وقت گرانمایه و عمر عزیز | طعمه سال و مه و صبح و مساست از چه همی کاهدمان روز و شب | گر که نه ما گندم و چرخ آسیاست گر که یمی هست در آخر نمی است | گر که بنایی است در آخر هباست ما بره آز و هوی سایلیم | مورچه در خانه خود پادشاست خیمه ز دستیم و گه رفتن است | غرق شدستیم و زمان شناست گلبن معنی نتوانی نشاند | تا که درین باغچه خار و گیاست کشور جان تو چو ویرانه ایست | ملک دلت چون ده بی روستاست شعر من آینه کردار تست | ناید از آیینه به جز حرف راست روشنی اندوز که دلرا خوشی است | معرفت آموز که جانرا غذاست پایه قصر هنر و فضل را | عقل نداند ز کجا ابتداست پرده الوان هوی را بدر | تا بپس پرده ببینی چهاست به که بجوی و جر دانش چرد | آهوی جانست که اندر چراست خیره ز هر پویه ز میدان مرو | با فلک پیر ترا کارهاست اطلس نساج هوی و هوس | چون گه تحقیق رسد بوریاست بیهده پروین در دانش مزن | با تو درین خانه چه کس آشناست گویند عارفان هنر و علم کیمیاست | وان مس که گشت همسر این کیمیا طلاست فرخنده طایری که بدین بال و پر پرد | همدوش مرغ دولت و همعرصه هماست وقت گذشته را نتوانی خرید باز | مفروش خیره کاین گهر پاک بی بهاست گر زنده ای و مرده نه ای کار جان گزین | تن پروری چه سود چو جان تو ناشتاست تو مردمی و دولت مردم فضیلت است | تنها وظیفه تو همی نیست خواب و خاست زان راه باز گرد که از رهروان تهی است | زان آدمی بترس که با دیو آشناست سالک نخواسته است ز گمگشته رهبری | عاقل نکرده است ز دیوانه بازخواست چون معدنست علم و در آن روح کارگر | پیوند علم و جان سخن کاه و کهرباست خوشتر شوی بفضل زلعلی که در زمی است | برتر پری بعلم ز مرغی که در هواست گر لاغری تو جرم شبان تو نیست هیچ | زیرا که وقت خواب تو در موسم چراست دانی ملخ چه گفت چو سرما و برف دید | تا گرم جست و خیز شدم نوبت شتاست جان را بلند دار که این است برتری | پستی نه از زمین و بلندی نه از سماست اندر سموم طیبت باد بهار نیست | آن نکهت خوش از نفس خرم صباست آن را که دیبه هنر و علم در بر است | فرش سرای او چه غم ارزانکه بوریاست آزاده کس نگفت ترا تا که خاطرت | گاهی اسیر آز و گهی بسته هواست مزدور دیو و هیمه کش او شدیم از آن | کاین سفله تن گرسنه و در فکرت غذاست تو دیو بین که پیش رو راه آدمی است | تو آدمی نگر که چو دستیش رهنماست بیگانه دزد را بکمین میتوان گرفت | نتوان رهید ز آفت دزدی که آشناست بشناس فرق دوست ز دشمن بچشم عقل | مفتون مشو که در پس هر چهره چهره هاست جمشید ساخت جام جهان بین از آنسبب | کگه نبود ازین که جهان جام خودنماست زنگارهاست در دل آلودگان دهر | هر پاک جامه را نتوان گفت پارساست ایدل غرور و حرص زبونی و سفلگی است | ای دیده راه دیو ز راه خدا جداست گر فکر برتری کنی و بر پری بشوق | بینی که در کجایی و اندر سرت چهاست جان شاخه ایست میوه آن علم و فضل و رای | در شاخه ای نگر که چه خوشرنگ میوه هاست ای شاخ تازه رس که بگلشن دمیده ای | آن گلبنی که گل ندهد کمتر از گیاست اعمی است گر بدیده معنیش بنگری | آن کو خطا نمود و ندانست کان خطاست زان گنج شایگان که بکنج قناعت است | مور ضعیف گر چو سلیمان شود رواست دهقان تویی بمزرع ملک وجود خویش | کار تو همچو غله و ایام آسیاست سر بی چراغ عقل گرفتار تیرگی است | تن بی وجود روح پراکنده چون هباست همنیروی چنار نگشته است شاخکی | کز هر نسیم بیدصفت قامتش دوتاست گر پند تلخ میدهمت ترشرو مباش | تلخی بیاد آر که خاصیت دواست در پیش پای بنگر و آنگه گذار پای | در راه چاه و چشم تو همواره در قفاست چون روشنی رسد ز چراغی که مرده است | چون درد به شود ز طبیبی که مبتلاست گندم نکاشتیم گه کشت زان سبب | ما را بجای آرد در انبار لوبیاست در آسمان علم عمل برترین پراست | در کشور وجود هنر بهترین غناست میجوی گرچه عزم تو ز اندیشه برتر است | میپوی گرچه راه تو در کام اژدهاست در پیچ و تابهای ره عشق مقصدیست | در موجهای بحر سعادت سفینه هاست قصر رفیع معرفت و کاخ مردمی | در خاکدان پست جهان برترین بناست عاقل کسیکه رنجبر دشت آرزو است | خرم کسیکه درده امید روستاست بازارگان شدستی و کالات هیچ نیست | در حیرتم که نام تو بازارگان چراست با دانش است فخر نه با ثروت و عقار | تنها هنر تفاوت انسان و چارپاست زاشوبهای سیل و ز فریادهای موج | نندیشد ای فقیه هر آنکس که ناخداست دیوانگی است قصه تقدیر و بخت نیست | از بام سرنگون شدن و گفتن این قضاست آن سفله ای که مفتی و قاضی است نام او | تا پود و تار جامه اش از رشوه و رباست گر درهمی دهند بهشتی طمع کنند | کو آنچنان عبادت و زهدی که بیریاست جانرا هر آنکه معرفت آموخت مردم است | دل را هر آنکه نیک نگهداشت پادشاست شالوده کاخ جهان بر آبست | تا چشم بهم بر زنی خرابست ایمن چه نشینی درین سفینه | کاین بحر همیشه در انقلابست افسونگر چرخ کبود هر شب | در فکرت افسون شیخ و شابست ای تشنه مرو کاندرین بیابان | گر یک سر آبست صد سرابست سیمرغ که هرگز بدام نیاد | در دام زمانه کم از ذبابست چشمت بخط و خال دلفریب است | گوشت بنوای دف و ربابست تو بیخود و ایام در تکاپو است | تو خفته و ره پر ز پیچ و تابست آبی بکش از چاه زندگانی | همواره نه این دلو را طنابست بگذشت مه و سال وین عجب نیست | این قافله عمریست در شتابست بیدار شو ای بخت خفته چوپان | کاین بادیه راحتگه ذیابست بر گرد از آنره که دیو گوید | کای راهنورد این ره صوابست ز انوار حق از اهرمن چه پرسی | زیراک سیوال تو بی جوابست با چرخ تو با حیله کی برآیی | در پشه کجا نیروی عقابست بر اسب فساد از چه زین نهادی | پای تو چرا اندرین رکابست دولت نه به افزونی حطام است | رفعت نه به نیکویی ثیابست جز نور خرد رهنمای مپسند | خودکام مپندار کامیابست خواندن نتوانیش چون چه حاصل | در خانه هزارت اگر کتابست هشدار که توش و توان پیری | سعی و عمل موسم شبابست بیهوده چه لرزی ز هر نسیمی | مانند چراغی که بی حبابست گر پای نهد بر تو پیل دانی | کز پای تو چون مور در عذابست بی شمع شب این راه پرخطر را | مسپر بامیدی که ماهتابست تا چند و کی این تیره جسم خاکی | بر چهره خورشید جان سحابست در زمره پاکیزگان نباشی | تا بر دلت آلودگی حجابست پروین چه حصاد و چه کشتکاری | آنجا که نه باران نه آفتابست آنکس که چو سیمرغ بی نشانست | از رهزن ایام در امانست ایمن نشد از دزد جز سبکبار | بر دوش تو این بار بس گرانست اسبی که تو را میبرد بیک عمر | بنگر که بدست که اش عنانست مردم کشی دهر بی سلاح است | غارتگری چرخ ناگهانست خودکامی افلاک آشکار است | از دیده ما خفتگان نهانست افسانه گیتی نگفته پیداست | افسونگریش روشن و عیانست هر غار و شکافی بدامن کوه | با عبرت اگر بنگری دهانست بازیچه این پرده سحربازیست | بی باکی این دست داستانست دی جغد به ویرانه ای بخندید | کاین قصر ز شاهان باستانست تو از پی گوری دوان چو بهرام | آگه نه که گور از پیت دوانست شمشیر جهان کند مینماند | تا مستی و خواب تواش فسانست بس قافله گم گشته است از آنروز | کاین گمشده سالار کاروانست بس آدمیان پای بند دیوند | بسیار سر اینجا بر آستانست از پای در افتد به نیمه راه | آن رفته که بی توشه و توانست زین تیره تن امید روشنی نیست | جانست چراغ وجود جانست شادابی شاخ و شکوفه در باغ | هنگام گل از سعی باغبانست دل را ز چه رو شوره زار کردی | خارش بکن ایدوست بوستانست خون خورده و رخسار کرده رنگین | این لعل که اندر حصار کانست آری سمن و لاله روید از خاک | تا ابر بهاری گهر فشانست در کیسه خود بین که تا چه داری | گیرم که فلان گنج از فلانست ز اسرار حقیقت مپرس کاین راز | بالاتر از اندیشه و گمانست ای چشمه کوچک بچشم فکرت | بحریست که بی کنه و بی کرانست اینجا نرسد کشتیی بساحل | گر زانکه هزارانش بادبانست بر پر که نگردد بلند پرواز | مرغیکه درین پست خاکدانست گرگ فلک آهوی وقت را خورد | در مطبخ ما مشتی استخوانست اندیشه کن از باز ای کبوتر | هر چند تو را عرصه آسمانست جز گرد نکویی مگرد هرگز | نیکی است که پاینده در جهانست گر عمر گذاری به نیکنامی | آنگاه تو را عمر جاودانست در ملک سلیمان چرا شب و روز | دیوت بسر سفره میهمانست پیوند کسی جوی کاشنایی است | اندوه کسی خور که مهربانست مگذار که میرد ز ناشتایی | جان را هنر و علم همچو نانست فضل است چراغی که دلفروزست | علم است بهاری که بی خزانست چوگان زن تا بدستت افتد | این گوی سعادت که در میانست چون چیره بدین چار دیو گردد | آنکس که چنین بیدل و جبانست گر پنبه شوی آتشت زمین است | ور مرغ شوی روبهت زمانست بس تیرزنان را نشانه کردست | این تیر که در چله کمانست در لقمه هر کس نهفته سنگی | بر خوان قضا آنکه میزبانست یکرنگی ناپایدار گردون | کم عمرتر از صرصر و دخانست فرصت چو یکی قلعه ایست ستوار | عقل تو بر این قلعه مرزبانست کالا مخر از اهرمن ازیراک | هر چند که ارزان بود گرانست آن زنده که دانست و زندگی کرد | در پیش خردمند زنده آنست آن کو بره راست میزند گام | هر جا که برد رخت کامرانست بازیچه طفلان خانه گردد | آن مرغ که بی پر چو ماکیانست آلوده کنی خاطر و ندانی | کالایش دل پستی روانست هیزم کش دیوان شدن زبونیست | روزی خور دونان شدن هوانست ننگ است بخواری طفیل بودن | مانند مگس هر کجا که خوانست این سیل که با کوه می ستیزد | بیغ افکن بسیار خانمانست بندیش ز دیوی که آدمی روست | بگریز ز نقشی که دلستانست در نیمه شب ناله شباویز | کی چون نفس مرغ صبح خوانست از منقبت و علم نیم ارزن | ارزنده تر از گنج شایگانست کردار تو را سعی رهنمونست | گفتار تو را عقل ترجمانست عطار سپهرت زریر بفروخت | بگرفتی و گفتی که زعفرانست در قیمت جان از تو کار خواهند | این گنج مپندار رایگانست اطلس نتوان کرد ریسمان را | این پنبه که رشتی تو ریسمانست ز اندام خود این تیرگی فروشوی | در جوی تو این آب تا روانست پژمان نشود ز آفتاب هرگز | تا بر سر این غنچه سایبانست برزیگری آموختی و کشتی | این دانه زمانی که مهرگانست مسپار به تن کارهای جان را | این بی هنر از دور پهلوانست یاری نکند با تو خسرو عقل | تا جهل بملک تو حکمرانست مزروع تو گر تلخ یا که شیرین | هنگام درو حاصلت همانست هر نکته که دانی بگوی پروین | تا نیروی گفتار در زبانست اگر چه در ره هستی هزار دشواریست | چو پر کاه پریدن ز جا سبکساریست به پات رشته فکندست روزگار و هنوز | نه آگهی تو که این رشته گرفتاریست بگرگ مردمی آموزی و نمیدانی | که گرگ را ز ازل پیشه مردم آزاریست بپرس راه ز علم این نه جای گمراهیست | بخواه چاره ز عقل این نه روز ناچاریست نهفته در پس این لاجورد گون خیمه | هزار شعبده بازی هزار عیاریست سلام دزد مگیر و متاع دیو مخواه | چرا که دوستی دشمنان ز مکاریست هر آن مریض که پند طبیب نپذیرد | سزاش تاب و تب روزگار بیماریست بچشم عقل ببین پرتو حقیقت را | مگوی نور تجلی فسون و طراریست اگر که در دل شب خون نمیکند گردون | بوقت صبح چرا کوه و دشت گلناریست بگاهوار تو افعی نهفت دایه دهر | مبرهن است که بیزار ازین پرستاریست سپرده ای دل مفتون خود بمعشوقی | که هر چه در دل او هست از تو بیزاریست بدار دست ز کشتی که حاصلش تلخیست | بپوش روی ز آیینه ای که زنگاریست بخیره بار گران زمانه چند کشی | ترا چه مزد بپاداش این گرانباریست فرشته زان سبب از کید دیو بیخبر است | که اقتضای دل پاک پاک انگاریست بلند شاخه این بوستان روح افزای | اگر ز میوه تهی شد ز پست دیواریست چو هیچگاه به کار نکو نمیگرویم | شگفت نیست گر آیین ما سیه کاریست برو که فکرت این سودگر معامله نیست | متاع او همه از بهر گرم بازاریست بخر ز دکه عقل آنچه روح می طلبد | هزار سود نهان اندرین خریداریست زمانه گشت چو عطار و خون هر سگ و خوک | فروخت بر همه و گفت مشک تاتاریست گلش مبو که نه شغلیش غیر گلچینیست | غمش مخور که نه کاریش غیر خونخواریست قضا چو قصد کند صعوه ای چو ثعبانی است | فلک چو تیغ کشد زخم سوزنی کاریست کدام شمع که ایمن ز باد صبحگهی است | کدام نقطه که بیرون ز خط پرگاریست عمارت تو شد است این چنین خراب ولیک | بخانه دگران پیشه تو معماریست بدان صفت که تو هستی دهند پاداشت | سزای کار در آخر همان سزاواریست بهل که عاقبت کار سرنگونت کند | بلندیی که سرانجام آن نگونساریست گریختن ز کژی و رمیدن از پستی | نخست سنگ بنای بلند مقداریست ز روشنایی جان شامها سحر گردد | روان پاک چو خورشید و تن شب تاریست چراغ دزد ز مخزن پدید شد پروین | زمان خواب گذشتست وقت بیداریست عاقل از کار بزرگی طلبید | تکیه بر بیهده گفتار نداشت آب نوشید چو نوشابه نیافت | درم آورد چو دینار نداشت بار تقدیر به آسانی برد | غم سنگینی این بار نداشت با گرانسنگی و پاکی خو کرد | همنشینان سبکسار نداشت دانه جز دانه پرهیز نکشت | توشه آز در انبار نداشت اندرین محکمه پر شر و شور | با کسی دعوی پیکار نداشت آنکه با خوشه قناعت میکرد | چه غم ار خرمن و خروار نداشت کار جان را به تن سفله مده | زانکه یک کار سزاوار نداشت جان پرستاری تن کرد همی | چو خود افتاد پرستار نداشت چه عجب ملک دل ار ویران شد | همه دیدیم که معمار نداشت زهد و امساک تن از توبه نبود | کم از آن خورد که بسیار نداشت کار خود را همه با دست تو کرد | نفس جز دست تو افزار نداشت روح چون خانه تن خالی کرد | دگر این خانه نگهدار نداشت تن در این کارگه پهناور | سالها ماند ولی کار نداشت به هنر کوش که دیبای هنر | هیچ بافنده ببازار نداشت هیچ دانی چه کسی گشت استاد | آنکه شاگرد شد و عار نداشت کار گیتی همه ناهمواریست | این گذرگه ره هموار نداشت دیده گر دام قضا را میدید | هرگز این دام گرفتار نداشت چشم ما خفت و فلک هیچ نخفت | خبر این خفته ز بیدار نداشت گل امید ز آهی پژمرد | آه از این گل که به جز خار نداشت زینهمه گوهر تابنده که هست | اشک بود آنکه خریدار نداشت در میان همه زرهای عیار | زر جان بود که معیار نداشت دل پاک آینه روی خداست | این چنین آینه زنگار نداشت تن که بر اسب هوی عمری تاخت | نشد آگاه که افسار نداشت آنکه جز بید و سپیدار نکشت | ز که پرسد که چرا بار نداشت دهر جز خانه خمار نبود | زانکه یک مردم هشیار نداشت اندرین پرتگه بی پایان | هیچکس مرکب رهوار نداشت قلم دهر نوشت آنچه نوشت | سند و دفتر و طومار نداشت پرده تن رخ جان پنهان کرد | کاش این پرده برخسار نداشت ای دل بقا دوام و بقایی چنان نداشت | ایام عمر فرصت برق جهان نداشت روشن ضمیر آنکه ازین خوان گونه گون | قسمت همای وار به جز استخوان نداشت سرمست پر گشود و سبکسار برپرید | مرغی که آشیانه درین خاکدان نداشت هشیار آنکه انده نیک و بدش نبود | بیدار آنکه دیده بملک جهان نداشت کو عارفی کز آفت این چار دیو رست | کو سالکی که زحمت این هفتخوان نداشت گشتیم بی شمار و ندیدیم عاقبت | یک نیکروز کاو گله از آسمان نداشت آنکس که بود کام طلب کام دل نیافت | وانکس که کام یافت دل کامران نداشت کس در جهان مقیم به جز یک نفس نبود | کس بهره از زمانه به جز یک زمان نداشت زین کوچگاه دولت جاوید هر که خواست | الحق خبر ز زندگی جاودان نداشت دام فریب و کید درین دشت گر نبود | این قصر کهنه سقف جواهر نشان نداشت صاحب نظر کسیکه درین پست خاکدان | دست از سر نیاز سوی این و آن نداشت صیدی کزین شکسته قفس رخت برنبست | یا بود بال بسته و یا آشیان نداشت روز جوانی آنکه به مستی تباه کرد | پیرانه سر شناخت که بخت جوان نداشت آگه چگونه گشت ز سود و زیان خویش | سوداگری که فکرت سود و زیان نداشت روگوهر هنر طلب از کان معرفت | کاینسان جهانفروز گهر هیچ کان نداشت غواص عقل چون صدف عمر برگشود | دری گرانبهاتر و خوشتر ز جان نداشت آنکو به کشتزار عمل گندمی نکشت | اندر تنور روشن پرهیز نان نداشت گر ما نمیشدیم خریدار رنگ و بوی | دیو هوی برهگذر ما دکان نداشت هر جا که گسترانده شد این سفره فساد | جز گرگ و غول و دزد و دغل میهمان نداشت کاش این شرار دامن هستی نمی گرفت | کاش این سموم راه سوی بوستان نداشت چون زنگ بست آینه دل تباه شد | چون کند گشت خنجر فرصت فسان نداشت آذوقه تو از چه در انبار آز ماند | گنجینه تو از چه سبب پاسبان نداشت دیوارهای قلعه جان گر بلند بود | روباه دهر چشم بدین ماکیان نداشت گر در کمان زهد زهی میگذاشتیم | امروز چرخ پیر زه اندر کمان نداشت دل را بدست نفس نمیبود گر زمام | راه فریب هیچ گهی کاروان نداشت خوش بود نزهت چمن و دولت بهار | گر بیم ترکتازی باد خزان نداشت از دام تن بنام و نشانی توان گریخت | دام زمانه بود که نام و نشان نداشت هشدار ای گرسنه که طباخ روزگار | نامیخته به زهر نوالی بخوان نداشت گر بد بعدل سیر فلک پشه ضعیف | قدرت بگوشمالی پیل دمان نداشت از دل سفینه باید و از دیده ناخدای | در بحر روزگار که کنه و کران نداشت آسوده خاطر این ره بی اعتبار را | پروین کسی سپرد که بار گران نداشت دل اگر توشه و توانی داشت | در ره عقل کاروانی داشت دیده گر دفتر قضا میخواند | ز سیه کاریش امانی داشت رهزن نفس را شناخته بود | گنجهایش نگاهبانی داشت کشت و زرعی به ملک جان میکرد | بی نیاز از جهان جهانی داشت گوش ما موعظت نیوش نبود | ورنه هر ذره ای دهانی داشت ما در این پرتگه چه میکردیم | مرکب آز گر عنانی داشت با چنین آتش و تف و دم و دود | کاشکی این تنور نانی داشت آزمند این چنین گرسنه نبود | اگر این سفره میهمانی داشت همه را زنده می نشاید گفت | زندگی نامی و نشانی داشت داستان گذشتگان پند است | هر که بگذشت داستانی داشت رازهای زمانه را میگفت | در و دیوار گر زبانی داشت اشکها انجم سپهر دلند | این زمین نیز آسمانی داشت تن بدریوزه خوی کرد و ندید | که چو جان گنج شایگانی داشت خیره گفتند روح گنج تن است | گنج اگر بود پاسبانی داشت تن که یک عمر زنده جان بود | هرگز آگه نشد که جانی داشت آنچنان شو که گل شوی نه گیاه | باغ ایام باغبانی داشت نیکبخت آن توانگری که بدل | غم مسکین ناتوانی داشت چاشت را با گرسنگان میخورد | تا که در سفره نیم نانی داشت زندگانی تجارتی است کاز آن | همه کس غبنی و زیانی داشت بوریاباف بود جوله دهر | نه پرندی نه پرنیانی داشت رو به روزگار خواب نکرد | تا که این قلعه ماکیانی داشت گم شد و کس نیافتش دیگر | گهر عمر کاش کانی داشت صید و صیاد هر دو صید شدند | تا قضا تیری و کمانی داشت دل بحق سجده کرد و نفس بزر | هر کسی سر بر آستانی داشت ما پراکندگان پنداریم | ورنه هر گله ای شبانی داشت موج و طوفان و سیل و ورطه بسی است | زندگی بحر بی کرانی داشت خامه دهر بر شکوفه نوشت | هر بهاری ز پی خزانی داشت تیره و کند گشت تیغ وجود | کاشکی صیقل و فسانی داشت فلک ای دوست ز بس بیحد و بیمر گردد | بد و نیک و غم و شادی همه آخر گردد ز قفای من و تو گرد جهان را بسیار | دی و اسفند مه و بهمن و آذر گردد ماه چون شب شود از جای بجایی حیران | پی کیخسرو و دارا و سکندر گردد این سبک خنگ بی آسایش بی پا تازد | وین گران کشتی بی رهبر و لنگر گردد من و تو روزی از پای در افتیم ولیک | تا بود روز و شب این گنبد اخضر گردد روز بگذشته خیالست که از نو آید | فرصت رفته محالست که از سر گردد کشتزار دل تو کوش که تا سبز شود | پیش از آن کاین رخ گلنار معصفر گردد زندگی جز نفسی نیست غنیمت شمرش | نیست امید که همواره نفس بر گردد چرخ بر گرد تو دانی که چسان می گردد | همچو شهباز که بر گرد کبوتر گردد اندرین نیمه ره این دیو تو را آخر کار | سر بپیچاند و خود بر ره دیگر گردد خوش مکن دل که نکشتست نسیمت ای شمع | بس نسیم فرح انگیز که صرصر گردد تیره آن چشم که بر ظلمت و پستی بیند | مرده آن روح که فرمانبر پیکر گردد گر دو صد عمر شود پرده نشین در معدن | خصلت سنگ سیه نیست که گوهر گردد نه هر آنرا که لقب بوذر و سلمان باشد | راست کردار چو سلمان و چو بوذر گردد هر نفس کز تو برآید چو نکو در نگری | آز تو بیشتر و عمر تو کمتر گردد علم سرمایه هستی است نه گنج زر و مال | روح باید که از این راه توانگر گردد نخورد هیچ توانگر غم درویش و فقیر | مگر آنروز که خود مفلس و مضطر گردد قیمت بحر در آن لحظه بداند ماهی | که بدام ستم انداخته در بر گردد گاه باشد که دو صد خانه کند خاکستر | خسک خشک چو همصحبت اخگر گردد کرکسان لاشه خورانند ز بس تیره دلی | طوطیانرا خورش آن به که ز شکر گردد نه هر آنکو قدمی رفت بمقصد برسید | نه هر آنکو خبری گفت پیمبر گردد تشنه سوخته در خواب ببیند که همی | به لب دجله و پیرامن کوثر گردد آنچنان کن که بنیکیت مکافات دهند | چو گه داوری و نوبت کیفر گردد مرو آزاد چو در دام تو صیدی باشد | مشو ایمن چو دلی از تو مکدر گردد توشه بخل میندوز که دو دست و غبار | سوزن کینه مپرتاب که خنجر گردد نه هر آن غنچه که بشکفت گل سرخ شود | نه هر آن شاخه که بررست صنوبر گردد ز درازا و ز پهنا چه همی پرسی از آن | که چو پرگار بیک خط مدور گردد عقل استاد و معلم برود پاک از سر | تا که بی عقل و هشی صاحب مشعر گردد جور مرغان کشد آن مرز که پر چینه بود | سنگ طفلان خورد آن شاخ که برور گردد روسبی از کم و بیش آنچه کند گرد همه | صرف گلگونه و عطر و زر و زیور گردد گر که کار آگهی از بهر دلی کاری کن | تا که کار دل تو نیز میسر گردد رهنوردی که بامید رهی میپوید | تیره رایی است گر از نیمه ره برگردد هیچ درزی نپسندد که بدین بیهدگی | دلق را آستر از دیبه ششتر گردد چرخ گوش تو بپیچاند اگر سر پیچی | خون چو آلوده شود پاک به نشتر گردد دیو را بر در دل دیدم و زان میترسم | که ز ما بیخبر این ملک مسخر گردد دعوت نفس پذیرفتی و رفتی یکبار | بیم آنست که این وعده مکرر گردد پاکی آموز بچشم و دل خود گر خواهی | که سراپای وجود تو مطهر گردد هر که شاگردی سوداگر گیتی نکند | هرگز آگاه نه از نفع و نه از ضر گردد دامن اوست پر از لولو و مرجان پروین | که بی اندیشه درین بحر شناور گردد سوخت اوراق دل از اخگر پنداری چند | ماند خاکستری از دفتر و طوماری چند روح زان کاسته گردید و تن افزونی خواست | که نکردیم حساب کم و بسیاری چند زاغکی شامگهی دعوی طاوسی کرد | صبحدم فاش شد این راز ز رفتاری چند خفتگان با تو نگویند که دزد تو که بود | باید این مسیله پرسید ز بیداری چند گر که ما دیده ببندیم و بمقصد نرسیم | چه کند راحله و مرکب رهواری چند دل و جان هر دو بمردند ز رنجوری و ما | داروی درد نهفتیم ز بیماری چند سودمان عجب و طمع دکه و سرمایه فساد | آه از آن لحظه که آیند خریداری چند چه نصیبت رسد از کشت دورویی و ریا | چه بود بهره ات از کیسه طراری چند جامه عقل ز بس در گرو حرص بماند | پود پوسید و بهم ریخته شد تاری چند پایه بشکست و بدیدیم و نکردیم هراس | بام بنشست و نگفتیم بمعماری چند آز تن گر که نمیبود بزندان هوی | هر دم افزوده نمیگشت گرفتاری چند حرص و خودبینی و غفلت ز تو ناهارترند | چه روی از پی نان بر در ناهاری چند دید چون خامی ما اهرمن خام فریب | ریخت در دامن ما درهم و دیناری چند چو ره مخفی ارشاد نمیدانستیم | بنمودند بما خانه خماری چند دیو را گر نشناسیم ز دیدار نخست | وای بر ما سپس صحبت و دیداری چند دفع موشان کن از آن پیش که آذوقه برند | نه در آن لحظه که خالی شود انباری چند تو گرانسنگی و پاکیزگی آموز چه باک | گر نپویند براه تو سبکساری چند به که از خنده ابلیس ترش داری روی | تا نخندند بکار تو نکوکاری چند چو گشودند بروی تو در طاعت و علم | چه کمند افکنی از جهل به دیواری چند دل روشن ز سیه کاری نفس ایمن کن | تا نیفتاده بر این آینه زنگاری چند دفتر روح چه خوانند زبونی و نفاق | کرم نخل چه دانند سپیداری چند هیچکس تکیه به کار آگهی ما نکند | مستی ما چو بگویند به هشیاری چند تیغ تدبیر فکندیم به هنگام نبرد | سپر عقل شکستیم ز پیکاری چند روز روشن نسپردیم ره معنی را | چه توان یافت در این ره بشب تاری چند بسکه در مزرع جان دانه آز افکندیم | عاقبت رست بباغ دل ما خاری چند شوره زار تن خاکی گل تحقیق نداشت | خرد این تخم پراکند به گلزاری چند تو بدین کارگه اندر چو یکی کارگری | هنر و علم بدست تو چو افزاری چند تو توانا شدی ایدوست که باری بکشی | نه که بر دوش گرانبار نهی باری چند افسرت گر دهد اهریمن بدخواه مخواه | سر منه تا نزنندت بسر افساری چند دیبه معرفت و علم چنان باید بافت | که توانیم فرستاد ببازاری چند گفته آز چه یک حرف چه هفتاد کتاب | حاصل عجب چه یک خوشه چه خرواری چند اگرت موعظه عقل بماند در گوش | نبرندت ز ره راست بگفتاری چند چه کنی پرسش تاریخ حوادث پروین | ورقی چند سیه گشته ز کرداری چند سر و عقل گر خدمت جان کنند | بسی کار دشوار ک آسان کنند بکاهند گر دیده و دل ز آز | بسا نرخها را که ارزان کنند چو اوضاع گیتی خیال است و خواب | چرا خاطرت را پریشان کنند دل و دیده دریای ملک تنند | رها کن که یک چند طوفان کنند به داروغه و شحنه جان بگوی | که دزد هوی را بزندان کنند نکردی نگهبانی خویش چند | به گنج وجودت نگهبان کنند چنان کن که جان را بود جامه ای | چو از جامه جسم تو عریان کنند به تن پرور و کاهل ار بگروی | ترا نیز چون خود تن آسان کنند فروغی گرت هست ظلمت شود | کمالی گرت هست نقصان کنند هزار آزمایش بود پیش از آن | که بیرونت از این دبستان کنند گرت فضل بوده است رتبت دهند | ورت جرم بوده است تاوان کنند گرت گله گرگ است و گر گوسفند | ترا بر همان گله چوپان کنند چو آتش برافروزی از بهر خلق | همان آتشت را بدامان کنند اگر گوهری یا که سنگ سیاه | بدانند چون ره بدین کان کنند به معمار عقل و خرد تیشه ده | که تا خانه جهل ویران کنند برآنند خودبینی و جهل و عجب | که عیب تو را از تو پنهان کنند بزرگان نلغزند در هیچ راه | کاز آغاز تدبیر پایان کنند ای دوست دزد حاجب و دربان نمی شود | گرگ سیه درون سگ چوپان نمی شود ویرانه تن از چه ره آباد میکنی | معموره دلست که ویران نمی شود درزی شو و بدوز ز پرهیز پوششی | کاین جامه جامه ایست که خلقان نمی شود دانش چو گوهریست که عمرش بود بها | باید گران خرید که ارزان نمی شود روشندل آنکه بیم پراکندگیش نیست | وز گردش زمانه پریشان نمی شود دریاست دهر کشتی خویش استوار دار | دریا تهی ز فتنه طوفان نمی شود دشواری حوادث هستی چو بنگری | جز در نقاب نیستی آسان نمی شود آن مکتبی که اهرمن بد منش گشود | از بهر طفل روح دبستان نمی شود همت کن و به کاری ازین نیکتر گرای | دکان آز بهر تو دکان نمی شود تا زاتش عناد تو گرمست دیگ جهل | هرگز خرد بخوان تو مهمان نمی شود گر شمع صد هزار بود شمع تن دلست | تن گر هزار جلوه کند جان نمی شود تا دیده ات ز پرتو اخلاص روشن است | انوار حق ز چشم تو پنهان نمی شود دزد طمع چو خاتم تدبیر ما ربود | خندید و گفت دیو سلیمان نمی شود افسانه ای که دست هوی مینویسدش | دیباچه رساله ایمان نمی شود سرسبز آن درخت که از تیشه ایمن است | فرخنده آن امید که حرمان نمی شود هر رهنورد را نبود پای راه شوق | هر دست دست موسی عمران نمی شود کشت دروغ بار حقیقت نمیدهد | این خشک رود چشمه حیوان نمی شود جز در نخیل خوشه خرما کسی نیافت | جز بر خلیل شعله گلستان نمی شود کار آگهی که نور معانیش رهبرست | بازرگان رسته عنوان نمی شود آز و هوی که راه بهر خانه کرد سوخت | از بهر خانه تو نگهبان نمی شود اندرز کرد مورچه فرزند خویشرا | گفت این بدان که مور تن آسان نمی شود آنکس که همنشین خرد شد ز هر نسیم | چون پر کاه بی سر و سامان نمی شود دین از تو کار خواهد و کار از تو راستی | این درد با مباحثه درمان نمی شود آن کو شناخت کعبه تحقیق را که چیست | در راه خلق خار مغیلان نمی شود ظلمی که عجب کرد و زیانی که تن رساند | جز با صفای روح تو جبران نمی شود ما آدمی نیم از ایراک آدمی | دردی کش پیاله شیطان نمی شود پروین خیال عشرت و آرام و خورد و خواب | از بهر عمر گمشده تاوان نمی شود دانی که را سزد صفت پاکی | آنکو وجود پاک نیالاید در تنگنای پست تن مسکین | جان بلند خویش نفرساید دزدند خود پرستی و خودکامی | با این دو فرقه راه نپیماید تا خلق ازو رسند بسایش | هرگز بعمر خویش نیاساید آنروز کآسمانش برافرازد | از توسن غرور بزیر آید تا دیگران گرسنه و مسکینند | بر مال و جاه خویش نیفزاید در محضری که مفتی و حاکم شد | زر بیند و خلاف نفرماید تا بر برهنه جامه نپوشاند | از بهر خویش بام نیفراید تا کودکی یتیم همی بیند | اندام طفل خویش نیاراید مردم بدین صفات اگر یابی | گر نام او فرشته نهی شاید هفته ها کردیم ماه و سالها کردیم پار | نور بودیم و شدیم از کار ناهنجار نار یافتیم ار یک گهر همسنگ شد با صد خزف | داشتیم ار یک هنر بودش قرین هفتاد عار گاه سلخ و غره بشمردیم و گاهی روز و شب | کاش میکردیم عمر رفته را روزی شمار شمع جان پاک را اندر مغاک افروختیم | خانه روشن گشت اما خانه دل ماند تار صد حقیقت را بکشتیم از برای یک هوس | از پی یک سیب بشکستیم صدها شاخسار دام تزویری که گستردیم بهر صید خلق | کرد ما را پایبند و خود شدیم آخر شکار تا بپرد سوزدش ایام و خاکستر کند | هر که را پروانه آسانیست پروای شرار دام در ره نه هوی را تا نیفتادی بدام | سنگ بر سر زن هوس را تا نگشتی سنگسار نوگلی پژمرده از گلبن بخاک افتاد و گفت | خوار شد چون من هر آنکو همنشینش بود خار کار هستی گاه بردن شد زمانی باختن | گه بپیچانند گوشت گه دهندت گوشوار تا کنی محکم حصار جسم فرسود است جان | تا بتابی نخ برای پود پوسیداست تار سالها شاگردی عجب و هوی کردی بشوق | هیچ دانستی در این مکتب که بود آموزگار ره نمودند و نرفتی هیچگه جز راه کج | پند گفتند و نپذرفتی یکی را از هزار جهل و حرص و خودپسندی دشمن آسایشند | زینهار از دشمنان دوست صورت زینهار از شبانی تن مزن تا گرگ ماند ناشتا | زندگانی نیک کن تا دیو گردد شرمسار باغبان خسته چون هنگام حاصل شد غنود | میوه ها بردند دزدان زین درخت میوه دار ما درین گلزار کشتیم این مبارک سرو را | تا که گردد باغبان و تا که باشد آبیار رهنمای راه معنی جز چراغ عقل نیست | کوش پروین تا به تاریکی نباشی رهسپار کارها بود در این کارگه اخضر | لیک دوک تو نگردید ازین بهتر سر این رشته گرفتی و ندانستی | که هریمنش گرفتست سر دیگر موجها کرده مکان در لب این دریا | شعله ها گشته نهان در دل این مجمر تو ندانم به چه امید نهادستی | کاله خویش در این کشتی بی لنگر پای غفلت چه نهی بر دم این کژدم | دست شفقت چه کشی بر سر این اژدر به نگردد دگر آزرده این پیکان | برنخیزد دگر افتاده این خنجر در شیطان در ننگست بر آن منشین | ره عصیان ره مرگست بر آن مگذر آشیانها به نمی ریخته این باران | خانمانها به دمی سوخته این اخگر آسیای تو شد افلاک و همی ترسم | که ز گشتنش تو چون سرمه شوی آخر میروی مست ز بیغوله و می آید | با تو این دزد فریبنده غارتگر سبک آنمرغ که ننشست بدین پستی | خنک آن دیده که نغنود درین بستر شو و بر طوطی جان شکر عرفان ده | ورنه بر پرد و گردد تبه این شکر بی خبر میرود این شبرو بی پروا | ناگهان میکشد این گیتی دون پرور هوشیاری نبود در پی این مستی | جهد کن تا نخوری باده از این ساغر تو چنین بیخود و فکر تو چنین باطل | کور را کور نشد هیچگهی رهبر چند چون پشه ز هر دست قفا خوردن | چند چون مور بهر پای فشاندن سر همچو طاوس بگلزار حقیقت شو | همچو سیمرغ سوی قاف ارادت پر کشته حرص نیاورد بر تقوی | لشکر جهل نشد بهر کسی لشکر چند با اهرمن تیره دلی همره | نفسی نیز ره صدق و صفا بسپر مردم پاک شو آنگاه بپاکان بین | دیده حق بین کن و آنگاه بحق بنگر چشم را به ز حقیقت نبود پرتو | روح را به ز فضیلت نبود زیور سخن از علم سماوات چه میرانی | ایکه نشناخته ای باختر از خاور هر که آزار روا داشت شد آزرده | هر که چه کند در افتاد بچاه اندر گر نخواهی که رسد بر دلت آزاری | بر دل خلق مزن بی سببی نشتر مطلب روزی ننهاده که با کوشش | نخوری قسمت کس گر شوی اسکندر بهر گلزار در آتش مفکن خود را | که گلستان نشود بر همه کس آذر از نکو خصلتی و بد گهری زینسان | نخل پر میوه وناچیز بود عرعر تو هم ای شاخ بری آر که خوشتر شد | ز دو صد سرو یکی شاخک بار آور چه شدی بسته این محبس بی روزن | چه شدی ساکن این کنگره بی در سر خود گیر و از این دام گریزان شو | دل خود جوی و ازین مرحله بیرون بر نسزد تشنه همی عمر بسر بردن | بامیدی که نمک زار شود کوثر طلب ملک سلیمان مکن از دیوان | که چو طفلت بفریبند به انگشتر زنگ خودبینی از آیینه دل بزدا | گر آلودگی از چهره جان بستر ایکه پویی ره امید شب تیره | باش چون رهروی آگاه ز جوی و جر چو رود غیبت و هنگام حضور آید | تو چه داری که توان برد بدان محضر سود و سرمایه بیک بار تبه کردی | نشدی باز هم آگاه ز نفع و ضر چو تو خود صاعقه خرمن خود گشتی | چه همی نالی ازین توده خاکستر نبرد هیچ بغیر از سیهی با خود | هر که زانکشت فروشان طلبد عنبر بید خرما و تبر خون ندهد میوه | دیو طه و تبارک نکند از بر خواجه آنست که آزاده بود پروین | بانو آنست که باشد هنرش زیور ای سیه مار جهان را شده افسونگر | نرهد مار فسای از بد مار آخر نیش این مار هر آنکس که خورد میرد | و آنکه او مرد کجا زنده شود دیگر بنه این کیسه و این مهره افسون را | به فسون سازی گیتی نفسی بنگر بکن این پایه و بنیاد دگر بر نه | بگذار این ره و از راه دگر بگذر تو خداوند پرستی نسزد هرگز | کار بتخانه گزینی و شوی بتگر از تن خویش بسایی چو شوی سوهان | دامن خویش بسوزی چو شوی اخگر تو بدین بی پری و خردی اگر روزی | بپری بگذری از مهر و مه انور ز تو حیف ای گل شاداب که روییدی | با چنین پرتو رخسار به خار اندر تو چنان بیخودی از خود که نمیدانی | که ترا میبرد این کشتی بی لنگر جهد کن تا خرد و فکرت ورایی هست | آنچه دادند بگیرند ز ما یکسر نفس بدخواه ز کس روی نمیتابد | گر تو زان روی بتابی چه ازین بهتر زندگی پر خطر و کار تو سرمستی | اهرمن گرسنه و باغ تو بار آور عاقبت زار بسوزاندت این آتش | آخر کار کند گمرهت این رهبر سیب را غیر خورد بهر تو ماند سنگ | نفع را غیر برد بهر تو ماند ضر تو اگر شعبده از معجزه بشناسی | نکند شعبده این ساحر جادوگر زخم خنجر نزند هیچگهی سوزن | کار سوزن نکند هیچگهی خنجر دامن روح ز کردار بد آلودی | جامه را گاه زدی مشک و گهی عنبر اندر آندل که خدا حاکم و سلطان شد | دیگر آندل نشود جای کس دیگر روح زد خیمه دانش نه تن خاکی | خضر شد زنده جاوید نه اسکندر ز ادب پرس مپرس از نسب و ثروت | ز هنر گوی مگوی از پدر و مادر مکن اینگونه تبه جان گرامی را | که بتن هیچ نداری تو ز جان خوشتر پنجه باز قضا باز و تو در بازی | وقت چون برق گریزان و تو در بستر تیره رایی چه ز جهل و چه ز خود بینی | غرق گشتن چه برود و چه ببحر اندر تو زیان کرده ای و باز همیخواهی | مشکت از چین رسد و دیبه ات از ششتر رو که در دست تو سرمایه و سودی نیست | سود باید که کند مردم سوداگر تو نه ای مور که مرغان بزنندت ره | تو نه ای مرغ که طفلان بکنندت پر سالکان پا ننهادند بهر برزن | عاقلان باده نخوردند ز هر ساغر چه بری نام ره خویش بر شیطان | چه نهی شمع شب خود بره صرصر عقل را خوار کند دیده ظاهر بین | روح را زار کشد مردم تن پرور چون تو بس طایر بی تجربه خوشخوان | صید گشته است درین گلشن خوش منظر دامها بنگری ای مرغک آسوده | اگر از روزنه لانه بر آری سر این کبوتر که تو بینیش چنین بیخود | شاهبازیش گرفتست بچنگ اندر آخر ای شیر ژیان بند ز پا بگسل | آخر ای مرغ سعادت ز قفس برپر به چراغ دل اگر روشنی افزایی | جلوه فکر تو از خور شود افزونتر دامنت را نتواند که بیالاید | هیچ آلوده گرت پاک بود گوهر کله از رتبت سر مرتبه ای دارد | چو سر افتاد چه سود از کله و افسر سوخت پروانه و دانست در آن ساعت | که شد اندام ضعیفش همه خاکستر هر چه کشتی ملخ و مور بیغما برد | وین چنین خشک شد این مزرعه اخضر به تن سوختگان چند شوی پیکان | به دل خسته دلان چند زنی نشتر تو دگر هیچ نداری ز سلیمانی | اگر این دیو ز دستت برد انگشتر دلت از روشنی جانت شود روشن | زانکه این هر دو قرینند بیکدیگر در گلستان دلی گلبنی از حکمت | به ز صد باغ گل و یاسمن و عبهر چه کشی منت دونان بسر هر ره | چه روی در طلب نان بسوی هر در آنکه زر هنر اندوخت نشد مفلس | آنکه کار دل و جان کرد نشد مضطر پر طاوس چه بندی بدم کرکس | چو دم آراسته گردد چه کنی با پر آنچه آموخت بما چرخ سیه کاریست | گر چه کردیم سیه بس ورق و دفتر اوستادی نکند کودک بی استاد | درس دانش ندهد مردم بی مشعر جسم چون کودک و جانست ورا دایه | عقل چون مادر و علم است ورا دختر علم نیکوست چه در خانه چه در غربت | عود خوشبوست چه در کاسه چه در مجمر کاخ دل جویی از کوی تن مسکین | شمش زر خواهی از کوره آهنگر کاردانان نگزینند تبه کاری | نامجویان ننشینند بهر محضر آغل از خانه بسی دور و شبان در خواب | گرگ بددل بکمین و رمه اندر چر جای آسایش دزدان بود این وادی | مسکن غول بیابان بود این معبر خون دلهاست درین جام شقایق گون | تیرگیهاست درین نیلپری چادر بهر وارون شدن افراشت سر این رایت | بهر ویران شدن آباد شد این کشور خانه ای را که نه سقفی و نه بنیادیست | این چنین خانه چه از خشت و چه از مرمر سور موش است اگر گربه شود بیمار | عید گرگ است اگر شیر شود لاغر پاک شو تا نخوری انده ناپاکی | نیک شو تا ندهندت ببدی کیفر همه کردار تو از تست چنین تیره | چه کنی شکوه ز ماه و گله از اختر وقت مانند گلوبند بود پروین | چو شود پاره پراکنده شود گوهر ای شده شیفته گیتی و دورانش | دهر دریاست بیندیش ز طوفانش نفس دیویست فریبنده از او بگریز | سر بتدبیر بپیچ از خط فرمانش حله دل نشود اطلس و دیبایش | یاره جان نشود لل و مرجانش نامه دیو تباهیست همان بهتر | که نه این نامه بخوانیم و نه عنوانش گفتگوهاست بهر کوی ز تاراجش | داستانهاست بهر گوشه ز دستانش مخور ای یار نه لوزینه ونه شهدش | مخر ای دوست نه کرباس ونه کتانش نه یکی حرف متینی است در اسنادش | نه یکی سنگ درستی است بمیزانش رنگها کرده در این خم کف رنگینش | خنده ها کرده بمردم لب خندانش خواندنی نیست نه تقویم و نه طومارش | ماندنی نیست نه بنیاد و نه بنیانش شد سیه روزی نیکان شرف و جاهش | شد پریشانی پاکان سرو سامانش گله نفس چو درنده پلنگانند | بر حذر باش ازین گله و چوپانش علم پیوند روان تو همی جوید | تو همی پاره کنی رشته پیمانش از کمال و هنر جان تو شوی کامل | عیب و نقص تو شود پستی و نقصانش جهل چو شب پره و علم چو خورشید است | نکند هیچ جز این نور گریزانش نشود ناخن و دندان طمع کوته | گر که هر لحظه نساییم بسوهانش میزبانی نکند چرخ سیه کاسه | منشین بیهده بر سفره الوانش حلقه صدق و صفا بر در دین میزن | تا که در باز کند بهر تو دربانش دل اگر پرده شک را ندرد هرگز | نبود راه سوی درگه ایقانش کعبه مان عجب شد و لاشه در آن قربان | وای و صد وای برین کعبه و قربانش گرگ ایام نفرسود بدین پیری | هیچگه کند نشد پنجه و دندانش نیست جز خار و خسک هیچ درین گلشن | شوره زاریست که نامند گلستانش چشم نیکی نتوان داشت از آن مردم | که بود راه سوی مسکن شیطانش همه یغما گر و دزدند درین معبر | کیست آنکو نگرفتند گریبانش راه دور است بسی ملک حقیقت را | کوش کاز پای نیفتی به بیابانش آنکه اندر ظلمات فرو ماند | چه نصیبی بود از چشمه حیوانش دامن عمر تو ایام همی سوزد | مزن از آتش دل دست بدامانش ره مخوفست بپرهیز ازین خفتن | ابر تیره است بیندیش ز بارانش شیر خواری که سپردند بدین دایه | شیر یک قطره نخوردست ز پستانش شخصی از بحر سعادت گهری آورد | خفت از خستگی و داد بزاغانش چه همی هیمه برافروزی و نان بندی | به تنوری که ندیدست کسی نانش خرلنگ تو ز بس بار کشیدن مرد | چه بری رنج پی وصله پالانش گر که آبادی این دهکده میخواهی | باید آباد کنی خانه دهقانش پر این مرغ سعادت تو چنان بستی | که گرفتند و فکندند بزندانش تن بدخواه ز تو لقمه همی خواهد | چه همی یاد دهی حکمت لقمانش پست اندیشه بزرگی نکند هرگز | گر چه یک عمر دهی جای بزرگانش اگرت آرزوی کعبه بود در دل | چه شکایت کنی از خار مغیلانش گر چه دشوار بود کار و برومندی | همت و کارشناسی کند آسانش سزد ار پر کند از در و گهر دامن | آنکه اندیشه نبودست ز عمانش گهری گر نرود خود بسوی دریا | ببرد روشنی لولو رخشانش آنکه عمری پی آسایش تن کوشید | کاش یک لحظه بدل بود غم جانش گوی علم و هنر اینجاست ولی بیرنج | دست هرگز نتوان برد بچوگانش وقت فرخنده درختی است هنر میوه | شب و روز و مه و سالند چو اغصانش روح را زیب تن سفله نیاراید | رو بیارای به پیرایه عرفانش نشود کان حقیقت ز گهر خالی | برو ای دوست گهر میطلب از کانش بگشا قفل در باغ فضیلت را | بخور از میوه شیرین فراوانش ریم وسواس بصابون حقایق شوی | نبری فایده زین گازر و اشنانش جهل پای تو ببندد چو بیابد دست | فرصتت هست مده فرصت جولانش تنگ میدان شدن عقل ز سستی نیست | ما ندادیم گه تجربه میدانش بره ها گرگ کند مکتب خودبینی | گر بتدبیر نبندیم دبستانش نفس با هیچ جهاندیده نخواهد گفت | راز سر بسته و رسم و ره پنهانش ره اهریمن از آن شد همه پیچ و خم | تا نپرسند ز سر گشته حیرانش دهر هر تله نهد بگذر و بگذارش | چرخ هر تحفه دهد منگر و مستانش تیره روزیست همه روز دل افروزش | سنگریزه است همه لعل بدخشانش آهن عمر تو شمشیر نخواهد شد | نبری تا بسوی کوره و سندانش معبد آنجا بگشودی که زر آنجا بود | سجده کردی گه و بیگاه چو یزدانش پاسبانی نکند بنده چو ایمان را | دیو زان بنده چه دزدد به جز ایمانش جز تو کس نیست درین داد و ستد مغبون | دین گران بود تو بفروختی ارزانش گرگ آسود نجستیم چو آثارش | درد افزود نکردیم چو درمانش سالها عقل دکان داشت بکوی ما | بهچ توشی نخریدیم ز دکانش خیره سر گر نپذیرفت ادب بگذار | تا که تادیب کند گردش دورانش طبع دون زان نشد آگه ز پشیمانی | که چو بد کرد نکردیم پشیمانش دل پریشان نبد آنروز که تنها بود | کرد جمعیت نا اهل پریشانش شیر و روباه شکاری چو بدست آرند | روبهش پوست برد شیر خورد رانش کشور ایمن جان خانه دیوان شد | کس ندانست چه آمد به سلیمانش نفس گه بیت نمیگفت و گهی چامه | گر نمیخواند کسی دفتر و دیوانش روح عریان و تو هم درزی و هم نساج | جامه کن زین دو هنر بر تن عریانش لشکر عقل پی فتح تو میکوشد | چه همی کند کنی خنجر و پیکانش خرد از دام تو بگریخته باز آرش | هنر از نزد تو برخاسته بنشانش کار را کارگر نیک دهد رونق | چه کند کاهل نادان تن آسانش همه دود است کباب حسد و نخوت | نخورد کس نه ز خام و نه ز بریانش سود دلال وجود تو خسارت شد | تاجر وقت بگیرد ز تو تاوانش گنج هستی بستانند ز ما پروین | ما نبودیم قضا بود نگهبانش ای بی خبر ز منزل و پیش آهنگ | دور از تو همرهان تو صد فرسنگ در راه راست کج چه روی چندین | رفتار راست کن تو نه ای خرچنگ رخسار خویش را نکنی روشن | ز آیینه دل ار نزدایی زنگ چون گلشنی است دل که در آن روید | از گلبنی هزار گل خوش رنگ در هر رهی فتاده و گمراهی | تا نیست رهبرت هنر و فرهنگ چشم تو خفته است از آن هر کس | زین باغ سیب میبرد و نارنگ این روبهک به نیت طاوسی | افکنده دم خویش به خم رنگ بازیچه هاست گنبد گردان را | نامی شنیده ای تو ازین شترنگ در دام بسته شبرو چرخت سخت | در بر گرفته اژدر دهرت تنگ انجام کار در فکند ما را | سنگیم ما و چرخ چو غلماسنگ خار جهان چه میشکنی در چشم | بر چهره چند میفکنی آژنک سالک بهر قدم نفتد از پا | عاقل ز هر سخن نشود دلتنگ تو آدمی نگر که بدین رتبت | بیخود ز باده است و خراب از بنگ گوهر فروش کان قضا پروین | یک ره گهر فروخته صد ره سنگ در خانه شحنه خفته و دزدان بکوی و بام | ره دیو لاخ و قافله بی مقصد و مرام گر عاقلی چرا بردت توسن هوی | ور مردمی چگونه شدستی به دیو رام کس را نماند از تک این خنگ بادپای | پا در رکاب و سر به تن و دست در لگام در خانه گر که هیچ نداری شگفت نیست | کالات میبرند و تو خوابیده ای مدام دزد آنچه برده باز نیاورده هیچگاه | هرگز به اهرمن مده ایمان خویش وام میکاهدت سپهر چنین بی خبر مخسب | میسوزدت زمانه بدینسان مباش خام از کار جان چرا زنی ای تیره روز تن | در راه نان چرا نهی ای بی تمیز نام از بهر صید خاطر ناآزمودگان | صیاد روزگار بهر سو نهاده دام بس سقف شد خراب و نگشت آسمان خراب | بس عمر شد تمام و نشد روز و شب تمام منشین گرسنه کاین هوس خام پختن است | جوشیده سالها و نپختست این طعام بگشای گر که زنده دلی وقت پویه چشم | بردار گر که کارگری بهر کار گام در تیرگی چو شب پره تا چند میپری | بشناس فرق روشنی ای دوست از ظلام ای زورمند روز ضعیفان سیه مکن | خونابه میچکد همی از دست انتقام فتوی دهی بغصب حق پیرزن ولیک | بی روزه هیچ روز نباشی مه صیام وقت سخن مترس و بگو آنچه گفتنی است | شمشیر روز معرکه زشت است در نیام درد از طبیب خویش نهفتی از آن سبب | این زخم کهنه دیر پذیرفت التیام از بهر حفظ گله شبان چون بخواب رفت | سگ باید ای فقیه نه آهوی خوشخرام چاهت چراست جای گرت میل برتریست | حرصت چراست خواجه اگر نیستی غلام چندی ز بار گاه سلیمان برون مرو | تا دیو هیچگه نفرستد تو را پیام عمریست رهنوردی و چون کودکان هنوز | آگه نه ای که چاه کدام است و ره کدام پروین شراب معرفت از جام علم نوش | ترسم که دیر گردد و خالی کنند جام نخواست هیچ خردمند وام از ایام | که با دسیسه و آشوب باز خواهد وام بچشم عقل درین رهگذر تیره ببین | که گستراند قضا و قدر براه تو دام هزار بار بلغزاندت بهر قدمی | که سخت خام فریبست روزگار و تو خام اگر حکایت بهرام گور می پرسی | شکار گور شد ای دوست عاقبت بهرام ز غم مباش غمین و مشو ز شادی شاد | که شادی و غم گیتی نمیکنند دوام ز تخم تلخ نخورد است کس بر شیرین | ز شاخ بید نچید است هیچکس بادام از آن سبب نشدی همعنان هشیاران | که بیهشانه سپردی بدست نفس زمام تو آرمیدی و این زاغ میوه برد همی | تو اوفتادی و این کاروان گذشت مدام چو پای هست چرا باز مانده ای از راه | چو نور هست چرا گشته ای قرین ظلام تو برج و باروی ملک وجود محکم کن | بهل که دیو بد آیین ترا دهد دشنام ترا که خانه دل خلوت خدا بود است | چرا بمعبد شیطان کنی سجود و قیام جفای گیتی و کجگردی سپهر بلند | اگر چه توسنی آخر ترا نماید رام بحرص و آز مبر فرصت عزیز بسر | بجهل و عجب مکن عمر بی بدیل تمام زمان رنج شد ای کرده سالها راحت | دم رحیل شد ای جسته عمرها آرام بمقصدی نرسی تا رهی نپیمایی | مدار بیم ازین اسب بی فسار و لگام هر آن فروغ که از جسم تیره میطلبی | ز جان طلب که بارواح زنده اند اجسام مگوی هر که کهن جامه شد ز علم تهیست | که خاص نیز بسی هست در میان عوام به نیک جامه چو بیدانشی مناز که خلق | ترا نه جامه نیک ترا کنند اکرام چو گرگ حیله گر اندر لباس چوپان شد | شبان بگوی که تا چشم پوشد از اغنام چو وقت کار شود باش چابک اندر کار | چو نوبت سخن آید ستوده گوی کلام ز جام علم می صاف زیرکان خوردند | هر آنکه خامش بنشست گشت درد آشام بشوق گنج یکی تیشه بر زمین نزدیم | همی بخیره به ویرانه ساختیم مقام اگر بلند تباری چه جویی از پستی | اگر خدای پرستی چه خواهی از اصنام کدام تشنه بنوشید از سبوی تو آب | کدام گرسنه در سفره تو خورد طعام چگونه راهنمایی که خود گمی از راه | چگونه حاکم شرعی که فارغی ز احکام بسی است پرتگه اندر ره هوی پروین | مپوی جز ره پرهیز و باش نیک انجام نفس گفتست بسی ژاژ و بسی مبهم | به کز این پس کندش نطق خرد ابکم ره پر پیچ و خم آز چو بگرفتی | روی درهم مکش ار کار تو شد درهم خشک شد زمزم پاکیزه جان ناگه | شستشو کرد هریمن چو درین زمزم به که از مطبخ وسواس برون آییم | تا که خود را برهانیم ز دود و دم کاخ مکر است درین کنگره مینا | چاه مرگ است درین سیرگه خرم ز بداندیش فلک چند شوی ایمن | ز ستم پیشه جهان چند کشی استم تو ندیدی مگر این دانه دانا کش | تو ندیدی مگر این دامگه محکم وارث ملک سلیمان نتوان خواندن | هر کسیرا که در انگشت بود خاتم آنکه هر لحظه بزخم تو زند زخمی | تو ازو خیره چه داری طمع مرهم فلک آنگونه به ناورد دلیر آید | که نه از زال اثر ماند و نز رستم نه ببخشود بموسی خلف عمران | نه وفا کرد به عیسی پسر مریم تخت جمشید حکایت کند ار پرسی | که چه آمد به فریدون و چه شد بر جم ز خوشیها چه شوی خوش که درین معبر | به یکی سور قرین است دو صد ماتم تو به نی بین که ز هر بند چسان نالد | ز زبردستی ایام بزیر و بم داستان گویدت از بابلیان بابل | عبرت آموزدت از دیلمیان دیلم فرصتی را که بدستست غنیمت دان | بهر روزی که گذشتست چه داری غم زان گل تازه که بشکفت سحرگاهان | نه سر و ساق بجا ماند نه رنگ و شم گر صباحیست مسایی رسدش از پی | ور بهاریست خزانی بودش توام صبحدم اشک بچهر گل از آن بینی | که شبانگه بچمن گریه کند شبنم اندرین دشت مخوف ای بره مسکین | بیم جانست چه شد کز رمه کردی رم مخور ای کودک بی تجربه زین حلوا | که شد آمیخته با روغن و شهدش سم دست و پایی بزن ای غرقه توانی گر | تا مگر باز رهانند تو را زین یم مشک حیفست که با دوده شود همسر | کبک زشتست که با زاغ شود همدم برو ای فاخته با مرغ سحر بنشین | برو ای گل بصف سرو و سمن بردم ز چنار آموز ای دوست گرانسنگی | چه شوی بر صفت بید ز بادی خم خویش و پیوند هنر باش که تا روزی | نروی از پی نان بر در خال و عم روح را سیر کن از مایده حکمت | بیکی نان جوین سیر شود اشکم جز که آموخت ترا که خواب و خور غفلت | به چه کار آمدت این سفله تن ملحم خزفست اینکه تو داریش چنو گوهر | رسن است اینکه تو بینیش چو ابریشم مار خود هم تو خودی مار چه افسایی | بخود ای بیخبر از خویش فسون میدم ز تو در هر نفسی کاسته میگردد | غم خود خور چه خوری انده بیش و کم بیم آنست که صراف قضا ناگه | زر سرخ تو بگیرد به یکی درهم کشت یک دانه کسی را ندهد خرمن | بذل یک جوز کسی را نکند حاتم به پری پر که عقابان نکنندت سر | به رهی رو که بزرگان نکنندت ذم جان چو کان آمد و دانش گهرش پروین | دل چو خورشید شد و ملک تنش عالم تا ببازار جهان سوداگریم | گاه سود و گه زیان میوریم گر نکو بازارگانیم از چه روی | هرگز این سود و زیانرا نشمریم جان زبون گشته است و در بند تنیم | عقل فرسوده است و در فکر سریم روح را از ناشتایی میکشیم | سفره ها از بهر تن میگستریم گر چه عقل آیینه کردار ماست | ما در آن آیینه هرگز ننگریم گر گرانباریم جرم چرخ چیست | بار کردار بد خود میبریم چون سیاهی شده بضاعت دهر را | ما سیه کاریم کانرا میخریم پند نیکان را نمیداریم گوش | اندرین فکرت کازیشان بهتریم پهلوان اما بکنج خانه ایم | آتش اما در دل خاکستریم کاردانان راه دیگر میروند | ما تبه کاران براه دیگریم گرگ را نشناختستیم از شبان | در چراگاهی که عمری میچریم بر سپهر معرفت کی بر شویم | تا بپر و بال چوبین میپریم واعظیم اما نه بهر خویشتن | از برای دیگران بر منبریم آگه از عیب عیان خود نه ایم | پرده های عیب مردم میدریم سفلگیها میکند نفس زبون | ما همی این سفله را میپروریم بشکنیم از جهل و خود را نشکنیم | بگذریم از جان و از تن نگذریم باده تحقیق چون خواهیم خورد | ما که مست هر خم و هر ساغریم چونکه هر برزیگری را حاصلی است | حاصل ما چیست گر برزیگریم چونکه باری گم شدیم اندر رهی | به که بار دیگر آن ره نسپریم زان پراکندند اوراق کمال | تا بکوشش جمله را گرد آوریم تا بیفشانند بر چینندمان | طوطی وقت و زمان را شکریم بد منشانند زیر گنبد گردان | از بدشان چهر جان پاک بگردان پای بسی را شکسته اند به نیرنگ | دست بسی را ببسته اند به دستان تا خر لنگی فتاده است ز سستی | توسن خود را دوانده اند بمیدان جز بدو نیک تو چرخ می ننویسد | نیک و بد خویش را تو باش نگهبان گر ستم از بهر خویش می نپسندی | عادت کژدم مگیر و پیشه ثعبان چندکنی همچو گرگ حمله بمردم | چند دریشان همی بناخن و دندان دامن خلق خدای را چو بسوزی | آتشت افتد به آستین و به دامان هر چه دهی دهر را همان دهدت باز | خواسته بد نمیخرند جز ارزان خواهی اگر راه راست راه نکویی | خواهی اگر شمع راه دانش و عرفان کارگران طعنه میزنند به کاهل | اهل هنر خنده میکنند به نادان از خم صباغ روزگار برآید | هر نفسی صد هزار جامه الوان غارت عمر تو میکنند به گشتن | دی مه و اردیبهشت و آذر و آبان جز بفنا چهر جان نبینی ازیراک | جان تو زندانیست و جسم تو زندان عالمی و بهره ایت نیست ز دانش | رهروی و توشه ایت نیست در انبان تیه خیالت به مقصدی نرساند | راهروان راه برده اند به پایان کشتی اخلاص ما نداشت شراعی | ور نه بدریا نه موج بود و نه طوفان کعبه نیکی است دل ببین که براهش | جز طمع و حرص چیست خار مغیلان بندگی خود مکن که خویش پرستی | کرده بسی پاکدل فریشته شیطان تا تو شدی خرد آز یافت بزرگی | تا تو شدی دیو دیو گشت سلیمان راهنمایی چه سود در ره باطل | دیبه چینی چه سود در تن بیجان نفس تو زنگی شد و سپید نگردد | صد ره اگر شوییش بچشمه حیوان راستی از وی مجوی زانکه نروید | هیچگه از شوره زار لاله و ریحان بار لییمان مکش ز بهر جوی زر | خدمت دونان مکن برای یکی نان گنج حقیقت بجوی و پیله وری کن | اهل هنر باش و پوش جامه خلقان روز سعادت ز شب چگونه شناسد | آنکه ز خورشید شد چو شبپره پنهان دور شو از رنگ و بوی بیهده پروین | از در معنی درای نز در عنوان حاصل عمر تو افسوس شد و حرمان | عیب خود را مکن ایدوست ز خود پنهان وقت ضایع نکند هیچ هنرپیشه | جفت باطل نشود هیچ حقیقت دان هیچگه نیست ره و رسم خردمندی | گرسنه خفتن و در سفره نهفتن نان دهر گرگیست گرسنه رخ از او برگیر | چرخ دیویست سیه دل دل ازو بستان پا بر این رهگذر سخت گرانتر نه | اسب زین دشت خطرناک سبکتر ران موج و طوفان و نهنگست درین دریا | باید اندیشه کند زین همه کشتیبان هیچ آگاه نیاسود درین ظلمت | هیچ دیوانه نشد بسته این زندان ای بسا خرمن امید که در یکدم | کرد خاکسترش این صاعقه سوزان تکیه بر اختر فیروز مکن چندین | ایمن از فتنه ایام مشو چندان بی تو بس خواهد بودن دی و فروردین | بی تو بس خواهد گشتن فلک گردان چو شود جان به چه دردیت رسد پیکر | چو رود سر به چه کاریت خورد سامان تو خود ار با نگهی پاک بخود بینی | یابی آن گنج که جوییش درین ویران چو کتابیست ریا بی ورق و بی خط | چو درختیست هوی بی بن و بی اغصان هیچ عاقل ننهد بر کف دست آتش | هیچ هشیار نساید بزبان سوهان تا تو چون گوی درین کوی بسر گردی | بایدت خیره جفا دیدن از این چوگان گشت هنگام درو کشت چه کردی هین | آمد آوای جرس توشه چه داری هان رهرو گمشده و راهزنان در پیش | شب تار و خر لنگ و ره بی پایان بکش این نفس حقیقت کش خود بین را | این نه جرمی است که خواهند ز تو تاوان به یکی دل نتوان کار تن و جان کرد | به یکی دست دو طنبور زدن نتوان خرد استاد و تو شاگرد و جهان مکتب | چه رسیدت که چنین کودنی و نادان تو شدی کاهل و از کاربری گشتی | نه زمستان گنهی داشت نه تابستان بوستان بود وجود تو گه خلقت | تخم کردار بدش کرد چو شورستان تو مپندار که عناب دهد علقم | تو مپندار که عزت رسد از خذلان منشین با همه کس کاز پی بد کاری | آدمی روی توانند شدن دیوان گشت ابلیس چو غواص به بحر دل | ماند بر جا شبه و رفت در غلطان پویه آسوده نکردست کسی زین ره | لقمه بی سنگ نخوردست کسی زین خوان گر شوی باد بگردش نرسی هرگز | طایر عمر چو از دام تو شد پران دی شد امروز بخیره مخور اندوهش | کز پس مرده خردمند نکرد افغان خر تو میبرد این غول بیابانی | آخر کار تو میمانی و این پالان شبرو دهر نگردد همه در یک راه | گشتن چرخ نباشد همه بر یکسان کامها تلخ شد از تلخی این حلوا | عهدها سست شد از سستی این پیمان آنکه نشناخته از هم الف و با را | زو چه داری طمع معرفت قرآن پرتوی ده تو نه ای دیو درون تیره | کوششی کن تو نه ای کالبد بی جان به تو هرچ آن رسد از تنگی و مسکینی | همه از تست نه از کجروی دوران نام جویی چو ملک باش نکو کردار | قدر خواهی چو فلک باش بلند ارکان برو ای قطره در آغوش صدف بنشین | روی بنمای چو گشتی گهر رخشان یاری از علم و هنر خواه چو درمانی | نه فلان با تو کند یاری و نه بهمان دانش اندوز چه حاصل بود از دعوی | معنی آموز چه سودی رسد از عنوان بسته شوق بود از دو جهان آزاد | کشته عشق بود زنده جاویدان همه زارع نبرد وقت درو خرمن | همه غواص نیارد گهر از عمان زیب یابد سر و تن از ادب و دانش | زنده گردد دل و جان از هنر و عرفان عقل گنجست نباید که برد دزدش | علم نورست نباید که شود پنهان هستی از بهر تن آسانی اگر بودی | چه بدی برتری آدمی از حیوان گر نبودی سخن طیبت و رنگ و بو | خسک و خشک بدی همچو گل و ریحان جامه جان تو زیور علم آراست | چه غم ار پیرهن تنت بود خلقان سحر باز است فلک لیک چه خواهد کرد | سحر با آنکه بود چون پسر عمران چو شدی نیک چه پروات ز بد روزی | چو شدی نوح چه اندیشه ات از طوفان برو از تیه بلا گمشده ای دریاب | بزن آبی و ز جانی شرری بنشان به یکی لقمه دل گرسنه ای بنواز | به یکی جامه تن برهنه ای پوشان بینوا مرد بحسرت ز غم نانی | خواجه دلکوفته گشت از بره بریان سوخت گر در دل شب خرمن پروانه | شمع هم تا بسحرگاه بود مهمان بی هنر گر چه بتن دیبه چین پوشد | به پشیزی نخرندش چو شود عریان همه یاران تو از چستی و چالاکی | پرنیان باف و تو در کارگه کتان آنکه صراف گهر شد ننهد هرگز | سنگ را با در شهوار بیک میزان ز چه ای شاخک نورس ندهی باری | بامید ثمری کشت ترا دهقان هیچ آزاده نشد بنده تن پروین | هیچ پاکیزه نیالود دل و دامان دزد تو شد این زمانه ریمن | آن به که نگردیش به پیرامن گر برتریت دهد فروتن شو | ور ایمنیت دهد مشو ایمن کشته است هماره خنجر گیتی | نه دوست شناختست نه دشمن امروز گذشت و بگذرد فردا | دی رفته و رفتنی بود بهمن بی نیش عسل که خورد ازین کندو | بی خار که چید گل ازین گلشن این بیهنر آسیای گردنده | ساییده هزارها سر و گردن ایام بود چو شبروی چابک | یا همچو یکی سیاه دل رهزن ما را ببرند بی گمان روزی | زین کهنه سرای بی در و روزن روغن بچراغ جان ز علم افزای | کم نور بود چراغ کم روغن از گندم و کاه خویش آگه باش | تو خرمنی و سپهر پرویزن خواهی که نه تلخ باشدت حاصل | در مزرعه تخم تلخ مپراکن هنگام زراعت آنچه کشتستی | آنت برسد بموسم خرمن گر سوی تو دیو نفس ره یابد | تاریک نمایدت دل روشن بی شبهه فرشته اهرمن گردد | چندی چو شود رفیق اهریمن ابلیس فروخت زرق وبا خود گفت | زین بیش چه میتوان خرید از من زین باغ که باغبانیش کردی | جز خار ترا چه ماند در دامن مرغان ترا همی کشد رو به | همیان ترا همی برد رهزن تا پای بود راه ادب میرو | تا دست بود در هنر میزن یک جامه بخر که روح را شاید | بس دیبه خریدی و خز ادکن مرجان خرد ز بحر جان آورد | مینای دل از شراب عقل آکن بی دست چه زور بود بازو را | بی گاو چه کار کرد گاو آهن از چاه دروغ و ذل بدنامی | باید به طناب راستی رستن باید ز سر این غرور را راندن | باید ز دل این غبار را رفتن کس شمع نسوخت زین فروزینه | کس جامه ندوخت زین نخ و سوزن خواهی که نیفکنند در دامت | دیوان وجود را به دام افکن در دفتر نفس درسها خواندی | در مکتب مردمی شدی کودن گر مست هنوز کوره هستی | سرد از چه زنیم مشت بر آهن جز باد نبیختیم در غربال | جز آب نکوفتیم در هاون جان گوهر و جسم معدنست آنرا | روزی ببرند گوهر از معدن گر کج روشی براستی بگرای | آیینه راستگوی را مشکن از پرده عنکبوت عبرت گیر | بر بام و در وجود تاری تن دگر باره شد از تاراج بهمن | تهی از سبزه و گل راغ و گلشن پریرویان ز طرف مرغزاران | همه یکباره بر چیدند دامن خزان کرد آنچنان آشوب بر پای | که هنگام جدل شمشیر قارن ز بس گردید هر دم تیره ابری | حجاب چهره خورشیدی روشن هوا مسموم شد چون نیش کژدم | جهان تاریک شد چون چاه بیژن بنفشه بر سمن بگرفت ماتم | شقایق در غم گل کرد شیون سترده شد فروغ روی نسرین | پریشان گشت چین زلف سوسن بباغ افتاد عالم سوز برقی | بیکدم باغبان را سوخت خرمن خسک در خانه گل جست راحت | زغن در جای بلبل کرد مسکن بسختی گشت همچون سنگ خارا | بباغ آن فرش همچون خزاد کن سیه بادی چو پر آفت سمومی | گرفت اندر چمن ناگه وزیدن به بیباکی بسان مردم مست | به بدکاری بکردار هریمن شهان را تاج زر بربود از سر | بتان را پیرهن بدرید بر تن تو گویی فتنه ای بد روح فرسا | تو گویی تیشه ای بد بیخ بر کن ز پای افکند بس سرو سهی را | بیک نیرو چو دیو مردم افکن بهر سویی فسرده شاخ و برگی | بپرتابید چون سنگ فلاخن کسی بر خیره جز گردون گردان | نشد با دوستدار خویش دشمن به پستی کشت بس همت بلندان | چنان اسفندیار و چون تهمتن نمود آنقدر خون اندر دل کوه | که تا یاقوت شد سنگی به معدن در آغوش ز می بنهفت بسیار | سر و بازو و چشم و دست و گردن در این ناوردگاه آن به که پوشی | ز دانش مغفر و از صبر جوشن چگونه بر من و تو رام گردد | چو رام کس نگشت این چرخ توسن مرو فارغ که نبود رفتگان را | دگر باره امید بازگشتن مشو دلبسته هستی که دوران | هر آنرا زاد زاد از بهر کشتن بغیر از گلشن تحقیق پروین | چه باغی از خزان بودست ایمن پرده کس نشد این پرده میناگون | زشترویی چه کند آینه گردون نام را ننگ بکشت و تو شدی بدنام | وام را نفس گرفت و تو شدی مدیون تو درین نیلپری طشت چو بندیشی | چو یکی جامه شوخی و قضا صابون گهری کاز صدف آز و هوی بردی | شبهی بود که کردی چو گهر مخزون چند ای نور قرینی تو بدین ظلمت | چند ای گنج بخاک سیهی مدفون کرد ای طایر وحشی که چنین رامت | چون بکنج قفس افکند قضایت چون بدر آی از تن خاکی و ببین آنگه | که چه تابنده گهر بود در آن مکنون مچر آزاده که گرگست درین مکمن | مخور آسوده که زهرست درین معجون چه شدی دوست برین دشمن بیرحمت | چه شدی خیره برین منظر بوقلمون بهر سود آمدی اینجا و زیان کردی | کرد سوداگر ایام ترا مغبون پشته آز چو خم کرد روان را پشت | به چه کار آیدت این قد خوش موزون شبروان فلک از پای در آرندت | از گلیم خود اگر پای نهی بیرون بر حذر باش ازین اژدر بی پروا | که نیندیشد از افسونگر و از افسون دهر بر جاست تو ناگاه شوی زان کم | چرخ برپاست تو یکروز شوی وارون رفت میباید و زین آمدن و رفتن | نشد آگه نه ارسطو و نه افلاطون توشه ای گیر که بس دور بود منزل | شمعی افروز که بس تیره بود هامون تو چنین گمره و یاران همه در مقصد | تو چنین غرقه و دریا ز درر مشحون عامل سودگر نفس مکن خود را | تا که هر دم نشود کار تو دیگرگون آنچه مقسوم شد از کار گه قسمت | دگر آنرا نتوان کرد کم و افزون دی و فردات خیالست و هوس پروین | اگرت فکرت و راییست بکوش اکنون گرت ایدوست بود دیده روشن بین | بجهان گذران تکیه مکن چندین نه بقاییست به اسفند مه و بهمن | نه ثباتی است به شهریور و فروردین پی اعدام تو زین آینه گون ایوان | صبح کافور فشان آید و شب مشکین فلک ایدوست به شطرنج همی ماند | که زمانیت کند مات و گهی فرزین دل به سوگند دروغش نتوان بستن | که به هر لحظه دگرگونه کند آیین به گذرگاه تو ایام بود رهزن | چه همی بار خود از جهل کنی سنگین بربود است ز دارا و ز اسکندر | مهر سیمین کمر و مه کله زرین ندهد هیچ کسی نسبت طاوسی | به شغالی که دم زشت کند رنگین چو کبوتر بچه پرواز مکن فارغ | که به پروازگه تست قضا شاهین ز کمان قدر آن تیر که بگریزد | کشدت گر چه سراپای شوی رویین همه خون دل خلق است درین ساغر | که دهد ساقی دهرت چو می نوشین خاک خوردست بسی گلرخ و نسرین تن | که می روید از آن سرو و گل و نسرین مرو ای پیشرو قافله زین صحرا | که نیامد خبر از قافله پیشین دل خود بینت بیازرد چنان کژدم | تن خاکیت ببلعد چنان تنین روز بگذشت ز خواب سحری بگذر | کاروان رفت رهی گیر و برو منشین به چمنزار دو ای خوش خط و خال آهو | به سموات شو ای طایر علیین بچه امید درین کوه کنی خارا | چو تو کشتست بسی کوهکن این شیرین تو بلند آوازه بودی ای روان | با تن دون یار گشتی دون شدی صحبت تن تا توانست از تو کاست | تو چنان پنداشتی کافزون شدی بسکه دیگرگونه گشت آیین تن | دیدی آن تغییر و دیگرگون شدی جای افسون کردن مار هوی | زین فسونسازی تو خود افسون شدی اندرون دل چو روشن شد ز تو | شمع خود بگرفتی و بیرون شدی آخر کارت بدزدید آسمان | این کلاغ دزد را صابون شدی با همه کار آگهی و زیر کی | اندرین سوداگری مغبون شدی درس آز آموختی و ره زدی | وام تن پذرفتی و مدیون شدی نور نور بودی نار پندارت بکشت | پیش از این چون بودی اکنون چون شدی گنج امکانی و دل گنجور تست | در تن ویرانه زان مدفون شدی ملک آزادی چه نقصانت رساند | کامدی در حصن تن مسجون شدی هر چه بود آیینه روی تو بود | نقش خود را دیدی و مفتون شدی زورقی بودی بدریای وجود | که ز طوفان قضا وارون شدی ای دل خرد از درشتیهای دهر | بسکه خون خوردی در آخر خون شدی زندگی خواب و خیالی بیش نیست | بی سبب از اندهش محزون شدی کنده شد بنیادها ز امواج تو | جویباری بودی و جیحون شدی بی خریدار است اشک ای کان چشم | خیره زین گوهر چرا مشحون شدی گردون نرهد ز تند رفتاری | گیتی ننهد ز سر سیه کاری از گرگ چه آمدست جز گرگی | وز مار چه خاستست جز ماری بس بی بصری اگر چه بینایی | بس بیخبری اگر چه هشیاری تو غافلی و سپهر گردان را | فارغ ز فسون و فتنه پنداری تو گندم آسیای گردونی | گر یکمن و گر هزار خرواری معماری عقل چون نپذرفتی | در ملک تو جهل کرد معماری سوداگر در شاهوارستی | خر مهره چرا کنی خریداری زنهار مخواه از جهان زنهار | کاین سفله بکس نداد زنهاری پرگار زمانه بر تو میگردد | چون نقطه تو در حصار پرگاری یکچند شوی بخواب چون مستان | ناگه برسد زمان بیداری آید گه در گذشتنت ناچار | خود بگذری آنچه هست بگذاری رفتند بچابکی سبکباران | زین مرحله ای خوشا سبکباری کردار بد تو گشت ز نگارش | آیینه دل نبود زنگاری از لقمه تن بکاه تا روزی | بر آتش آز دیگ مگذاری بشناس زیان ز سود تا وقتی | سرمایه بدست دزد نسپاری سود خود را چه شماری که زیانکاری | ره نیکان چه سپاری که گرانباری تو به خوابی که چنین بیخبری از خود | خفته را آگهی از خود نبود آری بال و پر چند زنی خیره نمی بینی | که تو گنجشک صفت در دهن ماری بر بلندی چو سپیدار چه افزایی | بارور باش تو نخلی نه سپیداری چیست این جسم که هر لحظه کشی بارش | چیست این جیفه که چون جانش خریداری طینت گرگ بر آن شد که بیازارد | ز گزندش نرهی گرش نیازاری اهرمن را سخنان تو نترساند | که تو کردار نداری همه گفتاری بزبونی گرویدی و زبون گشتی | تو سیه طالع این عادت و هنجاری دل و دین تو ربودند و ندانستی | دین چه فرمان دهدت بنده دیناری غم گمراهی و پستی نخوری هرگز | ز ره نفس اگر پای نگهداری ماند آنکس که بجا نام نکو دارد | تو پس از خویش ز نیکی چه بجا داری تا که سرگشته این پست گذرگاهی | هر چه افلاک کند با تو سزاواری دامن آلوده مکن چونکه ز پاکانی | بنده نفس مشو چونکه ز احراری جان تو پاک سپردست بتو ایزد | همچنان پاک ببایدش که بسپاری وقت بس تنگ بود ای سره بازرگان | کاله خود بخر اکنون که ببازاری سپرو جوشن عقل از چه تبه کردی | تو بمیدان جهان از پی پیکاری بود بازوت توانا و نکوشیدی | کاهلی بیخ تو بر کند نه ناچاری چرخ دندان تو بشمرد نخستین روز | چه بهیچش نشماری و چه بشماری کمتری جوی گر افزون طلبی پروین | که همیشه ز کمی خاسته بسیاری ای شده سوخته آتش نفسانی | سالها کرده تباهی و هوسرانی دزد ایام گرفتست گریبانت | بس کن ای بیخودی و سربگریبانی صبح رحمت نگشاید همه تاریکی | یوسف مصر نگردد همه زندانی راه پر خار مغیلان وتو بی موزه | سفره بی توشه و شب تیره و بارانی ای بخود دیده چو شداد خدابین شو | جز خدا را نسزد رتبت یزدانی تو سلیمان شدن آموزی اگر دیوان | نتوانند زدن لاف سلیمانی تا بکی کودنی و مستی و خودرایی | تا بکی کودکی و بازی و نادانی تو درین خاک سیه زر دل افروزی | تو درین دشت و چمن لاله نعمانی پیش دیوان مبر اندوه دل و مگری | که بخندند چو بینند که گریانی عقل آموخت بهر کارگری کاری | او چو استاد شد و ما چو دبستانی خود نمیدانی و از خلق نمیپرسی | فارغ از مشکل و بیگانه ز آسانی که برد بار تو امروز که مسکینی | که ترا نان دهد امروز که بی نانی دست تقوی بگشا پای هوی بربند | تا ببینند که از کرده پشیمانی گهریهای حقیقت گهر خود را | نفروشند بدین هیچی و ارزانی دیده خویش نهان بین کن و بین آنگه | دامهایی که نهادند به پنهانی حیوان گشتن و تن پروری آسانست | روح پرورده کن از لقمه روحانی با خرد جان خود آن به که بیارایی | با هنر عیب خود آن به که بپوشانی با خبر باش که بی مصلحت و قصدی | آدمی را نبرد دیو به مهمانی نفس جو داد که گندم ز تو بستاند | به که هرگز ندهی رشوت و نستانی دشمنانند ترا زرق و فساد اما | به گمان تو که در حلقه یارانی تا زبون طمعی هیچ نمیارزی | تا اسیر هوسی هیچ نمیدانی خوشتر از دولت جم دولت درویشی | بهتر از قصر شهی کلبه دهقانی خانگی باشد اگر دزد بصد تدبیر | نتوان کرد از آن خانه نگهبانی برو از ماه فراگیر دل افروزی | برو از مهره بیاموز درخشانی پیش زاغان مفکن گوهر یکدانه | پیش خربنده مبر لعل بدخشانی گر که همصحبت تو دیو نبودستی | ز که آموختی این شیوه شیطانی صفتی جوی که گویند نکوکاری | سخنی گوی که گویند سخندانی بگذر از بحر و ز فرعون هوی مندیش | دهر دریا و تو چون موسی عمرانی اژدهای طمع و گرگ طبیعت را | گر بترسی نتوانی که بترسانی بفکن این لاشه خونین تو نه ناهاری | برکن این جامه چرکین تو نه عریانی گر توانی به دلی توش و توانی ده | که مبادا رسد آنروز که نتوانی خون دل چند خوری در دل سنگ ای لعل | مشتریهاست برای گهر کانی گر چه یونان وطن بس حکما بودست | نیست آگاه ز حکمت همه یونانی کلبه ای را که نه فرشی و نه کالاییست | بر درش می نبود حاجت دربانی زنده با گفتن پندم نتوانی کرد | که تو خود نیز چو من کشته عصیانی کینه می ورزی و در دایره صدقی | رهزنی میکنی و در ره ایمانی تا کی این خام فریبی تو نه یاجوجی | چند بلعیدن مردم تو نه ثعبانی مقصد عافیت از گمشدگان پرسی | رو که بر گمشدگان خویش تو برهانی گوسفندان تو ایمن ز تو چون باشند | که شبانگاه تو در مکمن گرگانی گاه از رنگرزان خم تزویری | گاه بر پشت خر وسوسه پالانی تشنه خون خورد و تو خودبین به لب جویی | گرسنه مرد و تو گمره بسر خوانی دود آهست بنایی که تو میسازی | چاه راهست کتابی که تو میخوانی دیده بگشای نه اینست جهان بینی | کفر بس کن نه چنین است مسلمانی چو نهالیست روان و تو کشاورزی | چو جهانیست وجود و تو جهانبانی تو چراغی ز چه رو همنفس بادی | تو امیدی ز چه همخانه حرمانی تو درین بزم چو افروخته قندیلی | تو درین قصر چو آراسته ایوانی تو ز خود رفته و وادی شده پر آفت | تو بخواب اندر و کشتی شده طوفانی تو رسیدن نتوانی بسبکباران | که برفتار نه ماننده ایشانی فکر فردا نتوانی که کنی دیگر | مگر امروز که در کشور امکانی عاقبت کشته شمشیر مه و سالی | آخر کار شکار دی و آبانی هوشیاری و شب و روز بمیخانه | همدم درد کشان همسر مستانی همچو برزیگر آفت زده محصولی | همچو رزم آور و غارت شده خفتانی مار در لانه ولی مور بافسونی | گرد در خانه ولی گرد بمیدانی دل بیچاره و مسکین مخراش امروز | رسد آنروز که بی ناخن و دندانی داستانت کند این چرخ کهن هر چند | نامجوینده تر از رستم دستانی روز بر مسند پاکیزه انصافی | شام در خلوت آلوده دیوانی دست مسکین نگرفتی و توانایی | میوه ای گرد نکردی و به بستانی ظاهرست این که بد افتی چو شوی بدخواه | روشنست این که برنجی چو برنجانی دیو بسیار بود در ره دل پروین | کوش تا سر ز ره راست نپیچانی اگر روی طلب زایینه معنی نگردانی | فساد از دل فروشویی غبار از جان برافشانی هنر شد خواسته تمییز بازار و تو بازرگان | طمع زندان شد و پندار زندانبان تو زندانی یکی دیوار ناستوار بی پایه ست خود کامی | اگر بادی وزد ناگه گذارد رو به ویرانی درین دریا بسی کشتی برفت و گشت ناپیدا | ترا اندیشه باید کرد زین دریای طوفانی به چشم از معرفت نوری بیفزای ار نه بیچشمی | به جان از فضل و دانش جامه ای پوش ار نه بیجانی بکس مپسند رنجی کز برای خویش نپسندی | بدوش کس منه باری که خود بردنش نتوانی قناعت کن اگر در آرزوی گنج قارونی | گدای خویش باش ار طالب ملک سلیمانی مترس از جانفشانی گر طریق عشق میپویی | چو اسمعیل باید سر نهادن روز قربانی به نرد زندگانی مهره های وقت و فرصت را | همه یکباره میبازی نه میپرسی نه میدانی ترا پاک آفرید ایزد ز خود شرمت نمی آید | که روزی پاک بودستی کنون آلوده دامانی از آنرو میپذیری ژاژخاییهای شیطان را | که هرگز دفتر پاک حقیقت را نمیخوانی مخوان جز درس عرفان تا که از رفتار و گفتارت | بداند دیو کز شاگردهای این دبستانی چه زنگی میتوان از دل ستردن با سیه رایی | چه کاری میتوان از پیش بردن با تن آسانی درین ره پیشوایان تو دیوانند و گمراهان | سمند خویش را هر جا که میخواهند میرانی مزن جز خیمه علم و هنر تا سربرافرازی | مگو جز راستی تا گوش اهریمن بپیچانی زبد کاری قبا کردی و از تلبیس پیراهن | بسی زیبنده تر بود از قبای ننگ عریانی همی کندی در و دیوار بام قلعه جان را | یکی روزش نکردی چون نگهبانان نگهبانی ز خود بینی سیه کردی دل بیغش ز خودبینی | ز نادانی در افتادی درین آتش ز نادانی چرا در کارگاه مردمی بی مایه و سودی | چرا از آفتاب علم چون خفاش پنهانی چه میبافی پرند و پرنیان در دوک نخ ریسی | چه میخواهی درین تاریک شب زین تیه ظلمانی عصا را اژدها بایست کردن شعله را گلزار | تو با دعوی گه ابراهیم و گاهی پور عمرانی چرا تا زر و داروییت هست از درد بخروشی | چرا تا دست و بازوییت هست از کار و امانی چو زرع و خوشه داری از چه معنی خوشه چینستی | چو اسب و توشه داری از چه اندر راه حیرانی چه کوشی بهر یک گوهر بکان تیره هستی | تو خود هم گوهری گر تربیت یابی و هم کانی تو خواهی دردها درمان کنی اما به بیدردی | تو خواهی صعبها آسان کنی اما به آسانی بیابانیست تن پر سنگلاخ و ریگ سوزنده | سرابت میفریبد تا مقیم این بیابانی چو نورت تیرگیها را منور کرد خورشیدی | چو در دل پرورانیدی گل معنی گلستانی خرابیهای جانرا با یکی تغییر معماری | خسارتهای تن را با یکی تدبیر تاوانی بنور افزای ناید هیچگاه از نور تاریکی | به نیکی کوش هرگز ناید از نیکی پشیمانی تو اندر دکه دانش خریداری و دلالی | تو اندر مزرع هستی کشاورزی و دهقانی مکن خود را غبار از صرصر جهل و هوی و کین | درین جمعیت گمره نیابی جز پریشانی همی مردم بیازاری و جای مردمی خواهی | همی در هم کشی ابروی چون گویند ثعبانی چو پتک ار زیر دستانرا بکوبی و نیندیشی | رسد روزی که بینی چرخ پتکست و تو سندانی چو شمع حق برافروزند و هر پنهان شود پیدا | تو دیگر کی توانی عیب کار خود بپوشانی عوامت دست میبوسند و تو پابند سالوسی | خواصت شیر میخوانند و تو از گربه ترسانی ترا فرقان دبیرستان اخلاق و معالی شد | چرا چون طفل کودن زین دبیرستان گریزانی نگردد با تو تقوی دوست تا همکاسه آزی | نباشد با تو دین انباز تا انباز شیطانی بدانش نیستی نام آور و منعم بدیناری | بعمنی نیستی آزاده و عارف بعنوانی تو تصویر و هوی نقاش و خودکامی نگارستان | از آنرو گه سپیدی گه سیاهی گاه الوانی جز آلایش چه زاید زین زبونی و سیه رایی | جز اهریمن کرا افتد پسند این خوی حیوانی پلنگ اندر چرا خور یوز در ره گرگ در آغل | تو چوپان نیستی بهر تو عنوانست چوپانی قماش خود ندانم با چه تار و پود میبافی | نه زربفتی نه دیبایی نه کرباسی نه کتانی برای شستشوی جان ز شوخ و ریم آلایش | ز علم و تربیت بهتر چه صابونی چه اشنانی ز جوی علم دل را آب ده تا بر لب جویی | ز خوان عقل جان را سیر کن تا بر سر خوانی روان ناشتا را کشت ناهاری و مسکینی | تو گه در پرسش آبی و گه در فکرت نانی بیا کندند بارت تا نینگاری که بی توشی | گران کردند سنگت تا نپنداری که ارزانی ز آلایش نداری باک تا عقلست معیارت | سبکساری نبینی تا درین فرخنده میزانی چرا با هزل و مستی بگذرانی زندگانی را | چرا مستی کنی و هوشیارانرا بخندانی بغیر از درگه اخلاص بر هر درگهی خاکی | بغیر از کوچه توفیق در هر کو بجولانی بصحرای وجود اندر بود صد چشمه حیوان | گناه کیست چون هرگز نمینوشی و عطشانی برای غرق گشتن اندرین دریا نیفتادی | مکن فرصت تبه غواص مروارید و مرجانی همی اهریمنان را بدسرشت و پست مینامی | تو با این بد سگالیها کجا بهتر ازیشانی ندیدی لاشه های مطبخ خونین شهرت را | اگر دیدی چرا بر سفره اش هر روز مهمانی نکو کارت چرا دانند بدرای و بداندیشی | سبکبارت چرا خوانند زیر بار عصیانی بتیغ مردم آزاری چرا دل را بفرسایی | برای پیکر خاکی چرا جان را برنجانی دبیری و دبیر بی کتاب و خط و املایی | هژبری و هژبر بیدل و چنگال و دندانی کجا با تند باد زندگی دانی در افتادن | تو مسکین کاز نسیم اندکی چون بید لرزانی درین گلزار نتوانی نشستن جاودان پروین | همان به تا که بنشستی نهالی چند بنشانی بسوز اندرین تیه ای دل نهانی | مخواه از درخت جهان سایبانی سبکدانه در مزرع خود بیفشان | گر این برزگر میکند سرگرانی چو کار آگهان کار بایست کردن | چه رسم و رهی بهتر از کاردانی زمانه به گنج تو تا چشم دارد | نیاموزدت شیوه پاسبانی سیاه و سفیدند اوراق هستی | یکی انده و آن یکی شادمانی همه صید صیاد چرخیم روزی | برای که این دام میگسترانی ندوزد قبای تو این سفله درزی | بگرداندت سر به چیره زبانی چو شاگردی مکتب دیو کردی | ببایست لوح و کتابش بخوانی همه دیدنیها و دانستنیها | ببین و بدان تا که روزی بدانی چرا توبه گرگ را میپذیری | چرا تحفه دیو را میستانی چو نیروی بازوت هست ای توانا | بدرماندگان رحم کن تا توانی درین نیلگون نامه ثبت است با هم | حساب توانایی و ناتوانی جوانا بروز جوانی ز پیری | بیندیش کز پیر ناید جوانی روانی که ایزد ترا رایگان داد | بگیرد یکی روز هم رایگانی چو کار تو ز امروز ماند بفردا | چه کاری کنی چون بفردا نمانی غرض کشتن ماست ورنه شب و روز | بخیره نکردند با هم تبانی بدزدد ز تو باز دهر این کبوتر | گرش پر ببندی و گر برپرانی بود خوابهای تو بیگاه و سنگین | بود حمله های قضا ناگهانی زیان را تو برداشتی سود را چرخ | شگفتی است این گونه بازارگانی تو خود میروی از پی نفس گمراه | بدین ورطه خود را تو خود میکشانی ندارد ز کس رهزن آز پروا | ز بام افتد گرش از در برانی چه میدزدی از فرصت کار و کوشش | تو خود نیز کالای دزد جهانی ترازوی کار تو شد چرخ اخضر | ز کردارها گه سبک گه گرانی بتدبیر مار هوی را فسونی | به تمییز تیغ خرد را فسانی بسی عیبهای تو پوشیده ماند | اگر پرده جهل را بردرانی ز گرداب نفس ارتوانی رهیدن | ز گردابها خویش را وارهانی همی گرگ ایام بر تو بخندد | که چون بره این گرگ میپرورانی میان تو و نیستی جز دمی نیست | بسیجی کن اکنون که خود در میانی ز روز نخستین همین بود گیتی | تو نیز از نخست آنچه بودی همانی به سرچشمه جان شکسته سبویی | به میخانه تن ز دردی کشانی بدوک وجود آنچنان کار میکن | که سر رشته عقل را نگسلانی دفینه است عقل و تو گنجور عاقل | سفینه است عمر و تواش بادبانی بصد چشم می بیندت چرخ گردان | مپندار کاز چشم گیتی نهانی درین دایره هر چه هستی پدیدی | درین آینه هر که هستی عیانی تو چون ذره این باد را در کمندی | تو چو صعوه این مار را در دهانی شنیدی چو اندرز من از تو خواهم | که بشنیده خویش را بشنوانی ترا سفره آماده و دیو ناهار | بر این سفره بنگر کرا مینشانی از آن روز برنان گرمی رسیدی | که گر ناشتاییست نانش رسانی زمانه بسی بیشتر از تو داند | چه خوش میکنی دل که بسیار دانی کشد کام و ناکام چرخت بمیدان | کشد گر جبانی و گر پهلوانی کمان سپهرت بیندازد آخر | تو مانند تیری که اندر کمانی مه و سال چون کاروانیست خامش | تو یکچند همراه این کاروانی حکایت کند رشته کارگاهت | اگر دیبه گر بوریا گر کتانی هنرها گهرهای پاک وجودند | تو یکروز بحری و یکروز کانی نکو خانه ای ساختی ای کبوتر | ندیدی که با باز هم آشیانی بما جهل زان کرد دستان که هرگز | نکردیم با عقل همداستانی برآنست دیو هوی تا بسوزی | تو نیز از سیه روزگاری برآنی در این باغ دلکش که گیتیش نامست | قضا و قدر میکند باغبانی بگلزار گل یک نفس بود مهمان | فلک زود رنجید از میزبانی بیا تا خرامیم سوی گلستان | بنظاره دولت بوستانی سحر ابر آذاری آمد ز دریا | بطرف چمن کرد گوهر فشانی زمین از صفای ریاحین الوان | زند طعنه بر نقش ارژنگ مانی نهاده بسر نرگس از زر کلاهی | ببر کرده پیراهن پرنیانی ازین کوچکه کوچ بایست کردن | که کردست بر روی پل زندگانی قفس بشکن ای روح پرواز میکن | چرا پایبند اندرین خاکدانی همایی تو و سدره ات آشیانست | مکن خیره بر کرکسان میهمانی دلیران گرفتند اقطار عالم | بشمشیر هندی و تیغ یمانی از آن نامداران و گردنفرازان | نشانی نماندست جز بی نشانی ببین تا چه کردست گردون گردان | به جمشید و طهمورث باستانی گشوده دهان طاق کسری و گوید | چه شد تاج و تخت انوشیروانی چنین است رسم و ره دهر پروین | بدینگونه شد گردش آسمانی همی با عقل در چون و چرایی | همی پوینده در راه خطایی همی کار تو کار ناستوده است | همی کردار بد را میستایی گرفتار عقاب آرزویی | اسیر پنجه باز هوایی کمین گاه پلنگ است این چراگاه | تو همچون بره غافل در چرایی سرانجام اژدهای تست گیتی | تو آخر طعمه این اژدهایی ازو بیگانه شو کاین آشنا کش | ندارد هیچ پاس آشنایی جهان همچون درختست و تو بارش | بیفتی چون در آن دیری بپایی ازین دریای بی کنه و کرانه | نخواهی یافتن هرگز رهایی ز تیر آموز اکنون راستکاری | که مانند کمان فردا دوتایی بترک حرص گوی و پارسا شو | که خوش نبود طمع با پارسایی چه حاصل از سر بی فکرت و رای | چه سود از دیده بی روشنایی نهنگ ناشتا شد نفس پروین | بباید کشتنش از ناشتایی به لاله نرگس مخمور گفت وقت سحر | که هر که در صف باغ است صاحب هنریست بنفشه مژده نوروز میدهد ما را | شکوفه را ز خزان وز مهرگان خبریست بجز رخ تو که زیب و فرش ز خون دل است | بهر رخی که درین منظر است زیب و فریست جواب داد که من نیز صاحب هنرم | درین صحیفه ز من نیز نقشی و اثریست میان آتشم و هیچگه نمیسوزم | هماره بر سرم از جور آسمان شرریست علامت خطر است این قبای خون آلود | هر آنکه در ره هستی است در ره خطریست بریخت خون من و نوبت تو نیز رسد | بدست رهزن گیتی هماره نیشتریست خوش است اگر گل امروز خوش بود فردا | ولی میان ز شب تا سحر گهان اگریست از آن زمانه بما ایستادگی آموخت | که تا ز پای نیفتیم تا که پا و سریست یکی نظر به گل افکند و دیگری بگیاه | ز خوب و ز شب چه منظور هر که را نظریست نه هر نسیم که اینجاست بر تو میگذرد | صبا صباست به هر سبزه و گلش گذریست میان لاله و نرگس چه فرق هر دو خوشند | که گل بطرف چمن هر چه هست عشوه گریست تو غرق سیم و زر و من ز خون دل رنگین | بفقر خلق چه خندی تو را که سیم و زریست ز آب چشمه و باران نمی شود خاموش | که آتشی که در اینجاست آتش جگریست هنر نمای نبودم بدین هنرمندی | سخن حدیث دگر کار قصه دگریست گل از بساط چمن تنگدل نخواهد رفت | بدان دلیل که مهمان شامی و سحریست تو روی سخت قضا و قدر ندیدستی | هنوز آنچه تو را مینماید آستریست از آن دراز نکردم سخن درین معنی | که کار زندگی لاله کار مختصریست خوش آنکه نام نکویی بیادگار گذاشت | که عمر بی ثمر نیک عمر بی ثمریست کسیکه در طلب نام نیک رنج کشید | اگر چه نام و نشانیش نیست ناموریست ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتن | دل تهی از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن نزد شاهین محبت بی پر و بال آمدن | پیش باز عشق آیین کبوتر داشتن سوختن بگداختن چون شمع و بزم افروختن | تن بیاد روی جانان اندر آذر داشتن اشک را چون لعل پروردن بخوناب جگر | دیده را سوداگر یاقوت احمر داشتن هر کجا نور است چون پروانه خود را باختن | هر کجا نار است خود را چون سمندر داشتن آب حیوان یافتن بیرنج در ظلمات دل | زان همی نوشیدن و یاد سکندر داشتن از برای سود در دریای بی پایان علم | عقل را مانند غواصان شناور داشتن گوشوار حکمت اندر گوش جان آویختن | چشم دل را با چراغ جان منور داشتن در گلستان هنر چون نخل بودن بارور | عار از ناچیزی سرو و صنوبر داشتن از مس دل ساختن با دست دانش زر ناب | علم و جان را کیمیا و کیمیاگر داشتن همچو مور اندر ره همت همی پا کوفتن | چون مگس همواره دست شوق بر سر داشتن ای خوشا سودای دل از دیده پنهان داشتن | مبحث تحقیق را در دفتر جان داشتن دیبه ها بی کارگاه و دوک و جولا بافتن | گنجها بی پاسبان و بی نگهبان داشتن بنده فرمان خود کردن همه آفاق را | دیو بستن قدرت دست سلیمان داشتن در ره ویران دل اقلیم دانش ساختن | در ره سیل قضا بنیاد و بنیان داشتن دیده را دریا نمودن مردمک را غوصگر | اشک را مانند مروارید غلطان داشتن از تکلف دور گشتن ساده و خوش زیستن | ملک دهقانی خریدن کار دهقان داشتن رنجبر بودن ولی در کشتزار خویشتن | وقت حاصل خرمن خود را بدامان داشتن روز را با کشت و زرع و شخم آوردن بشب | شامگاهان در تنور خویشتن نان داشتن سربلندی خواستن در عین پستی ذره وار | آرزوی صحبت خورشید رخشان داشتن ای خوش از تن کوچ کردن خانه در جان داشتن | روی مانند پری از خلق پنهان داشتن همچو عیسی بی پر و بی بال بر گردون شدن | همچو ابراهیم در آتش گلستان داشتن کشتی صبر اندرین دریا افکندن چو نوح | دیده و دل فارغ از آشوب طوفان داشتن در هجوم ترکتازان و کمانداران عشق | سینه ای آماده بهر تیرباران داشتن روشنی دادن دل تاریک را با نور علم | در دل شب پرتو خورشید رخشان داشتن همچو پاکان گنج در کنج قناعت یافتن | مور قانع بودن و ملک سلیمان داشتن ای خوشا خاطر ز نور علم مشحون داشتن | تیرگیها را ازین اقلیم بیرون داشتن همچو موسی بودن از نور تجلی تابناک | گفتگوها با خدا در کوه و هامون داشتن پاک کردن خویش را ز آلودگیهای زمین | خانه چون خورشید در اقطار گردون داشتن عقل را بازارگان کردن ببازار وجود | نفس را بردن برین بازار و مغبون داشتن بی حضور کیمیا از هر مسی زر ساختن | بی وجود گوهر و زر گنج قارون داشتن گشتن اندر کان معنی گوهری عالمفروز | هر زمانی پرتو و تابی دگرگون داشتن عقل و علم و هوش را بایکدیگر آمیختن | جان و دل را زنده زین جانبخش معجون داشتن چون نهالی تازه در پاداش رنج باغبان | شاخه های خرد خویش از بار وارون داشتن هر کجا دیوست آنجا نور یزدانی شدن | هر کجا مار است آنجا حکم افسون داشتن ای خوش اندر گنج دل زر معانی داشتن | نیست گشتن لیک عمر جاودانی داشتن عقل را دیباچه اوراق هستی ساختن | علم را سرمایه بازارگانی داشتن کشتن اندر باغ جان هر لحظه ای رنگین گلی | وندران فرخنده گلشن باغبانی داشتن دل برای مهربانی پروراندن لاجرم | جان بتن تنها برای جانفشانی داشتن ناتوانی را به لطفی خاطر آوردن بدست | یاد عجز روزگار ناتوانی داشتن در مداین میهمان جغد گشتن یکشبی | پرسشی از دولت نوشیروانی داشتن صید بی پر بودن و از روزن بام قفس | گفتگو با طایران بوستانی داشتن کبوتر بچه ای با شوق پرواز | بجریت کرد روزی بال و پر باز پرید از شاخکی بر شاخساری | گذشت از بامکی بر جو کناری نمودش بسکه دور آن راه نزدیک | شدش گیتی به پیش چشم تاریک ز وحشت سست شد بر جای ناگاه | ز رنج خستگی درماند در راه گه از اندیشه بر هر سو نظر کرد | گه از تشویش سر در زیر پر کرد نه فکرش با قضا دمساز گشتن | نه اش نیروی زان ره بازگشتن نه گفتی کان حوادث را چه نامست | نه راه لانه دانستی کدامست نه چون هر شب حدیث آب و دانی | نه از خواب خوشی نام و نشانی فتاد از پای و کرد از عجز فریاد | ز شاخی مادرش آواز در داد کزینسان است رسم خودپسندی | چنین افتند مستان از بلندی بدن خردی نیاید از تو کاری | به پشت عقل باید بردباری ترا پرواز بس زودست و دشوار | ز نو کاران که خواهد کار بسیار بیاموزندت این جریت مه و سال | همت نیرو فزایند هم پر و بال هنوزت دل ضعیف و جثه خرد است | هنوز از چرخ بیم دستبرد است هنوزت نیست پای برزن و بام | هنوزت نوبت خواب است و آرام هنوزت انده بند و قفس نیست | بجز بازیچه طفلان را هوس نیست نگردد پخته کس با فکر خامی | نپوید راه هستی را به گامی ترا توش هنر میباید اندوخت | حدیث زندگی میباید آموخت بباید هر دو پا محکم نهادن | از آن پس فکر بر پای ایستادن پریدن بی پر تدبیر مستی است | جهان را گه بلندی گاه پستی است به پستی در دچار گیر و داریم | ببالا چنگ شاهین را شکاریم من اینجا چون نگهبانم و تو چون گنج | ترا آسودگی باید مرا رنج تو هم روزی روی زین خانه بیرون | ببینی سحربازیهای گردون از این آرامگه وقتی کنی یاد | که آبش برده خاک و باد بنیاد نه ای تا زاشیان امن دلتنگ | نه از چوبت گزند آید نه از سنگ مرا در دامها بسیار بستند | ز بالم کودکان پرها شکستند گه از دیوار سنگ آمد گه از در | گهم سرپنجه خونین شد گهی سر نگشت آسایشم یک لحظه دمساز | گهی از گربه ترسیدم گه از باز هجوم فتنه های آسمانی | مرا آموخت علم زندگانی نگردد شاخک بی بن برومند | ز تو سعی و عمل باید ز من پند جهاندیده کشاورزی بدشتی | بعمری داشتی زرعی و کشتی بوقت غله خرمن توده کردی | دل از تیمار کار آسوده کردی ستمها میکشید از باد و از خاک | که تا از کاه میشد گندمش پاک جفا از آب و گل میدید بسیار | که تا یک روز می انباشت انبار سخنها داشت با هر خاک و بادی | بهنگام شیاری و حصاری سحرگاهی هوا شد سرد زانسان | که از سرما بخود لرزید دهقان پدید آورد خاشاکی و خاری | شکست از تاک پیری شاخساری نهاد آن هیمه را نزدیک خرمن | فروزینه زد آتش کرد روشن چو آتش دود کرد و شعله سر داد | بناگه طایری آواز در داد که ای برداشته سود از یکی شصت | درین خرمن مرا هم حاصلی هست نشاید کآتش اینجا برفروزی | مبادا خانمانی را بسوزی بسوزد گر کسی این آشیانرا | چنان دانم که میسوزد جهان را اگر برقی بما زین آذر افتد | حساب ما برون زین دفتر افتد بسی جستم بشوق از حلقه و بند | که خواهم داشت روزی مرغکی چند هنوز آن ساعت فرخنده دور است | هنوز این لانه بی بانگ سرور است ترا زین شاخ آنکو داد باری | مرا آموخت شوق انتظاری بهر گامی که پویی کامجوییست | نهفته هر دلی را آرزوییست توانی بخش جان ناتوان را | که بیم ناتوانیهاست جان را شنیده اید که آسایش بزرگان چیست | برای خاطر بیچارگان نیاسودن بکاخ دهر که آلایش است بنیادش | مقیم گشتن و دامان خود نیالودن همی ز عادت و کردار زشت کم کردن | هماره بر صفت و خوی نیک افزودن ز بهر بیهده از راستی بری نشدن | برای خدمت تن روح را نفرسودن برون شدن ز خرابات زندگی هشیار | ز خود نرفتن و پیمانه ای نپیمودن رهی که گمرهیش در پی است نسپردن | دریکه فتنه اش اندر پس است نگشودن از ساحت پاک آشیانی | مرغی بپرید سوی گلزار در فکرت توشی و توانی | افتاد بسی و جست بسیار رفت از چمنی به بوستانی | بر هر گل و میوه سود منقار تا خفت ز خستگی زمانی | یغماگر دهر گشت بیدار تیری بجهید از کمانی | چون برق جهان ز ابر آذار چون بال و پرش تپید در خون | از یاد برون شدش پریدن افتاد ز گیرودار گردون | نومید ز آشیان رسیدن از پر سر خویش کرد بیرون | نالید ز درد سر کشیدن دانست که نیست دشت و هامون | شایسته فارغ آرمیدن شد چهره زندگی دگرگون | در دیده نماند تاب دیدن مجروح ز رنج زندگی رست | از قلب بریده گشت شریان آن بال و پر لطیف بشکست | وان سینه خرد خست پیکان صیاد سیه دل از کمین جست | تا صید ضعیف گشت بیجان در پهلوی آن فتاده بنشست | آلوده بخون مرغ دامان بنهاد به پشتواره و بست | آمد سوی خانه شامگاهان چون صبح دمید مرغکی خرد | افتاد ز آشیانه در جر چون دانه نیافت خون دل خورد | تقدیر پرش بکند یکسر شاهین حوادثش فرو برد | نشنید حدیث مهر مادر دور فلکش بهیچ نشمرد | نفکند کسیش سایه بر سر نادیده سپهر زندگی مرد | پرواز نکرده سوختش پر آمد شب و تیره گشت لانه | وان رفته نیامد از سفر باز کوشید فسونگر زمانه | کاز پرده برون نیفتد این راز طفلان بخیال آب و دانه | خفتند و نخاست دیگر آواز از بامک آن بلند خانه | کس روز عمل نکرد پرواز یکباره برفت از میانه | آن شادی و شوق و نعمت و ناز آن مسکن خرد پاک ایمن | خالی و خراب ماند فرجام افتاد گلش ز سقف و روزن | خار و خسکش بریخت از بام آرامگهی نه بهر خفتن | بامی نه برای سیر و آرام بر باد شد آن بنای روشن | نابود شد آن نشانه و نام از گردش روزگار توسن | وز بدسری سپهر و اجرام شد ساقی چرخ پیر خرسند | پردید ز خون چو ساغری را دستی سر راه دامی افکند | پیچانید به رشته ای سری را جمعیت ایمنی پراکند | شیرازه درید دفتری را با تیشه ظلم ریشه ای کند | بر بست ز فتنه ای دری را خون ریخت بکام کودکی چند | برچید بساط مادری را وقت سحر به آینه ای گفت شانه ای | کاوخ فلک چه کجرو و گیتی چه تند خوست ما را زمانه رنجکش و تیره روز کرد | خرم کسیکه همچو تواش طالعی نکوست هرگز تو بار زحمت مردم نمیکشی | ما شانه می کشیم بهر جا که تار موست از تیرگی و پیچ و خم راههای ما | در تاب و حلقه و سر هر زلف گفتگوست با آنکه ما جفای بتان بیشتر بریم | مشتاق روی تست هر آنکسی که خوبروست گفتا هر آنکه عیب کسی در قفا شمرد | هر چند دل فریبد و رو خوش کند عدوست در پیش روی خلق بما جا دهند از انک | ما را هر آنچه از بد و نیکست روبروست خاری بطعنه گفت چه حاصل ز بو و رنگ | خندید گل که هرچه مرا هست رنگ و بوست چون شانه عیب خلق مکن موبمو عیان | در پشت سر نهند کسی را که عیبجوست زانکس که نام خلق بگفتار زشت کشت | دوری گزین که از همه بدنامتر هموست ز انگشت آز دامن تقوی سیه مکن | این جامه چون درید نه شایسته رفوست از مهر دوستان ریاکار خوشتر است | دشنام دشمنی که چو آیینه راستگوست آن کیمیا که میطلبی یار یکدل است | دردا که هیچگه نتوان یافت آرزوست پروین نشان دوست درستی و راستی است | هرگز نیازموده کسی را مدار دوست بارید ابر بر گل پژمرده ای و گفت | کاز قطره بهر گوش تو آویزه ساختم از بهر شستن رخ پاکیزه ات ز گرد | بگرفتم آب پاک ز دریا و تاختم خندید گل که دیر شد این بخشش و عطا | رخساره ای نماند ز گرما گداختم ناسازگاری از فلک آمد وگرنه من | با خاک خوی کردم و با خار ساختم ننواخت هیچگاه مرا گرچه بیدریغ | هر زیر و بم که گفت قضا من نواختم تا خیمه وجود من افراشت بخت گفت | کاز بهر واژگون شدنش برفراختم دیگر ز نرد هستیم امید برد نیست | کاز طاق و جفت آنچه مرا بود باختم منظور و مقصدی نشناسد به جز جفا | من با یکی نظاره جهان را شناختم مرغی نهاد روی بباغی ز خرمنی | ناگاه دید دانه لعلی به روزنی پنداشت چینه ایست بچالاکیش ربود | آری نداشت جز هوس چینه چیدنی چون دید هیچ نیست فکندش بخاک و رفت | زینسانش آزمود چه نیک آزمودنی خواندش گهر به پیش که من لعل روشنم | روزی باین شکاف فتادم ز گردنی چون من نکرده جلوه گری هیچ شاهدی | چون من نپرورانده گهر هیچ معدنی ما را فکند حادثه ای ورنه هیچگاه | گوهر چو سنگریزه نیفتد به برزنی با چشم عقل گر نگهی سوی من کنی | بینی هزار جلوه بنظاره کردنی در چهره ام ببین چه خوشیهاست و تابهاست | افتاده و زبون شدم از اوفتادنی خندید مرغ و گفت که با این فروغ و رنگ | بفروشمت اگر بخرد کس به ارزنی چون فرق در و دانه تواند شناختن | آن کو نداشت وقت نگه چشم روشنی در دهر بس کتاب و دبستان بود ولیک | درس ادیب را چکند طفل کودنی اهل مجاز را ز حقیقت چه آگهیست | دیو آدمی نگشت به اندرز گفتنی آن به که مرغ صبح زند خیمه در چمن | خفاش را بدیده چه دشتی چه گلشنی دانا نجست پرتو گوهر ز مهره ای | عاقل نخواست پاکی جان خوش از تنی پروین چگونه جامه تواند برید و دوخت | آنکس که نخ نکرده بیک عمر سوزنی بی روی دوست دوش شب ما سحر نداشت | سوز و گداز شمع و من و دل اثر نداشت مهر بلند چهره ز خاور نمینمود | ماه از حصار چرخ سر باختر نداشت آمد طبیب بر سر بیمار خویش لیک | فرصت گذشته بود و مداوا ثمر نداشت دانی که نوشداروی سهراب کی رسید | آنگه که او ز کالبدی بیشتر نداشت دی بلبلی گلی ز قفس دید و جانفشاند | بار دگر امید رهایی مگر نداشت بال و پری نزد چو بدام اندر اوفتاد | این صید تیره روز مگر بال و پر نداشت پروانه جز بشوق در آتش نمیگداخت | میدید شعله در سر و پروای سر نداشت بشنو ز من که ناخلف افتاد آن پسر | کز جهل و عجب گوش به پند پدر نداشت خرمن نکرده توده کسی موسم درو | در مزرعی که وقت عمل برزگر نداشت من اشک خویش را چو گهر پرورانده ام | دریای دیده تا که نگویی گهر نداشت روزی گذشت پادشهی از گذرگهی | فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست پرسید زان میانه یکی کودک یتیم | کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست | پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت | این اشک دیده من و خون دل شماست ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است | این گرگ سالهاست که با گله آشناست آن پارسا که ده خرد و ملک رهزن است | آن پادشا که مال رعیت خورد گداست بر قطره سرشک یتیمان نظاره کن | تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست پروین به کجروان سخن از راستی چه سود | کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست بلبل آهسته به گل گفت شبی | که مرا از تو تمنایی هست من به پیوند تو یک رای شدم | گر ترا نیز چنین رایی هست گفت فردا به گلستان باز آی | تا ببینی چه تماشایی هست گر که منظور تو زیبایی ماست | هر طرف چهره زیبایی هست پا بهرجا که نهی برگ گلی است | همه جا شاهد رعنایی هست باغبانان همگی بیدارند | چمن و جوی مصفایی هست قدح از لاله بگیرد نرگس | همه جا ساغر و صهبایی هست نه ز مرغان چمن گمشده ایست | نه ز زاغ و زغن آوایی هست نه ز گلچین حوادث خبری است | نه به گلشن اثر پایی هست هیچکس را سر بدخویی نیست | همه را میل مدارایی هست گفت رازی که نهان است ببین | اگرت دیده بینایی هست هم از امروز سخن باید گفت | که خبر داشت که فردایی هست به نومیدی سحرگه گفت امید | که کس ناسازگاری چون تو نشنید بهر سو دست شوقی بود بستی | بهر جا خاطری دیدی شکستی کشیدی بر در هر دل سپاهی | ز سوزی ناله ای اشکی و آهی زبونی هر چه هست و بود از تست | بساط دیده اشک آلود از تست بس است این کار بی تدبیر کردن | جوانان را بحسرت پیر کردن بدین تلخی ندیدم زندگانی | بدین بی مایگی بازارگانی نهی بر پای هر آزاده بندی | رسانی هر وجودی را گزندی باندوهی بسوزی خرمنی را | کشی از دست مهری دامنی را غبارت چشم را تاریکی آموخت | شرارت ریشه اندیشه را سوخت دو صد راه هوس را چاه کردی | هزاران آرزو را آه کردی ز امواج تو ایمن ساحلی نیست | ز تاراج تو فارغ حاصلی نیست مرا در هر دلی خوش جایگاهیست | بسوی هر ره تاریک راهیست دهم آزردگانرا مومیایی | شوم در تیرگیها روشنایی دلی را شاد دارم با پیامی | نشانم پرتوی را با ظلامی عروس وقت را آرایش از ماست | بنای عشق را پیدایش از ماست غمی را ره ببندم با سروری | سلیمانی پدید آرم ز موری بهر آتش گلستانی فرستم | بهر سر گشته سامانی فرستم خوش آن رمزی که عشقی را نوید است | خوش آن دل کاندران نور امید است بگفت ایدوست گردشهای دوران | شما را هم کند چون ما پریشان مرا با روشنایی نیست کاری | که ماندم در سیاهی روزگاری نه یکسانند نومیدی و امید | جهان بگریست بر من بر تو خندید در آن مدت که من امید بودم | بکردار تو خود را می ستودم مرا هم بود شادیها هوسها | چمنها مرغها گلها قفسها مرا دلسردی ایام بگداخت | همان ناسازگاری کار من ساخت چراغ شب ز باد صبحگه مرد | گل دوشینه یکشب ماند و پژمرد سیاهیهای محنت جلوه ام برد | درشتی دیدم و گشتم چنین خرد شبانگه در دلی تنگ آرمیدم | شدم اشکی و از چشمی چکیدم ندیدم ناله ای بودم سحرگاه | شکنجی دیدم و گشتم یکی آه تو بنشین در دلی کاز غم بود پاک | خوشند آری مرا دلهای غمناک چو گوی از دست ما بردند فرجام | چه فرق ار اسب توسن بود یا رام گذشت امید و چون برقی درخشید | هماره کی درخشد برق امید با دوک خویش پیرزنی گفت وقت کار | کاوخ ز پنبه ریشتنم موی شد سفید از بس که بر تو خم شدم و چشم دوختم | کم نور گشت دیده ام و قامتم خمید ابر آمد و گرفت سر کلبه مرا | بر من گریست زار که فصل شتا رسید جز من که دستم از همه چیز جهان تهیست | هر کس که بود برگ زمستان خود خرید بی زر کسی بکس ندهد هیزم و زغال | این آرزوست گر نگری آن یکی امید بر بست هر پرنده در آشیان خویش | بگریخت هر خزنده و در گوشه ای خزید نور از کجا به روزن بیچارگان فتد | چون گشت آفتاب جهانتاب ناپدید از رنج پاره دوختن و زحمت رفو | خونابه دلم ز سر انگشتها چکید یک جای وصله در همه جامه ام نماند | زین روی وصله کردم از آن رو ز هم درید دیروز خواستم چو بسوزن کنم نخی | لرزید بند دستم و چشمم دگر ندید من بس گرسنه خفتم و شبها مشام من | بوی طعام خانه همسایگان شنید ز اندوه دیر گشتن اندود بام خویش | هر گه که ابر دیدم و باران دلم طپید پرویزنست سقف من از بس شکستگی | در برف و گل چگونه تواند کس آرمید هنگام صبح در عوض پرده عنکبوت | بر بام و سقف ریخته ام تارها تنید در باغ دهر بهر تماشای غنچه ای | بر پای من بهر قدمی خارها خلید سیلابهای حادثه بسیار دیده ام | سیل سرشک زان سبب از دیده ام دوید دولت چه شد که چهره ز درماندگان بتافت | اقبال از چه راه ز بیچارگان رمید پروین توانگران غم مسکین نمیخورند | بیهوده اش مکوب که سرد است این حدید تا بکی جان کندن اندر آفتاب ای رنجبر | ریختن از بهر نان از چهر آب ای رنجبر زینهمه خواری که بینی زافتاب و خاک و باد | چیست مزدت جز نکوهش یا عتاب ای رنجبر از حقوق پایمال خویشتن کن پرسشی | چند میترسی ز هر خان و جناب ای رنجبر جمله آنان را که چون زالو مکندت خون بریز | وندران خون دست و پایی کن خضاب ای رنجبر دیو آز و خودپرستی را بگیر و حبس کن | تا شود چهر حقیقت بی حجاب ای رنجبر حاکم شرعی که بهر رشوه فتوی میدهد | کی دهد عرض فقیران را جواب ای رنجبر آنکه خود را پاک میداند ز هر آلودگی | میکند مردار خواری چون غراب ای رنجبر گر که اطفال تو بی شامند شبها باک نیست | خواجه تیهو می کند هر شب کباب ای رنجبر گر چراغت را نبخشیده است گردون روشنی | غم مخور میتابد امشب ماهتاب ای رنجبر در خور دانش امیرانند و فرزندانشان | تو چه خواهی فهم کردن از کتاب ای رنجبر مردم آنانند کز حکم و سیاست آگهند | کارگر کارش غم است و اضطراب ای رنجبر هر که پوشد جامه نیکو بزرگ و لایق اوست | رو تو صدها وصله داری بر ثیاب ای رنجبر جامه ات شوخ است و رویت تیره رنگ از گرد و خاک | از تو میبایست کردن اجتناب ای رنجبر هر چه بنویسند حکام اندرین محضر رواست | کس نخواهد خواستن زیشان حساب ای رنجبر ای گربه ترا چه شد که ناگاه | رفتی و نیامدی دگر بار بس روز گذشت و هفته و ماه | معلوم نشد که چون شد این کار جای تو شبانگه و سحرگاه | در دامن من تهیست بسیار در راه تو کند آسمان چاه | کار تو زمانه کرد دشوار ای گمشده عزیز دانی | کز یاد نمیشوی فراموش برد آنکه ترا بمیهمانی | دستیت کشید بر سر و گوش بنواخت تو را بمهربانی | بنشاند تو را دمی در آغوش میگویمت این سخن نهانی | در خانه ما ز آفت موش آن پنجه تیز در شب تار | کردست گهی شکار ماهی گشته است بحیله ای گرفتار | در چنگ تو مرغ صبحگاهی افتد گذرت بسوی انبار | بانو دهدت هر آنچه خواهی در دیگ طمع سرت دگر بار | آلود بروغن و سیاهی آنروز تو داشتی سه فرزند | از خنده صبحگاه خوشتر خفتند نژند روزکی چند | در دامن گربه های دیگر فرزند ز مادرست خرسند | بیگانه کجا و مهر مادر چون عهد شد و شکست پیوند | گشتند بسان دوک لاغر از بازی خویش یاد داری | بر بام شبی که بود مهتاب گشتی چو ز دست من فراری | افتاد و شکست کوزه آب ژولید چو آب گشت جاری | آن موی به از سمور و سنجاب زان آشتی و ستیزه کاری | ماندی تو ز شبروی من از خواب آنجا که طبیب شد بداندیش | افزوده شود به دردمندی این مار همیشه میزند نیش | زنهار به زخم کس نخندی هشدار بسیست در پس و پیش | بیغوله و پستی و بلندی با حمله قضا نرانی از خویش | با حیله ره فلک نبندی ای مرغک خرد ز اشیانه | پرواز کن و پریدن آموز تا کی حرکات کودکانه | در باغ و چمن چمیدن آموز رام تو نمی شود زمانه | رام از چه شدی رمیدن آموز مندیش که دام هست یا نه | بر مردم چشم دیدن آموز شو روز بفکر آب و دانه | هنگام شب آرمیدن آموز این لانه ایمنی که داری | دانی که چسان شدست آباد کردند هزار استواری | تا گشت چنین بلند بنیاد دادند باوستادکاری | دوریش ز دستبرد صیاد تا عمر تو با خوشی گذاری | وز عهد گذشتگان کنی یاد یک روز تو هم پدید آری | آسایش کودکان نوزاد این خانه پاک پیش از این بود | آرامگه دو مرغ خرسند کرده به گل آشیانه اندود | یکدل شده از دو عهد و پیوند یکرنگ چه در زیان چه در سود | هم رنجبر و هم آرزومند از گردش روزگار خشنود | آورده پدید بیضه ای چند آن یک پدر هزار مقصود | وین مادر بس نهفته فرزند گاهی نگران ببام و روزن | بنشست برای پاسبانی روزی بپرید سوی گلشن | در فکرت قوت زندگانی خاشاک بسی ز کوی و برزن | آورد برای سایبانی یک چند به لانه کرد مسکن | آموخت حدیث مهربانی آنقدر پرش بریخت از تن | آنقدر نمود جانفشانی آن بیضه بهم شکست و مادر | در دامن مهر پروراندت چون دید ترا ضعیف و بی پر | زیر پر خویشتن نشاندت بس رفت کوه و دشت و کهسر | تا دانه و میوه ای رساندت چون گشت هوای دهر خوشتر | بر بامک آشیانه خواندت بسیار پرید تا که آخر | از شاخته بشاخه ای پراندت داد آگهیست چنانکه دانی | از زحمت حبس و فتنه دام آموخت همی که تا توانی | بیگاه مپر ببرزن و بام هنگام بهار زندگانی | سرمست براغ و باغ مخرام کوشید بسی که در نمانی | روز عمل و زمان آرام برد اینهمه رنج رایگانی | چون تجربه یافتی سرانجام عالمی طعنه زد به نادانی | که بهر موی من دو صد هنر است چون تویی را به نیم جو نخرند | مرد نادان ز چارپا بتر است نه تن این بر دل تو بار بلاست | نه سر این بر تن تو درد سر است بر شاخ هنر چگونه خوری | تو که کارت همیشه خواب و خور است نشود هیچگاه پیرو جهل | هر که در راه علم رهسپر است نسزد زندگی و بی خبری | مرده است آنکه چون تو بیخبر است ره آزادگان دگر راهی است | مردمی را اشارتی دگر است راحت آنرا رسد که رنج برد | خرمن آنرا بود که برزگر است هنر و فضل در سپهر وجود | عالم افروز چون خور و قمر است گر تو هفتاد قرن عمر کنی | هستیت هیچ و فرصتت هدر است سر ما را بسر بسی سوداست | ره ما را هزار رهگذر است نه شما را از دهر منظوری است | نه کسی را سوی شما نظر است همه خلق دوستان منند | مگسانند هر کجا شکر است همچو مرغ هوا سبک بپرم | که مرا علم همچو بال و پر است وقت تدبیر دانشم یار است | روز میدان فضیلتم سپر است باغ حکمت خزان نخواهد دید | هر زمان جلوه ایش تازه تر است همتراز وی گنج عرفان نیست | هر چه در کان دهر سیم و زر است عقل مرغ است و فکر دانه او | جسم راهی و روح راهبر است هم ز جهل تو سوخت حاصل تو | عمر چون پنبه جهل چون شرر است صبح ما شامگه نخواهد داشت | آفتاب شما به باختر است تو ز گفتار من بسی بتری | آنچه گفتم هنوز مختصر است گفت ما را سر مناقشه نیست | این چه پر گویی و چه شور و شر است بی سبب گرد جنگ و کینه مگرد | که نه هر جنگجوی را ظفر است فضل خود همچو مشک غماز است | علم خود همچو صبح پرده در است چون بنایی است پست خود بینی | که نه اش پایه و نه بام و در است گفته بی عمل چو باد هواست | ابره را محکمی ز آستر است هیچگه شمع بی فتیله نسوخت | تا عمل نیست علم بی اثر است خویش را خیره بی نظیر مدان | مادر دهر را بسی پسر است اگرت دیده ایست راهی پوی | چند خندی بر آنکه بی بصر است نیکنامی ز نیک کاری زاد | نه ز هر نام شخص نامور است خویشتن خواه را چه معرفتست | شاخه عجب را چه برگ و بر است از سخن گفتن تو دانستم | که نه خشک اندرین سبد نه تر است در تو برقی ز نور دانش نیست | همه باد بروت بی ثمر است اگر این است فضل اهل هنر | خنکا آن کسی که بی هنر است عدسی وقت پختن از ماشی | روی پیچید و گفت این چه کسی است ماش خندید و گفت غره مشو | زانکه چون من فزون و چون تو بسی است هر چه را میپزند خواهد پخت | چه تفاوت که ماش یا عدسی است جز تو در دیگ هر چه ریخته اند | تو گمان میکنی که خار و خسی است زحمت من برای مقصودی است | جست و خیز تو بهر ملتمسی است کارگر هر که هست محترمست | هر کسی در دیار خویش کسی است فرصت از دست میرود هشدار | عمر چون کاروان بی جرسی است هر پری را هوای پروازی است | گر پر باز و گر پر مگسی است جز حقیقت هر آنچه میگوییم | هایهویی و بازی و هوسی است چه توان کرد اندرین دریا | دست و پا میزنیم تا نفسی است نه تو را بر فرار نیرویی است | نه مرا بر خلاص دسترسی است همه را بار بر نهند به پشت | کس نپرسد که فاره یا فرسی است گر که طاوس یا که گنجشکی | عاقبت رمز دامی و قفسی است بادی وزید و لانه خردی خراب کرد | بشکست بامکی و فرو ریخت بر سری لرزید پیکری و تبه گشت فرصتی | افتاد مرغکی وز خون سرخ شد پری از ظلم رهزنی ز رهی ماند رهروی | از دستبرد حادثه ای بسته شد دری از هم گسست رشته عهد و مودتی | نابود گشت نام و نشانی ز دفتری فریاد شوق دیگر از آن لانه برنخاست | و آن خار و خس فکنده شد آخر در آذری ناچیز گشت آرزوی چند ساله ای | دور اوفتاد کودک خردی ز مادری بلبلی از جلوه گل بی قرار | گشت طربناک بفصل بهار در چمن آمد غزلی نغز خواند | رقص کنان بال و پری برفشاند بیخود از این سوی بدانسو پرید | تا که بشاخ گل سرخ آرمید پهلوی جانان چو بیفکند رخت | مورچه ای دید بپای درخت با همه هیچی همه تدبیر و کار | با همه خردی قدمش استوار ز انده ایام نگردد زبون | رایت سعیش نشود واژگون قصه نراند ز بتان چمن | پا ننهد جز بره خویشتن مرغک دلداده بعجب و غرور | کرد یکی لحظه تماشای مور خنده کنان گفت که ای بیخبر | مور ندیدم چو تو کوته نظر روز نشاط است گه کار نیست | وقت غم و توشه انبار نیست همرهی طالع فیروزبین | دولت جان پرور نوروز بین هان مکش این زحمت و مشکن کمر | هین بنشین می شنو و می نگر نغمه مرغان سحرخیز را | معجزه ابر گهرریز را مور بدو گفت بدینسان جواب | غافلی ای عاشق بیصبر و تاب نغمه مرغ سحری هفته ایست | قهقه کبک دری هفته ایست روز تو یکروز بپایان رسد | نوبت سرمای زمستان رسد همچو من ای دوست سرایی بساز | جایگه توش و نوایی بساز بر نشد از روزن کس دود ما | نیست جز از مایه ما سود ما ساخته ام بام و در و خانه ای | تا نروم بر در بیگانه ای تو بسخن تکیه کنی من بکار | ما هنر اندوخته ایم و تو عار کارگر خاکم و مزدور باد | مزد مرا هر چه فلک داد داد لانه بسی تنگ و دلم تنگ نیست | بس هنرم هست ولی ننگ نیست کار خود ای دوست نکو میکنم | پارگی وقت رفو میکنم شبچره داریم شب و روز چاشت | روزی ما کرد سپهر آنچه داشت سر ننهادیم ببالین کس | بالش ما همت ما بود و بس رنجه کن امروز چو ما پای خویش | گرد کن آذوقه فردای خویش خیز و بیندای به گل بام را | بنگر از آغاز سرانجام را لانه دل افروزتر است از چمن | کار گرانسنگتر است از سخن گر نروی راست در این راه راست | چرخ بلند از تو کند بازخواست گر نشوی پخته در این کارها | دهر بدوش تو نهد بارها گل دو سه روزیست ترا میهمان | میبردش فتنه باد خزان گفت ز سرما و زمستان مگو | مسله توبه به مستان مگو نو گل ما را ز خزان باک نیست | باد چرا میبردش خاک نیست ما ز گل اندود نکردیم بام | دامن گل بستر ما شد مدام عاشق دلسوخته آگه نشد | آگه ازین فرصت کوته نشد شب همه شب بر سر آنشاخه خفت | هر سحرش چشم بدت دور گفت کاش بدانگونه که امید داشت | باغ و چمن رونق جاوید داشت چونکه مهی چند بدینسان گذشت | گشت خریف و گه جولان گذشت چهر چمن زرد شد از تند باد | برگ ز گل غنچه ز گلشن فتاد دولت گلزار بیکجا برفت | وان گل صد برگ بیغما برفت در رخ دلدار جمالی نماند | شام خوشی روز وصالی نماند طرح چمن طیب و صفایی نداشت | گلبن پژمرده بهایی نداشت دزد خزان آمد و کالا ربود | راحت از آن عاشق شیدا ربود دید که هنگام زمستان شده | موسم هشیاری مستان شده خرمنش از برق هوی سوخته | دانه و آذوقه نیندوخته اندهش از دیده و دل نور برد | دست طلب نزد همان مور برد گفت چنین خانه و مهمان کجا | مور کجا مرغ سلیمان کجا گفت یکی روز مرا دیده ای | نیک بیندیش کجا دیده ای گفت حدیث تو بگوش آشناست | منعم دوشینه چرا بی نواست در صف گلشن نه چنان دیدمت | رقص کنان نغمه زنان دیدمت لقمه بی دود و دمی داشتی | صحبت زیبا صنمی داشتی بر لب هر جوی صلا میزدی | طعنه بخاموشی ما میزدی بسترت آنروز گل آمود بود | خاطرت آسوده و خشنود بود ریخته بال و پر زرین تو | چونی و چونست نگارین تو گفت نگارین مرا باد برد | میشنوی آن گل نوزاد مرد مرحمتی میکن و جاییم ده | گرسنه ام برگ و نواییم ده گفت که در خانه مرا سور نیست | ریزه خور مور به جز مور نیست رو که در خانه خود بسته ایم | نیست گه کار بسی خسته ایم دانه و قوتی که در انبان ماست | توشه سرمای زمستان ماست رو بنشین تا که بهار آیدت | شاهد دولت بکنار آیدت چرخ بکار تو قراری دهد | شاخ گلی روید و باری دهد ما نگرفتیم ز بیگانه وام | پخته ندادیم بسودای خام مورچه گر وام دهد خود گداست | چون تو در ایام شتا ناشتاست به ماه دی گلستان گفت با برف | که ما را چند حیران میگذاری بسی باریده ای بر گلشن و راغ | چه خواهد بود گر زین پس نباری بسی گلبن کفن پوشید از تو | بسی کردی بخوبان سوگواری شکستی هر چه را دیگر نپیوست | زدی هر زخم گشت آن زخم کاری هزاران غنچه نشکفته بردی | نوید برگ سبزی هم نیاری چو گستردی بساط دشمنی را | هزاران دوست را کردی فراری بگفت ای دوست مهر از کینه بشناس | ز ما ناید به جز تیمارخواری هزاران راز بود اندر دل خاک | چه کردستیم ما جز رازداری بهر بی توشه ساز و برگ دادم | نکردم هیچگه ناسازگاری بهار از دکه من حله گیرد | شکوفه باشد از من یادگاری من آموزم درختان کهن را | گهی سرسبزی و گه میوه داری مرا هر سال گردون میفرستد | به گلزار از پی آموزگاری چمن یکسر نگارستان شد از من | چرا نقش بد از من مینگاری به گل گفتم رموز دلفریبی | به بلبل داستان دوستاری ز من گلهای نوروزی شب و روز | فرا گیرند درس کامکاری چو من گنجور باغ و بوستانم | درین گنجینه داری هر چه داری مرا با خود ودیعتهاست پنهان | ز دوران بدین بی اعتباری هزاران گنج را گشتم نگهبان | بدین بی پایی و ناپایداری دل و دامن نیالودم به پستی | بری بودم ز ننگ بد شعاری سپیدم زان سبب کردن در بر | که باشد جامه پرهیزکاری قضا بس کار بشمرد و بمن داد | هزاران کار کردم گر شماری برای خواب سرو و لاله و گل | چه شبها کرده ام شب زنده داری به خیری گفتم اندر وقت سرما | که میل خواب داری گفت آری به بلبل گفتم اندر لانه بنشین | که ایمن باشی از باز شکاری چو نسرین اوفتاد از پای گفتم | که باید صبر کرد و بردباری شکستم لاله را ساغر که دیگر | ننوشد می بوقت هوشیاری فشردم نرگس مخمور را گوش | که تا بیرون کند از سر خماری چو سوسن خسته شد گفتم چه خواهی | بگفت ار راست باید گفت یاری ز برف آماده گشت آب گوارا | گوارایی رسد زین ناگواری بهار از سردی من یافت گرمی | منش دادم کلاه شهریاری نه گندم داشت برزیگر نه خرمن | نمیکردیم گر ما پرده داری اگر یکسال گردد خشک سالی | زبونی باشد و بد روزگاری از این پس باغبان آید به گلشن | مرا بگذشت وقت آبیاری روان آید به جسم این مردگانرا | ز باران و ز باد نو بهاری درختان برگ و گل آرند یکسر | بدل بر فربهی گردد نزاری بچهر سرخ گل روشن کنی چشم | نه بیهوده است این چشم انتظاری نثارم گل ره آوردم بهار است | ره آورد مرا هرگز نیاری عروس هستی از من یافت زیور | تو اکنون از منش کن خواستگاری خبر ده بر خداوندان نعمت | که ما کردیم این خدمتگذاری شنیدستم که وقت برگریزان | شد از باد خزان برگی گریزان میان شاخه ها خود را نهان داشت | رخ از تقدیر پنهان چون توان داشت بخود گفتا کازین شاخ تنومند | قضایم هیچگه نتواند افکند سموم فتنه کرد آهنگ تاراج | ز تنها سر ز سرها دور شد تاج قبای سرخ گل دادند بر باد | ز مرغان چمن برخاست فریاد ز بن برکند گردون بس درختان | سیه گشت اختر بس نیکبختان به یغما رفت گیتی را جوانی | کرا بود این سعادت جاودانی ز نرگس دل ز نسرین سر شکستند | ز قمری پا ز بلبل پر شکستند برفت از روی رونق بوستان را | چه دولت بی گلستان باغبان را ز جانسوز اخگری برخاست دودی | نه تاری ماند زان دیبا نه پودی بخود هر شاخه ای لرزید ناگاه | فتاد آن برگ مسکین بر سر راه از آن افتادن بیگه برآشفت | نهان با شاخک پژمان چنین گفت که پروردی مرا روزی در آغوش | بروز سختیم کردی فراموش نشاندی شاد چون طفلان بمهدم | زمانی شیردادی گاه شهدم بخاک افتادنم روزی چرا بود | نه آخر دایه ام باد صبا بود هنوز از شکر نیکیهات شادم | چرا بی موجبی دادی به بادم هنرهای تو نیرومندیم داد | ره و رسم خوشت خورسندیم داد گمان میکردم ای یار دلارای | که از سعی تو باشم پای بر جای چرا پژمرده گشت این چهر شاداب | چه شد کز من گرفتی رونق و آب بیاد رنج روز تنگدستی | خوشست از زیردستان سرپرستی نمودی همسر خوبان با غم | ز طیب گل بیاکندی دماغم کنون بگسستیم پیوند یاری | ز خورشید و ز باران بهاری دمی کاز باد فروردین شکفتم | بدامان تو روزی چند خفتم نسیمی دلکشم آهسته بنشاند | مرا بر تن حریر سبز پوشاند من آنگه خرم و فیروز بودم | نخستین مژده نوروز بودم نویدی داد هر مرغی ز کارم | گهرها کرد هر ابری نثارم گرفتم داشتم فرخنده نامی | چه حاصل زیستم صبحی و شامی بگفتا بس نماند برگ بر شاخ | حوادث را بود سر پنجه گستاخ چو شاهین قضا را تیز شد چنگ | نه از صلحت رسد سودی نه از چنگ چو ماند شبرو ایام بیدار | نه مست اندر امان باشد نه هشیار جهان را هر دم آیینی و رایی است | چمن را هم سموم و هم صبایی است ترا از شاخکی کوته فکندند | ولیک از بس درختان ریشه کندند تو از تیر سپهر ار باختی رنگ | مرا نیز افکند دست جهان سنگ نخواهد ماند کس دایم بیک حال | گل پارین نخواهد رست امسال ندارد عهد گیتی استواری | چه خواهی کرد غیر از سازگاری ستمکاری نخست آیین گرگست | چه داند بره کوچک یا بزرگست تو همچون نقطه درمانی درین کار | که چون میگردد این فیروزه پرگار نه تنها بر تو زد گردون شبیخون | مرا نیز از دل و دامن چکد خون جهانی سوخت ز اسیب تگرگی | چه غم کاز شاخکی افتاد برگی چو تیغ مهرگانی بر ستیزد | ز شاخ و برگ خون ناب ریزد بساط باغ را بی گل صفا نیست | تو برگی برگ را چندان بها نیست چو گل یکهفته ماند و لاله یکروز | نزیبد چون تویی را ناله و سوز چو آن گنجینه گلشن را شد از دست | چه غم گر برگ خشکی نیست یا هست مرا از خویشتن برتر مپندار | تو بشکستی مرا بشکست بازار کجا گردن فرازد شاخساری | که بر سر نیستش برگی و باری نماند بر بلندی هیچ خودخواه | درافتد چون تو روزی بر گذرگاه بنفشه صبحدم افسرد و باغبان گفتش | که بیگه از چمن آزرد و زود روی نهفت جواب داد که ما زود رفتنی بودیم | چرا که زود فسرد آن گلی که زود شکفت کنون شکسته و هنگام شام خاک رهم | تو خود مرا سحر از طرف باغ خواهی رفت غم شکستگیم نیست زانکه دایه دهر | بروز طفلیم از روزگار پیری گفت ز نرد زندگی ایمن مشو که طاسک بخت | هزار طاق پدید آرد از پی یک جفت به جرم یک دو صباحی نشستن اندر باغ | هزار قرن در آغوش خاک باید خفت خوش آن کسیکه چو گل یک دو شب به گلشن عمر | نخفت و شبرو ایام هر چه گفت شنفت خمید نرگس پژمرده ای ز انده و شرم | چو دید جلوه گلهای بوستانی را فکند بر گل خودروی دیده امید | نهفته گفت بدو این غم نهانی را که بر نکرده سر از خاک در بسیط زمین | شدم نشانه بلاهای آسمانی را مرا به سفره خالی زمانه مهمان کرد | ندیده چشم کس اینگونه میهمانی را طبیب باد صبا را بگوی از ره مهر | که تا دوا کند این درد ناگهانی را ز کاردانی دیروز من چه سود امروز | چو کار نیست چه تاثیر کاردانی را به چشم خیره ایام هر چه خیره شدم | ندید دیده من روی مهربانی را من از صبا و چمن بدگمان نمیگشتم | زمانه در دلم افکند بدگمانی را چنان خوشند گل و ارغوان که پنداری | خریده اند همه ملک شادمانی را شکستم و نشد آگاه باغبان قضا | نخوانده بود مگر درس باغبانی را بمن جوانی خود را بسیم و زر بفروش | که زر و سیم کلید است کامرانی را جواب داد که آیین روزگار اینست | بسی بلند و پستی است زندگانی را بکس نداد توانایی این سپهر بلند | که از پیش نفرستاد ناتوانی را هنوز تازه رسیدی و اوستاد فلک | نگفته بهر تو اسرار باستانی را در آن مکان که جوانی دمی و عمر شبی است | بخیره میطلبی عمر جاودانی را نهان هر گل و بهر سبزه ای دو صد معنی است | بجز زمانه نداند کس این معانی را ز گنج وقت نوایی ببر که شبرو دهر | برایگان برد این گنج رایگانی را ز رنگ سرخ گل ارغوان مشو دلتنگ | خزان سیه کند آن روی ارغوانی را گرانبهاست گل اندر چمن ولی مشتاب | بدل کنند به ارزانی این گرانی را زمانه بر تن ریحان و لاله و نسرین | بسی دریده قباهای پرنیانی را من و تو را ببرد دزد چرخ پیر از آنک | ز دزد خواسته بودیم پاسبانی را چمن چگونه رهد ز آفت دی و بهمن | صبا چه چاره کند باد مهرگانی را تو زر و سیم نگهدار کاندرین بازار | بسیم و زر نخریده است کس جوانی را بزرگی داد یک درهم گدا را | که هنگام دعا یاد آر ما را یکی خندید و گفت این درهم خرد | نمی ارزید این بیع و شرا را روان پاک را آلوده مپسند | حجاب دل مکن روی و ریا را مکن هرگز بطاعت خودنمایی | بران زین خانه نفس خودنما را بزن دزدان راه عقل را راه | مطیع خویش کن حرص و هوی را چه دادی جز یکی درهم که خواهی | بهشت و نعمت ارض و سما را مشو گر ره شناسی پیرو آز | که گمراهیست راه این پیشوا را نشاید خواست از درویش پاداش | نباید کشت احسان و عطا را صفای باغ هستی نیک کاریست | چه رونق باغ بیرنگ و صفا را به نومیدی در شفقت گشودن | بس است امید رحمت پارسا را تو نیکی کن بمسکین و تهیدست | که نیکی خود سبب گردد دعا را از آن بزمت چنین کردند روشن | که بخشی نور بزم بی ضیا را از آن بازوت را دادند نیرو | که گیری دست هر بیدست و پا را از آن معنی پزشکت کرد گردون | که بشناسی ز هم درد و دوا را مشو خودبین که نیکی با فقیران | نخستین فرض بودست اغنیا را ز محتاجان خبر گیر ایکه داری | چراغ دولت و گنج غنا را بوقت بخشش و انفاق پروین | نباید داشت در دل جز خدا را بغاری تیره درویشی دمی خفت | دران خفتن باو گنجی چنین گفت که من گنجم چو خاکم پست مشمار | مرا زین خاکدان تیره بردار بس است این انزوا و خاکساری | کشیدن رنج و کردن بردباری شکستن خاطری در سینه ای تنگ | نهادن گوهر و برداشتن سنگ فشردن در تنی پاکیزه جانی | همایی را فکندن استخوانی بنام زندگی هر لحظه مردن | بجای آب و نان خونابه خوردن بخشت آسودن و بر خاک خفتن | شدن خاکستر و آتش نهفتن ترا زین پس نخواهد بود رنجی | که دادت آسمان بیرنج گنجی ببر زین گوهر و زر دامنی چند | بخر پاتابه و پیراهنی چند برای خود مهیا کن سرایی | چراغی موزه ای فرشی قبایی بگفت ای دوست ما را حاصل از گنج | نخواهد بود غیر از محنت و رنج چو میباید فکند این پشته از پشت | زر و گوهر چه یکدامن چه یکمشت ترا بهتر که جوید نام جویی | که ما را نیست در دل آرزویی مرا افتادگی آزادگی داد | نیفتاد آنکه مانند من افتاد چو ما بستیم دیو آز را دست | چه غم گر دیو گردون دست ما بست چو شد هر گنج را ماری نگهدار | نه این گنجینه میخواهم نه آن مار نهان در خانه دل رهزنانند | که دایم در کمین عقل و جانند چو زر گردید اندر خانه بسیار | گهی دزد از در آید گه ز دیوار سبکباران سبک رفتند ازین کوی | نکردند این گل پر خار را بوی ز تن زان کاستم کاز جان نکاهم | چو هیچم نیست هیچ از کس نخواهم فسون دیو بی تاثیر خوشتر | عدوی نفس در زنجیر خوشتر هراس راه و بیم رهزنم نیست | که دیناری بدست و دامنم نیست به سر خاک پدر دخترکی | صورت و سینه بناخن میخست که نه پیوند و نه مادر دارم | کاش روحم به پدر می پیوست گریه ام بهر پدر نیست که او | مرد و از رنج تهیدستی رست زان کنم گریه که اندریم بخت | دام بر هر طرف انداخت گسست شصت سال آفت این دریا دید | هیچ ماهیش نیفتاد به شست پدرم مرد ز بی دارویی | وندرین کوی سه داروگر هست دل مسکینم از این غم بگداخت | که طبیبش ببالین ننشست سوی همسایه پی نان رفتم | تا مرا دید در خانه ببست همه دیدند که افتاده ز پای | لیک روزی نگرفتندش دست آب دادم بپدر چون نان خواست | دیشب از دیده من آتش جست هم قبا داشت ثریا هم کفش | دل من بود که ایام شکست اینهمه بخل چرا کرد مگر | من چه میخواستم از گیتی پست سیم و زر بود خدایی گر بود | آه از این آدمی دیوپرست دید موری در رهی پیلی سترک | گفت باید بود چون پیلان بزرگ من چنین خرد و نزارم زانسبب | که نه روز آسایشی دارم نه شب بار بردم کار کردم هر نفس | نه گرفتم مزد نه گفتند بس ره سپردم روزها و ماهها | اوفتادم بارها در راهها خاک را کندیم با جان کندنی | ساختیم آرامگاه و مامنی دانه آوردیم از جوی و جری | لانه پر کردیم با خشک و تری خوی کردم با بد و نیک سپهر | نیکیم را بد شمرد آن سست مهر فیل با این جثه دارد فیلبان | من بدین خردی زبون آسمان نان فیل آماده هر شام و سحر | آب و دان مور اندر جوی و جر فیل را شد زین اطلس زیب پشت | بردباری مور را افکند و کشت فیل می بالد به خرطوم دراز | مور می سوزد برای برگ و ساز کارم از پرهیزکاری به نشد | جز به نان حرص کس فربه نشد اوفتادستیم زیر چرخ جور | بر سر ما میزند این چرخ دور آسیای دهر را چون گندمیم | گر چه پیداییم پنهان و گمیم به کزین پس ترک گویم لانه را | بهر موران واگذارم دانه را از چه گیتی کرد بر من کار تنگ | از چه رو در راه من افکند سنگ باید این سنگ از میان برداشتن | راه روشن در برابر داشتن من از این ساعت شدم پیل دمان | نیست اینجا جای پیل و پیلبان لانه موران کجا و پیل مست | باید اندر خانه دیگر نشست حامی زور است چرخ زورمند | زورمندم من نترسم از گزند بعد از این بازست ما را چشم و گوش | کم نخواهد داد چرخ کم فروش فیل گفت این راه مشکل واگذار | کار خود میکن ترا با ما چکار گر شوی یک لحظه با من همسفر | هم در آن یک لحظه پیش آید خطر گر بیایی یک سفر ما را ز پی | در سر و ساقت نه رگ ماند نه پی من بهر گامی که بنهادم بخاک | صد هزاران چون ترا کردم هلاک من چه میدانم ملخ یا مور بود | هر چه بود از آتش ما گشت دود همعنان من شدن کار تو نیست | توشه این راه در بار تو نیست در خیال آنکه کاری میکنی | خویش را گرد و غباری میکنی ضعف خود گر سنجی و نیروی من | نگروی تا پای داری سوی من لانه نزدیک است از من دور شو | پیلی از موران نیاید مور شو حلقه بهر دام خودبینی مساز | آنچه بردستی بنادانی مباز من نمی بینم ترا در زیر پای | تا توانی زیر پای من میای فیل را آن مور از دنبال رفت | هر که رفت از ره بدین منوال رفت ناگهان افتاد زیر پای پیل | هم کثیر از دست داد و هم قلیل روح بی پندار زر بی غش است | آتشست این خودپسندی آتش است پنبه این شعله سوزان شدیم | آتش پندار را دامان زدیم جملگی همسایه این اخگریم | پیش از آن کآبی رسد خاکستریم حاصلی کش آبیار اهریمنست | سوزد ار یک خوشه گر صد خرمنست بار هر کس در خور یارای اوست | موزه هر کس برای پای اوست گفت دیوار قصر پادشهی | که بلندی مرا سزاوار است هر که مانند من سرافرازد | پایدار و بلند مقدار است فرخم زان سبب که سایه من | جای آسایش جهاندار است نقش بام و درم ز سیم و زر است | پرده ام از حریر گلنار است در پناه من ایمن است ز رنج | شاه گر خفته یا که بیدار است سوی من دزد ره نیابد از آنک | تا کمند افکند گرفتار است همگی بر در منند گدای | هر چه میر و وزیر و سالار است قفل سیمم بنزد سیمگر است | پرده اطلسم ببازار است با منش هیچ حیله در نگرفت | گرچه شبگرد چرخ غدار است باد و برفم بسی بخست و هنوز | قوت و استقامتم یار است من ز تدبیر خود بلند شدم | هر که کوته نظر بود خوار است نیکبخت آنکه نیتش نیکوست | نیکنام آنکه نیک رفتار است قرنها رفت و هیچ خم نشدم | گر چه دایم بپشت من بار است اثر من بجای خواهد ماند | زانکه محکم ترین آثار است پایه گفت اینقدر بخویش مناز | در و دیوار و بام بسیار است اندر آنجا که کار باید کرد | چه فضیلت برای گفتار است نشنیدی که مردم هنری | هنر و فضل را خریدار است معرفت هر چه هست در معنی است | نه درین صورت پدیدار است گرچه فرخنده است مرغ همای | چونکه افتاد و مرد مردار است از تو کار تو پیشرفت نکرد | نکته دیگری درین کار است همه سنگینی تو روی من است | گر جوی گر هزار خروار است تو ز من داری این گرانسنگی | پیکر بی روان سبکسار است همه بر پای از ثبات منند | هر چه ایوان و بام و انبار است گر چه این کاخ را منم بنیاد | سخن از خویش گفتنم عار است کارها را شمردن آسان است | فکر و تدبیر کار دشوار است بار هر رهنورد یکسان نیست | این سبکبار و آن گرانبار است هر کسی را وظیفه و عملی است | رشته ای پود و رشته ای تار است وقت پرواز بال و پر باید | که نه این کار چنگ و منقار است همه پروردگان آب و گلند | هر چه در باغ از گل و خار است عافیت از طبیب تنها نیست | هر ز دارو هم از پرستار است هر کجا نقطه ای و دایره ایست | قصه ای هم ز سیر پرگار است رو که اول حدیث پایه کنند | هر کجا گفتگوی دیوار است به آب روان گفت گل کز تو خواهم | که رازی که گویم به بلبل بگویی پیام ار فرستد پیامش بیاری | بخاک ار درافتد غبارش بشویی بگویی که ما را بود دیده بر ره | که فردا بیایی و ما را ببویی بگفتا به جوی آب رفته نیاید | نیابی مرا گر چه عمری بجویی پیامی که داری به پیک دگر ده | بامید من هرگز این ره نپویی من از جوی چون بگذرم برنگردم | چو پژمرده گشتی تو دیگر نرویی بفردا چه میافکنی کار امروز | بخوان آنکسی را که مشتاق اویی بد اندیشه گیتی بناگه بدزدد | ز بلبل خوشی و ز گل خوبرویی چو فردا شود دیگرت کس نبوید | که بی رنگ و بی بوی چون خاک کویی دل از آرزو یکنفس بود خرم | تو اندر دل باغ چون آرزویی چو آب روان خوش کن این مرز و بگذر | تو مانند آبی که اکنون به جویی نکو کار شو تا توانی که دایم | نمانداست در روی نیکو نکویی تو پاکیزه خو را شکیبی نباشد | چو گردون گردان کند تندخویی نبیند گه سختی و تنگدستی | ز یاران یکدل کسی جز دورویی ز سری موی سپیدی رویید | خنده ها کرد بر او موی سیاه که چرا در صف ما بنشستی | تو ز یک راهی و ما از یک راه گفت من با تو عبث ننشستم | بنشاندند مرا خواه نخواه گه روییدن من بود امروز | گل تقدیر نروید بیگاه رهرو راه قضا و قدرم | راهم این بود نبودم گمراه قاصد پیریم از دیدن من | این یکی گفت دریغ آن یک آه خرمن هستی خود کرد درو | هر که بر خوشه من کرد نگاه سپهی بود جوانی که شکست | پیری امروز برانگیخت سپاه رست چون موی سیه موی سپید | چه خبر داشت که دارند اکراه رنگ بالای سیه بسیار است | نیستی از خم تقدیر آگاه گه سیه رنگ کند گاه سفید | رنگرز اوست مرا چیست گناه چو تو یکروز سیه بودم وخوش | سیهی گشت سپیدی ناگاه تو هم ایدوست چو من خواهی شد | باش یکروز بر این قصه گواه هر چه دانی بمن امروز بخند | تا که چون من کندت هفته و ماه از سپید و سیه و زشت و نکو | هر چه هستیم تباهیم تباه قصه خویش دراز از چه کنیم | وقت بیگه شد و فرصت کوتاه بدامان گلستانی شبانگاه | چنین میکرد بلبل راز با ماه که ای امید بخش دوستداران | فروغ محفل شب زنده داران ز پاکیت آسمان را فر و پاکی | ز انوارت زمین را تابناکی شبی کز چهره برقع برگشایی | برخسار گل افتد روشنایی مرا خوشتر نباشد زان دمی چند | که بر گلبرگ بینم شبنمی چند مبارک با تو هر جا نوبهاریست | مصفا از تو هر جا کشتزاری است نکویی کن چو در بالا نشستی | نزیبد نیکوان را خودپرستی تو نوری نور با ظلمت نخوابد | طبیب از دردمندان رخ نتابد بکان اندر تو بخشی لعل را فام | تجلی از تو گیرد باده در جام فروغ افکن بهر کوتاه بامی | که هر بامی نشانی شد ز نامی چراغ پیرزن بس زود میرد | خوشست ار کلبه اش نور از تو گیرد بدین پاکیزگی و نیک رایی | گهی پیدا و گه پنهان چرایی مرو در حصن تاریکی دگر بار | دل صاحبدلان را تیره مگذار نشاید رهنمون را چاه کندن | زمانی سایه گه پرتو فکندن بدین گردنفرازی بندگی چیست | سیه کاری چه و تابندگی چیست بگفتا دیده ما را برد خواب | به پیش جلوه مهر جهانتاب نه از خویش اینچنین رخشان و پاکم | ز تاب چهره خور تابناکم هر آن نوری که بینی در من اوراست | من اینجا خوشه چینم خرمن اوراست نه تنها چهره تاریکم افروخت | هنرها و تجلیهایم آموخت جهان افروزی از اخگر نیاید | بزرگی خردسالان را نشاید درین بازار هم چون و چراییست | مرا نیز ار بپرسی رهنمایی است چرا بالم که در بالا نشستم | چو از خود نیست هیچم زیردستم فروغ من بسی بیرنگ و تابست | کجا مهتاب همچون آفتابست رخ افروزد چو مهر عالم آرای | همان بهتر که من خالی کنم جای مرا آگاه زین آیین نکردند | فراتر زین رهم تلقین نکردند ز خط خویش گر بیرون نهم گام | براندازندم از بالای این بام من از نور دگر گشتم منور | سحرگه بر تو بگشایند آن در چو با نور و صفا کردیم پیوند | نمی پرسیم این چونست و آن چند درین درگه بلند او شد که افتاد | کسی استاد شد کاو داشت استاد اگر کار آگهی آگه ز کاریست | هم از شاگردی آموزگاریست چه خوانی بندگی را بی نیازی | چه نامی عجز را گردنفرازی درین شطرنج فرزین دیگری بود | کجا مانند زر باشد زراندود بباید زین مجازی جلوه رستن | سوی نور حقیقت رخت بستن گهی پیدا شویم و گاه پنهان | چنین بودست حکم چرخ گردان هزاران نکته اندر دل نهفتیم | یکی بود از هزار اینها که گفتیم ز آغاز انده انجام داریم | زمانه وام ده ما وامداریم توانگر چون شویم از وام ایام | چو فردا باز خواهد خواست این وام بر آن قوم آگهان پروین بخندند | که بس بی مایه اما خودپسندند نهال تازه رسی گفت با درختی خشک | که از چه روی ترا هیچ برگ و باری نیست چرا بدین صفت از آفتاب سوخته ای | مگر بطرف چمن آب و آبیاری نیست شکوفه های من از روشنی چو خورشیدند | ببرگ و شاخه من ذره غباری نیست چرا ندوخت قبای تو درزی نوروز | چرا بگوش تو از ژاله گوشواری نیست شدی خمیده و بی برگ و بار و دم نزدی | بزیر بار جفا چون تو بردباری نیست مرا صنوبر و شمشاد و گل شدند ندیم | ترا چه شد که رفیقی و دوستاری نیست جواب داد که یاران رفیق نیم رهند | بروز حادثه غیر از شکیب یاری نیست تو قدر خرمی نوبهار عمر بدان | خزان گلشن ما را دگر بهاری نیست از ان بسوختن ما دلت نمیسوزد | کازین سموم هنوزت بجان شراری نیست شکستگی و درستی تفاوتی نکند | من و ترا چون درین بوستان قراری نیست ز من بطرف چمن سالها شکوفه شکفت | ز دهر دیگرم امسال انتظاری نیست بسی به کارگه چرخ پیر بردم رنج | گه شکستگی آگه شدم که کاری نیست تو نیز همچون من آخر شکسته خواهی شد | حصاریان قضا را ره فراری نیست گهی گران بفروشندمان و گه ارزان | به نرخ سود گر دهر اعتباری نیست هر آن قماش کزین کارگه برون آید | تام نقش فریب است پود و تاری نیست هر آنچه میکند ایام میکند با ما | بدست هیچکس ایدوست اختیاری نیست بروزگار جوانی خوش است کوشیدن | چرا که خوشتر ازین وقت و روزگاری نیست کدام غنچه که خونش بدل نمی جوشد | کدام گل که گرفتار طعن خاری نیست کدام شاخته که دست حوادثش نشکست | کدام باغ که یکروز شوره زاری نیست کدام قصر دل افروز و پایه محکم | که پیش باد قضا خاک رهگذاری نیست اگر سفینه ما ساحل نجات ندید | عجب مدار که این بحر را کناری نیست در دست بانویی به نخی گفت سوزنی | کای هرزه گرد بی سر و بی پا چه می کنی ما میرویم تا که بدوزیم پاره ای | هر جا که میرسیم تو با ما چه می کنی خندید نخ که ما همه جا با تو همرهیم | بنگر بروز تجربه تنها چه می کنی هر پارگی بهمت من میشود درست | پنهان چنین حکایت پیدا چه می کنی در راه خویشتن اثر پای ما ببین | ما را ز خط خویش مجزا چه می کنی تو پای بند ظاهر کار خودی و بس | پرسندت ار ز مقصد و معنی چه میکنی گر یک شبی ز چشم تو خود را نهان کنیم | چون روز روشن است که فردا چه می کنی جایی که هست سوزن و آماده نیست نخ | با این گزاف و لاف در آنجا چه میکنی خود بین چنان شدی که ندیدی مرا بچشم | پیش هزار دیده بینا چه می کنی پندار من ضعیفم و ناچیز و ناتوان | بی اتحاد من تو توانا چه می کنی لاله ای با نرگس پژمرده گفت | بین که ما رخساره چون افروختیم گفت ما نیز آن متاع بی بدل | شب خریدیم و سحر بفروختیم آسمان روزی بیاموزد ترا | نکته هایی را که ما آموختیم خرمی کردیم وقت خرمی | چون زمان سوختن شد سوختیم تا سفر کردیم بر ملک وجود | توشه پژمردگی اندوختیم درزی ایام زان ره میشکافت | آنچه را زین راه ما میدوختیم دختری خرد بمهمانی رفت | در صف دخترکی چند خزید آن یک افکند بر ابروی گره | وین یکی جامه بیکسوی کشید این یکی وصله زانوش نمود | وان به پیراهن تنگش خندید آن ز ژولیدگی مویش گفت | وین ز بیرنگی رویش پرسید گر چه آهسته سخن میگفتند | همه را گوش فرا داد و شنید گفت خندید به افتاده سپهر | زان شما نیز بمن میخندید ز که رنجد دل فرسوده من | باید از گردش گیتی رنجید چه شکایت کنم از طعنه خلق | بمن از دهر رسید آنچه رسید نیستید آگه ازین زخم از آنک | مار ادبار شما را نگزید درزی مفلس و منعم نه یکی است | فقر از بهر من این جامه برید مادرم دست بشست از هستی | دست شفقت بسر من نکشید شانه موی من انگشت من است | هیچکس شانه برایم نخرید هیمه دستم بخراشید سحر | خون بدامانم از آنروی چکید تلخ بود آنچه بمن نوشاندند | می تقدیر بباید نوشید خوش بود بازی اطفال ولیک | هیچ طفلیم ببازی نگزید بهره از کودکی آن طفل چه برد | که نه خندید و نه جست و نه دوید تا پدید آمدم از صرصر فقر | چون پر کاه وجودم لرزید هر چه بر دوک امل پیچیدم | رشته ای گشت و بپایم پیچید چشمه بخت که جز شیر نداشت | ما چو رفتیم از آن خون جوشید بینوا هر نفسی صد ره مرد | لیک باز از غم هستی نرهید چشم چشم است نخوانده است این رمز | که همه چیز نمیباید دید یاره سبز مرا بند گسست | موزه سرخ مرا رنگ پرید جامه عید نکردم در بر | سوی گرمابه نرفتم شب عید شاخک عمر من از برق و تگرگ | سر نیفراشته بشکست و خمید همه اوراق دل من سیه است | یک ورق نیست از آن جمله سفید هر چه برزیگر طالع کشته است | از گل و خار همان باید چید این ره و رسم قدیم فلک است | که توانگر ز تهیدست برید خیره از من نرمیدید شما | هر که آفت زده ای دید رمید به نوید و به نوا طفل خوش است | من چه دارم ز نوا و ز نوید کس برویم در شادی نگشود | آنکه در بست نهان کرد کلید من از این دایره بیرونم از آنک | شاهد بخت ز من رخ پوشید کس درین ره نگرفت از دستم | قدمی رفتم و پایم لغزید دوش تا صبح توانگر بودم | زان گهرها که ز چشمم غلطید مادری بوسه بدختر میداد | کاش این درد به دل میگنجید من کجا بوسه مادر دیدم | اشک بود آنکه ز رویم بوسید خرم آن طفل که بودش مادر | روشن آن دیده که رویش میدید مادرم گوهر من بود ز دهر | زاغ گیتی گهرم را دزدید گفت تیری با کمان روز نبرد | کاین ستمکاری تو کردی کس نکرد تیرها بودت قرین ای بوالهوس | در فکندی جمله را در یک نفس ما ز بیداد تو سرگردان شدیم | همچو کاه اندر هوا رقصان شدیم خوش بکار دوستان پرداختی | بر گرفتی یک یک و انداختی من دمی چند است کاینجا مانده ام | دیگران رفتند و تنها مانده ام بیم آن دارم کازین جور و عناد | بر من افتد آنچه بر آنان فتاد ترسم آخر بگذرد بر جان من | آنچه بگذشتست بر یاران من زان همی لرزد دل من در نهان | که در اندازی مرا هم ناگهان از تو میخواهم که با من خو کنی | بعد ازین کردار خود نیکو کنی زان گروه رفته نشماری مرا | مهربان باشی نگهداری مرا به که ما با یکدگر باشیم دوست | پارگی خرد است و امید رفوست یکدل ار گردیم در سود و زیان | این شکایت ها نیاید در میان گر تو از کردار بد باشی بری | کس نخواهد با تو کردن بدسری گر بیک پیمان وفا بینم ز تو | یک نفس آزرده ننشینم ز تو گفت با تیر از سر مهر آن کمان | در کمان کی تیر ماند جاودان شد کمان را پیشه تیر انداختن | تیر را شد چاره با وی ساختن تیر یکدم در کمان دارد درنگ | این نصیحت بشنو ای تیر خدنگ ما جز این یک ره رهی نشناختیم | هر که ما را تیر داد انداختیم کیست کاز جور قضا آواره نیست | تیر گشتی از کمانت چاره نیست عادت ما این بود بر ما مگیر | نه کمان آسایشی دارد نه تیر درزی ایام را اندازه نیست | جور و بد کاریش کاری تازه نیست چون ترا سر گشتگی تقدیر شد | بایدت رفت ار چه رفتن دیر شد زین مکان آخر تو هم بیرون روی | کس چه میداند کجا یا چون روی از من آن تیری که میگردد جدا | من چه میدانم که رقصد در هوا آگهم کاز بند من بیرون نشست | من چه میدانم که اندر خون نشست تیر گشتن در کمان آسمان | بهر افتادن شد این معنی بدان این کمان را تیر مردم گشته اند | سر کار اینست زان سر گشته اند چرخ و انجم هستی ما میبرند | ما نمی بینیم و ما را میبرند ره نمی پرسیم اما میرویم | تا که نیروییست در پا میرویم کاش روزی زین ره دور و دراز | باز گشتن میتوانستیم باز کاش آن فرصت که پیش از ما شتافت | میتوانستیم آنرا باز یافت دیده دل کاشکی بیدار بود | تا کمند دزد بر دیوار بود دختری خرد شکایت سر کرد | که مرا حادثه بی مادر کرد دیگری آمد و در خانه نشست | صحبت از رسم و ره دیگر کرد موزه سرخ مرا دور فکند | جامه مادر من در بر کرد یاره و طوق زر من بفروخت | خود گلوبند ز سیم و زر کرد سوخت انگشت من از آتش و آب | او بانگشت خود انگشتر کرد دختر خویش به مکتب بسپرد | نام من کودن و بی مشعر کرد بسخن گفتن من خرده گرفت | روز و شب در دل من نشتر کرد هر چه من خسته و کاهیده شدم | او جفا و ستم افزونتر کرد اشک خونین مرا دید و همی | خنده ها با پسر و دختر کرد هر دو را دوش بمهمانی برد | هر دو را غرق زر و زیور کرد آن گلوبند گهر را چون دید | دیده در دامن من گوهر کرد نزد من دختر خود را بوسید | بوسه اش کار دو صد خنجر کرد عیب من گفت همی نزد پدر | عیب جوییش مرا مضطر کرد همه ناراستی و تهمت بود | هر گواهی که در این محضر کرد هر که بد کرد بداندیش سپهر | کار او از همه کس بهتر کرد تا نبیند پدرم روی مرا | دست بگرفت و بکوی اندر کرد شب بجاروب و رفویم بگماشت | روزم آواره بام و در کرد پدر از درد من آگاه نشد | هر چه او گفت ز من باور کرد چرخ را عادت دیرین این بود | که به افتاده نظر کمتر کرد مادرم مرد و مرا در یم دهر | چو یکی کشتی بی لنگر کرد آسمان خرمن امید مرا | ز یکی صاعقه خاکستر کرد چه حکایت کنم از ساقی بخت | که چو خونابه درین ساغر کرد مادرم بال و پرم بود و شکست | مرغ پرواز ببال و پر کرد من سیه روز نبودم ز ازل | هر چه کرد این فلک اخضر کرد گفت ماهیخوار با ماهی ز دور | که چه میخواهی ازین دریای شور خردی و ضعف تو از رنج شناست | این نه راه زندگی راه فناست اندرین آب گل آلود ای عجب | تا بکی سرگشته باشی روز و شب وقت آن آمد که تدبیری کنی | در سرای عمر تعمیری کنی ما بساط از فتنه ایمن کرده ایم | صد هزاران شمع روشن کرده ایم هیچگه ما را غم صیاد نیست | انده طوفان و سیل و باد نیست گر بیایی در جوار ما دمی | بینی از اندیشه خالی عالمی نیمروزی گر شوی مهمان ما | غرق گردی در یم احسان ما نه تپیدن هست و نه تاب و تبی | نه غم صبحی نه پروای شبی دامها بینم براه تو نهان | رفتنت باشد همان مردن همان تابه ها و شعله ها در انتظار | که تو یکروزی بسوزی در شرار گر نمی خواهی در آتش سوختن | بایدت اندرز ما آموختن گر سوی خشکی کنی با ما سفر | بر نگردی جانب دریا دگر گر ببینی آن هوا و آن نسیم | بشکنی این عهد و پیوند قدیم گفت از ما با تو هر کس گشت دوست | تو بدست دوستی کندیش پوست گر که هر مطلوب را طالب شویم | با چه نیرو بر هوی غالب شویم چشمه نور است این آب سیاه | تو نکردی چون خریداران نگاه خانه هر کس برای او سزاست | بهر ماهی خوشتر از دریا کجاست گر بجوی و برکه لای و گل خوریم | به که از جور تو خون دل خوریم جنس ما را نسبتی با خاک نیست | پیش ماهی سیل وحشتناک نیست آب و رنگ ما ز آب افزوده اند | خلقت ما را چنین فرموده اند گر ز سطح آب بالاتر شویم | زاتش بیداد خاکستر شویم قرنها گشتیم اینجا فوج فوج | می نترسیدیم از طوفان و موج لیک از بدخواه ما را ترسهاست | ترس جان آموزگار درسهاست بسکه بدکار و جفا جو دیده ام | از بدیهای جهان ترسیده ایم بره گان را ترس میباید ز گرگ | گردد از این درس هر خردی بزرگ با عدوی خود مرا خویشی نبود | دعوت تو جز بداندیشی نبود تا بود پایی چرا مانم ز راه | تا بود چشمی چرا افتم به چاه گر بچنگ دام ایام اوفتم | به که با دست تو در دام اوفتم گر بدیگ اندر بسوزم زار زار | بهتر است آن شعله زین گرد و غبار تو برای صید ماهی آمدی | کی برای خیر خواهی آمدی از تو نستانم نوا و برگ را | گر بچشم خویش بینم مرگ را به درویشی بزرگی جامه ای داد | که این خلقان بنه کز دوشت افتاد چرا بر خویش پیچی ژنده و دلق | چو می بخشند کفش و جامه ات خلق چو خود عوری چرا بخشی قبا را | چو رنجوری چرا ریزی دوا را کسی را قدرت بذل و کرم بود | که دیناریش در جای درم بود بگفت ای دوست از صاحبدلان باش | بجان پرداز و با تن سرگران باش تن خاکی به پیراهن نیرزد | وگر ارزد بچشم من نیرزد ره تن را بزن تا جان بماند | ببند این دیو تا ایمان بماند قبایی را که سر مغرور دارد | تن آن بهتر که از خود دور دارد از آن فارغ ز رنج انقیادیم | که ما را هر چه بود از دست دادیم از آن معنی نشستم بر سر راه | که تا از ره شناسان باشم آگاه مرا اخلاص اهل راز دادند | چو جانم جامه ممتاز دادند گرفتیم آنچه داد اهریمن پست | بدین دست و در افکندیم از آندست شنیدیم اعتذار نفس مدهوش | ازین گوش و برون کردیم از آن گوش در تاریک حرص و آز بستیم | گشودند ار چه صد ره باز بستیم همه پستی ز دیو نفس زاید | همه تاریکی از ملک تن آید چو جان پاک در حد کمال است | کمال از تن طلب کردن وبال است چو من پروانه ام نور خدا را | کجا با خود کشم کفش و قبا را کسانی کاین فروغ پاک دیدند | ازین تاریک جا دامن کشیدند گرانباری ز بار حرص و آز است | وجود بی تکلف بی نیاز است مکن فرمانبری اهریمنی را | منه در راه برقی خرمنی را چه سود از جامه آلوده ای چند | خیال بوده و نابوده ای چند کلاه و جامه چون بسیار گردد | کله عجب و قبا پندار گردد چو تن رسواست عیبش را چه پوشم | چو بی پرواست در کارش چه کوشم شکستیمش که جان مغزست و تن پوست | کسی کاین رمز داند اوستاد اوست اگر هر روز تن خواهد قبایی | نماند چهره جان را صفایی اگر هر لحظه سر جوید کلاهی | زند طبع زبون هر لحظه راهی کودکی در بر قبایی سرخ داشت | روزگاری زان خوشی خوش میگذاشت همچو جان نیکو نگه میداشتش | بهتر از لوزینه می پنداشتش هم ضیاع و هم عقارش می شمرد | هر زمان گرد و غبارش می سترد از نظر باز حسودش می نهفت | سر خیش میدید و چون گل میشکفت گر بدامانش سرشکی میچکید | طفل خرد آن اشک روشن میمکید گر نخی از آستینش میشکافت | بهر چاره سوی مادر میشتافت نوبت بازی بصحرا و بدشت | سرگران از پیش طفلان میگذشت فتنه افکند آن قبا اندر میان | عاریت میخواستندش کودکان جمله دلها ماند پیش او گرو | دوست میدارند طفلان رخت نو وقت رفتن پیشوای راه بود | روز مهمانی و بازی شاه بود کودکی از باغ می آورد به | که بیا یک لحظه با من سوی ده دیگری آهسته نزدش می نشست | تا زند بر آن قبای سرخ دست روزی آن رهپوی صافی اندرون | وقت بازی شد ز تلی واژگون جامه اش از خار و سر از سنگ خست | این یکی یکسر درید آن یک شکست طفل مسکین بی خبر از سر که چیست | پارگیهای قبا دید و گریست از سرش گر جه بسی خوناب ریخت | او برای جامه از چشم آب ریخت گر بچشم دل ببینیم ای رفیق | همچو آن طفلیم ما در این طریق جامه رنگین ما آز و هوی است | هر چه بر ما میرسد از آز ماست در هوس افزون و در عقل اندکیم | سالها داریم اما کودکیم جان رها کردیم و در فکر تنیم | تن بمرد و در غم پیراهنیم نهان شد از گل زردی گلی سپید که ما | سپید جامه و از هر گنه مبراییم جواب داد که ما نیز چون تو بی گنهیم | چرا که جز نفسی در چمن نمیپاییم بما زمانه چنان فرصتی نبخشوده است | که از غرور دل پاک را بیالاییم قضا نیامده ما را ز باغ خواهد برد | نه میرویم بسودای خود نه میییم بخود نظاره کنیم ار بچشم خودبینی | چگونه لاف توانیم زد که بیناییم چو غنچه و گل دوشینه صبحدم فرسود | من و تو جای شگفت است گر نفرساییم بگرد ما گل زرد و سپید بسیارند | گمان مبر که بگلشن من و تو تنهاییم هزار بوته و برگ ار نهان کند ما را | به چشم خیره گلچین دهر پیداییم بدین شکفتگی امروز چند غره شویم | چو روشن است که پژمردگان فرداییم درین زمانه فزودن برای کاستن است | فلک بکاهدمان هر چه ما بیفزاییم خوش است باده رنگین جام عمر ولیک | مجال نیست که پیمانه ای بپیماییم ز طیب صبحدم آن به که توشه برگیریم | که آگه است که تا صبح دیگر اینجاییم فضای باغ تماشاگه جمال حق است | من و تو نیز در آن از پی تماشاییم چه فرق گر تو ز یک رنگ و ما ز یک فامیم | تمام دختر صنع خدای یکتاییم همین خوش است که در بندگیش یکرنگیم | همین بس است که در خواجگیش یکراییم برنگ ظاهر اوراق ما نگاه مکن | که ترجمان بلیغ هزار معناییم درین وجود ضعیف ار توان و توشی هست | رهین موهبت ایزد تواناییم برای سجده درین آستان تمام سریم | پی گذشتن ازین رهگذر همه پاییم تمام ذره این بی زوال خورشیدیم | تمام قطره این بی کرانه دریاییم درین صحیفه که زیبندگیست حرف نخست | چه فرق گر بنظر زشت یا که زیباییم چو غنچه های دگر بشکفند ما برویم | کنون بیا که صف سبزه را بیاراییم درین دو روزه هستی همین فضیلت ماست | که جور میکند ایام و ما شکیباییم ز سرد و گرم تنور قضا نمیترسیم | برای سوختن و ساختن مهیاییم اسیر دام هوی و قرین آز شدن | اگر دمی و اگر قرنهاست رسواییم کاهلی در گوشه ای افتاد سست | خسته و رنجور اما تندرست عنکبوتی دید بر در گرم کار | گوشه گیر از سرد و گرم روزگار دوک همت را به کار انداخته | جز ره سعی و عمل نشناخته پشت در افتاده اما پیش بین | از برای صید دایم در کمین رشته ها رشتی ز مو باریکتر | زیر و بالا دورتر نزدیکتر پرده می ویخت پیدا و نهان | ریسمان می تافت از آب دهان درس ها می داد بی نطق و کلام | فکرها می پخت با نخ های خام کاردانان کار زین سان می کنند | تا که گویی هست چوگان می زنند گه تبه کردی گهی آراستی | گه درافتادی گهی برخاستی کار آماده ولی افزار نه | دایره صد جا ولی پرگار نه زاویه بی حد مثلث بی شمار | این مهندس را که بود آموزگار کار کرده صاحب کاری شده | اندر آن معموره معماری شده این چنین سوداگری را سودهاست | وندرین یک تار تار و پودهاست پای کوبان در نشیب و در فراز | ساعتی جولا زمانی بندباز پست و بی مقدار اما سربلند | ساده و یک دل ولی مشکل پسند اوستاد اندر حساب رسم و خط | طرح و نقشی خالی از سهو و غلط گفت کاهل کاین چه کار سرسری ست | آسمان زین کار کردنها بری ست کوها کارست در این کارگاه | کس نمی بیند ترا ای پر کاه می تنی تاری که جاروبش کنند | می کشی طرحی که معیوبش کنند هیچ گه عاقل نسازد خانه ای | که شود از عطسه ای ویرانه ای پایه می سازی ولی سست و خراب | نقش نیکو می زنی اما بر آب رونقی می جوی گر ارزنده ای | دیبه ای می باف گر بافنده ای کس ز خلقان تو پیراهن نکرد | وین نخ پوسیده در سوزن نکرد کس نخواهد دیدنت در پشت در | کس نخواهد خواندنت ز اهل هنر بی سر و سامانی از دود و دمی | غرق در طوفانی از آه و نمی کس نخواهد دادنت پشم و کلاف | کس نخواهد گفت کشمیری بباف بس زبر دست ست چرخ کینه توز | پنبه ی خود را در این آتش مسوز چون تو نساجی نخواهد داشت مزد | دزد شد گیتی تو نیز از وی بدزد خسته کردی زین تنیدن پا و دست | رو بخواب امروز فردا نیز هست تا نخوردی پشت پایی از جهان | خویش را زین گوشه گیری وارهان گفت آگه نیستی ز اسرار من | چند خندی بر در و دیوار من علم ره بنمودن از حق پا ز ما | قدرت و یاری از او یارا ز ما تو به فکر خفتنی در این رباط | فارغی زین کارگاه و زین بساط در تکاپوییم ما در راه دوست | کارفرما او و کارآگاه اوست گر چه اندر کنج عزلت ساکنم | شور و غوغایی ست اندر باطنم دست من بر دستگاه محکمی ست | هر نخ اندر چشم من ابریشمی است کار ما گر سهل و گر دشوار بود | کارگر می خواست زیرا کار بود صنعت ما پرده های ما بس است | تار ما هم دیبه و هم اطلس است ما نمی بافیم از بهر فروش | ما نمی گوییم کاین دیبا بپوش عیب ما زین پرده ها پوشیده شد | پرده ی پندار تو پوسیده شد گر درد این پرده چرخ پرده در | رخت بر بندم روم جای دگر گر سحر ویران کنند این سقف و بام | خانه ی دیگر بسازم وقت شام گر ز یک کنجم براند روزگار | گوشه ی دیگر نمایم اختیار ما که عمری پرده داری کرده ایم | در حوادث بردباری کرده ایم گاه جاروبست و گه گرد و نسیم | کهنه نتوان کرد این عهد قدیم ما نمی ترسیم از تقدیر و بخت | آگهیم از عمق این گرداب سخت آنکه داد این دوک ما را رایگان | پنبه خواهد داد بهر ریسمان هست بازاری دگر ای خواجه تاش | کاندر آنجا می شناسند این قماش صد خریدار و هزاران گنج زر | نیست چون یک دیده ی صاحب نظر تو ندیدی پرده ی دیوار را | چون ببینی پرده ی اسرار را خرده می گیری همی بر عنکبوت | خود نداری هیچ جز باد بروت ما تمام از ابتدا بافنده ایم | حرفت ما این بود تا زنده ایم سعی کردیم آنچه فرصت یافتیم | بافتیم و بافتیم و بافتیم پیشه ام این ست گر کم یا زیاد | من شدم شاگرد و ایام اوستاد کار ما اینگونه شد کار تو چیست | بار ما خالی است دربار تو چیست می نهم دامی شکاری می زنم | جوله ام هر لحظه تاری می تنم خانه ی من از غباری چون هباست | آن سرایی که تو می سازی کجاست خانه ی من ریخت از باد هوا | خرمن تو سوخت از برق هوی من بری گشتم ز آرام و فراغ | تو فکندی باد نخوت در دماغ ما زدیم این خیمه ی سعی و عمل | تا بدانی قدر وقت بی بدل گر که محکم بود و گر سست این بنا | از برای ماست نز بهر شما گر به کار خویش می پرداختی | خانه ای زین آب و گل می ساختی می گرفتی گر به همت رشته ای | داشتی در دست خود سر رشته ای عارفان از جهل رخ برتافتند | تار و پودی چند در هم بافتند دوختند این ریسمان ها را به هم | از دراز و کوته و بسیار و کم رنگرز شو تا که در خم هست رنگ | برق شد فرصت نمی داند درنگ گر بنایی هست باید برفراشت | ای بسا امروز کان فردا نداشت نقد امروز ار ز کف بیرون کنیم | گر که فردایی نباشد چون کنیم عنکبوت ای دوست جولای خداست | چرخه اش می گردد اما بی صداست کسی که بر سر نرد جهان قمار نکرد | سیاه روزی و بدنامی اختیار نکرد خوش آنکه از گل مسموم باغ دهر رمید | برفق گر نظری کرد جز به خار نکرد به تیه فقر ازان روی گشت دل حیران | که هیچگه شتر آز را مهار نکرد نداشت دیده تحقیق مردمی کاز دور | بدید خیمه اهریمن و فرار نکرد شکار کرده بسی در دل شب این صیاد | مگو که روز گذشت و مرا شکار نکرد سپهر پیر بسی رشته محبت و انس | گرفت و بست بهم لیک استوار نکرد مشو چو وقت که یک لحظه پایدار نماند | مشو چو دهر که یک عهد پایدار نکرد برو ز مورچه آموز بردباری و سعی | که کار کرد و شکایت ز روزگار نکرد غبار گشت ز باد غرور خرمن دل | چنین معامله را باد با غبار نکرد سفینه ای که در آن فتنه بود کشتیبان | برفت روز و شب و ره سوی کنار نکرد مباف جامه روی و ریا که جز ابلیس | کس این دو رشته پوسیده پود و تار نکرد کسی ز طعنه پیکان روزگار رهید | که گاه حمله او سستی آشکار نکرد طبیب دهر بسی دردمند داشت ولیک | طبیب وار سوی هیچ یک گذار نکرد چرا وجود منزه به تیرگی پیوست | چرا محافظت پنبه از شرار نکرد ز خواب جهل بس امسالها که پار شدند | خوش آنکه بیهده امسال خویش پار نکرد روا مدار پس از مدت تو گفته شود | که دیر ماند فلانی و هیچ کار نکرد گنجشک خرد گفت سحر با کبوتری | کآخر تو هم برون کن ازین آشیان سری آفاق روشن است چه خسبی به تیرگی | روزی بپر ببین چمن و جویی و جری در طرف بوستان دهن خشک تازه کن | گاهی ز آب سرد و گه از میوه تری بنگر من از خوشی چه نکو روی و فربهم | ننگست چون تو مرغک مسکین لاغری گفتا حدیث مهر بیاموزدت جهان | روزی تو هم شوی چو من ایدوست مادری گرد تو چون که پر شود از کودکان خرد | جز کار مادران نکنی کار دیگری روزیکه رسم و راه پرستاریم نبود | میدوختم بسان تو چشمی به منظری گیرم که رفته ایم از اینجا به گلشنی | با هم نشسته ایم بشاخ صنوبری تا لحظه ایست تا که دمیدست نوگلی | تا ساعتی است تا که شکفته است عبهری در پرده قصه ایست که روزی شود شبی | در کار نکته ایست که شب گردد اختری خوشبخت طایری که نگهبان مرغکی است | سرسبز شاخکی که بچینند از آن بری فریاد شوق و بازی اطفال دلکش است | وانگه به بام لانه خرد محقری هر چند آشیانه گلین است و من ضعیف | باور نمیکنم چو خود اکنون توانگری ترسم که گر روم برد این گنجها کسی | ترسم در آشیانه فتد ناگه آذری از سینه ام اگر چه ز بس رنج پوست ریخت | ناچار رنجهای مرا هست کیفری شیرین نشد چو زحمت مادر وظیفه ای | فرخنده تر ندیدم ازین هیچ دفتری پرواز بعد ازین هوس مرغکان ماست | ما را بتن نماند ز سعی و عمل پری بلبلی شیفته میگفت به گل | که جمال تو چراغ چمن است گفت امروز که زیبا و خوشم | رخ من شاهد هر انجمن است چونکه فردا شد و پژمرده شدم | کیست آنکس که هواخواه من است بتن این پیرهن دلکش من | چو گه شام بیایی کفن است حرف امروز چه گویی فرداست | که تو را بر گل دیگر وطن است همه جا بوی خوش و روی نکوست | همه جا سرو و گل و یاسمن است عشق آنست که در دل گنجد | سخن است آنکه همی بر دهن است بهر معشوقه بمیرد عاشق | کار باید سخن است این سخن است میشناسیم حقیقت ز مجاز | چون تو بسیار درین نارون است بطعنه پیش سگی گفت گربه کای مسکین | قبیله تو بسی تیره روز و ناشادند میان کوی بخسبی و استخوان خایی | بداختری چو تو را کاشکی نمیزادند برو به مطبخ شه یا بمخزن دهقان | بشهر و قریه بسی خانه ها که آبادند کباب و مرغ و پنیر است و شیر طعمه من | ز حیله ام همه کار آگهان بفریادند جفای نان نکشیدست یکتن از ما لیک | گرسنگان شما بیشتر ز هفتادند بگفت راست نگردد بنای طالع ما | چرا که از ازلش پایه راست ننهادند مرا به پشت سرافکند حکم چرخ ز خلق | شگفت نیست گرم در بروی نگشادند کسی بخانه مردم بمیهمانی رفت | که روز سور کسی از پیش فرستادند بروزی دگران چون طمع توانم کرد | مرا ز خوان قضا قسمت استخوان دادند تو خلق دهر ندانسته ای چه بی باکند | تو عهدها نشنیدی چه سست بنیادند کسی بلطف بدرماندگان نظر نکند | درین معامله دلها ز سنگ و پولادند هزار مرتبه فقر از توانگری خوشتر | توانگران همه بدنام ظلم و بیدادند نخست رسم و ره ما درستکاری ماست | قبیله تو در آیین دزدی استادند برای پرورش تن بدام بدنامی | نیوفتند کسانی که بخرد و رادند پی هوی و هوس نوع خودپرست شما | سحر ببصره و هنگام شب ببغدادند ز جور سال و مه ایدوست کس نرست تمام | اسیر فتنه دیماه و تیر و مردادند بچهره ها منگر خاطر شکسته بسی است | عروس دهر چو شیرین و خلق فرهادند من از فتادگی خویش هیچ غم نخورم | فتادگان چنین هیچگه نیفتادند اسیر نفس تویی همچو ما گرفتاران | ز بند بندگی حرص و آز آزادند تو شاد باش و دل آسوده زندگانی کن | سگان به بدسری روزگار معتادند بر سر راهی گدایی تیره روز | ناله ها میکرد با صد آه و سوز کای خدا بی خانه و بی روزیم | ز آتش ادبار خوش میسوزیم شد پریشانی چو باد و من چو کاه | پیش باد از کاه آسایش مخواه ساختم با آنکه عمری سوختم | سوختم یک عمر و صبر آموختم آسمان کس را بدین پستی نکشت | چون من از درد تهیدستی نکشت هیچکس مانند من حیران نشد | روز و شب سرگشته بهر نان نشد ایستادم در پس درها بسی | داد دشنامم کسی و ناکسی رشته را رشتم ولی از هم گسیخت | بخت را خواندم ولی از من گریخت پیش من خوردند مردم نان گرم | من همی خون جگر خوردم ز شرم دیده ام رنگی ندید از رخت نو | سیر یک نوبت نخوردم نان جو این ترازو گر ترازوی خداست | این کژی و نادرستی از کجاست در زمستانم تف دل آتش است | برف و باران خوابگاه و پوشش است آبرو بردم ندیدم از تو روی | گم شدم هرگز نکردی جستجوی گفتش اندر گوش دل رب و دود | گر نبودی کاردان جرم تو بود نیست راه کج ره حق جلیل | کجروان را حق نمیگردد دلیل تو براه من بنه گامی تمام | تا منت نزدیک آیم بیست گام گر بنام حق گشایی دفتری | جز در اخلاص نشناسی دری گر کنی آیینه ما را نظر | عیبهاست سر بسر گردد هنر ما ترا بی توشه نفرستاده ایم | آنچه می بایست دادن داده ایم دست دادیمت که تا کاری کنی | در همی گر هست دیناری کنی پای دادیمت که باشی پا بجای | وارهانی خویش را از تنگنای چشم دادم تا دلت ایمن کند | بر تو راه زندگی روشن کند بر تن خاکی دمیدم جان پاک | خیرگیها دیدم از یک مشت خاک تا تو خاکی را منظم شد نفس | ای عجب خود را پرستیدی و بس ما کسی را ناشتا نگذاشتیم | این بنا از بهر خلق افراشتیم کار ما جز رحمت و احسان نبود | هیچگاه این سفره بی مهمان نبود در نمی بندد بکس دربان ما | کم نمیگردد ز خوردن نان ما آنکه جان کرده است بی خواهش عطا | نان کجا دارد دریغ از ناشتا این توانایی که در بازوی تست | شاهد بخت است و در پهلوی تست گنجها بخشیدمت ای ناسپاس | که نگنجد هیچکس را در قیاس آنچه گفتی نیست یک یک در تو هست | گنجها داری و هستی تنگدست عقل و رای و عزم و همت گنج تست | بهترین گنجور سعی و رنج تست عارفان چون دولت از ما خواستند | دست و بازوی توانا خواستند ما نمیگوییم سایل در مزن | چون زدی این در در دیگر مزن آنکه بر خوان کریمان کرد پشت | از لییمان بشنود حرف درشت آن درشتی کیفر خودکامهاست | ورنه بهر نامجویان نامهاست هیچ خودبین از خدا خرسند نیست | شاخ بی بر در خور پیوند نیست زین همه شادی چراغم خواستی | از کریمان از چه رو کم خواستی نور حق همواره در جلوه گریست | آنکه آگه نیست از بینش بریست گلبن ما باش و بهر ما بروی | هم صفا از ما طلب هم رنگ و بوی زارع ما خوشه را خروار کرد | هر چه کم کردند او بسیار کرد تا نباشی قطره دریا چون شوی | تا نه ای گم گشته پیدا چون شوی مرغی بباغ رفت و یکی میوه کند و خورد | ناگه ز دست چرخ بپایش رسید سنگ خونین به لانه آمد و سر زیر پر کشید | غلتید چون کبوتر با باز کرده جنگ بگریست مرغ خرد که برخیز و سرخ کن | مانند بال خویش مرا نیز بال و چنگ نالید و گفت خون دلست این نه رنگ و زیب | صیاد روزگار بمن عرصه کرد تنگ آخر تو هم ز لانه پی دانه بر پری | از خون پر تو نیز بدینسان کنند رنگ در سبزه گر روی کندت دست جور پر | بر بام گر شوی کندت سنگ فتنه لنگ آهسته میوه ای بکن از شاخی و برو | در باغ و مرغزار مکن هیچگه درنگ میدان سعی و کار شمار است بعد ازین | ما رفتگان نبوت خود تاختیم خنگ آن قصه شنیدید که در باغ یکی روز | از جور تبر زار بنالید سپیدار کز من نه دگر بیخ و بنی ماند و نه شاخی | از تیشه هیزم شکن و اره نجار این با که توان گفت که در عین بلندی | دست قدرم کرد بناگاه نگونسار گفتش تبر آهسته که جرم تو همین بس | کاین موسم حاصل بود و نیست ترا بار تا شام نیفتاد صدای تبر از گوش | شد توده در آن باغ سحر هیمه بسیار دهقان چو تنور خود ازین هیمه برافروخت | بگریست سپیدار و چنین گفت دگر بار آوخ که شدم هیزم و آتشگر گیتی | اندام مرا سوخت چنین ز آتش ادبار هر شاخه ام افتاد در آخر به تنوری | زین جامه نه یک پود بجا ماند و نه یک تار چون ریشه من کنده شد از باغ و بخشکید | در صفحه ایام نه گل باد و نه گلزار از سوختن خویش همی زارم و گریم | آن را که بسوزند چو من گریه کند زار کو دولت و فیروزی و آسایش و آرام | کو دعوی دیروزی و آن پایه و مقدار خندید برو شعله که از دست که نالی | ناچیزی تو کرد بدینگونه تو را خوار آن شاخ که سر بر کشد و میوه نیارد | فرجام به جز سوختنش نیست سزاوار جز دانش و حکمت نبود میوه انسان | ای میوه فروش هنر این دکه و بازار از گفته ناکرده بیهوده چه حاصل | کردار نکو کن که نه سودیست ز گفتار آسان گذرد گر شب و روز و مه و سالت | روز عمل و مزد بود کار تو دشوار از روز نخستین اگرت سنگ گران بود | دور فلکت پست نمیکرد و سبکسار امروز سرافرازی دی را هنری نیست | میباید از امسال سخن راند نه از پار بالماس میزد چکش زرگری | بهر لحظه میجست از آن اخگری بنالید الماس کای تیره رای | ز بیداد تو چند نالم چو نای بجز خوبی و پاکی و راستی | چه کردم که آزار من خواستی بگفتا مکن خاطر خویش تنگ | ترازوی چرخت گران کرده سنگ مرنج ار تنت را جفایی رسد | کزین کار کارت بجایی رسد هم اکنون تراش تو گردد تمام | برویت کند نیکبختی سلام همین دم فروزان و پاکت کنم | پسندیده و تابناکت کنم دگر باره بگریست گوهر نهان | که آوخ سیه شد بچشمم جهان بدین خردیم آسمان درشت | بدام بلای تو افکند و کشت مرا هر رگ و هر پی و بند بود | بخشکید پاک این چه پیوند بود که این تیشه کین بدست تو داد | فتاد این وجود نزارم فتاد ببخشای لختی نگهدار دست | شکست این سر دردمندم شکست نه آسایشی ماند اندر تنم | نه رونق به رخساره روشنم بگفتا چو زین دخمه بیرون شوی | بزیبایی خویش مفتون شوی بشوییم از رویت این گرد را | بخوبان دهیم این ره آورد را چو بردارد این پرده را پرده دار | سخنهای پنهان شود آشکار در آن حال دانی که نیکی نکوست | که بینی تو مغزی و رفتست پوست سوم بار برخاست بانگ چکش | بناگاه برهم شد آن روی خوش بگفت ای ستمکار مشکن مرا | به بدرایی از پا میفکن مرا وفا داشتم چشم و دیدم جفا | بگشتم ز هر روی خوردم قفا بگفت ار صبوری کنی یک نفس | کشد بار جور تو بسیار کس چو رفت این سیاهی و آلودگی | نماند زبونی و فرسودگی دلت گر ز اندیشه خون کرده ام | بچهر آب و رنگت فزون کرده ام بریدم ولی تیره و زشت را | شکستم ولی سنگ و انکشت را چو بینند روی دل آرای تو | چو آگه شوند از تجلای تو چو پرسند از موج این آبها | ازین جلوه ها رنگها تابها بتی چون بگردن در اندازدت | فراتر ز دل جایگه سازدت چو نقاد چرخ از تو کالا کند | چو هر روز نرخ تو بالا کند چو زین داستان گفتگوها رود | چو این آب حیوان به جوها رود چو هر دم بیفزایدت خواستار | چو آیند سوی تو از هر کنار چو بیدار بختی ببیند تو را | چو بر دیگران بر گزیند ترا چو بر چهر خوبان تبسم کنی | چو این کوی تاریک را گم کنی چو در مخزنت جا دهد گوهری | چو بنشاندت اندر انگشتری چو در تیرگی روشنایی شوی | چو آماده دلربایی شوی چو بیرون کشی رخت زین تنگنای | چو اقبال گردد تو را رهنمای چو آسودگی زاید این روز سخت | چو فرخنده گردی و پیروزبخت چو پیرایه ها ماندت در گرو | چو بینی ره نیک و آیین نو چو افتادی اندر ترازوی مهر | چو صد راه داد و گرفتت سپهر رهایی دهندت چو زین رنجها | چو ریزند بر پای تو گنجها چو بازارگانان خرندت بزر | برندت ز شهری به شهر دگر چو دیهیم شاهت نشیمن شود | چو از دیدنت دیده روشن شود بیاد آر زین دکه تنگ من | ز سنگینی آهن و سنگ من چو نام تو خوانند دریای نور | درودیم بفرست زان راه دور ترا هر چه قیمت نهد روزگار | بدار از من و این چکش یادگار چو مشاطه رخسارت آراستم | فزودم دو صد گر یکی کاستم تو روزی که از حصن کان آمدی | بس آلوده و سرگران آمدی بدین گونه روشن نبودی و پاک | بهم بود مخلوط الماس و خاک حدیث نهان چکش گوش دار | نگین سازدت چرخ یا گوشوار نه مشت و قفایت به سر میزنم | بدین درگه نور در میزنم حکایت کرد سرهنگی به کسری | که دشمن را ز پشت قلعه راندیم فراریهای چابک را گرفتیم | گرفتاران مسکین را رهاندیم به خون کشتگان شمشیر شستیم | بر آتشهای کین آبی فشاندیم ز پای مادران کندیم خلخال | سرشک از دیده طفلان چکاندیم ز جام فتنه هر تلخی چشیدیم | همان شربت به بدخواهان چشاندیم بگفت این خصم را راندیم اما | یکی زو کینه جوتر پیش خواندیم کجا با دزد بیرونی درافتیم | چو دزد خانه را بالا نشاندیم ازین دشمن در افکندن چه حاصل | چو عمری با عدوی نفس ماندیم ز غفلت زیر بار عجب رفتیم | ز جهل این بار را با خود کشاندیم نداده ابره را از آستر فرق | قبای زندگانی را دراندیم درین دفتر بهر رمزی رسیدیم | نوشتیم و به اهریمن رساندیم دویدیم استخوانی را ز دنبال | سگ پندار را از پی دواندیم فسون دیو را از دل نهفتیم | برای گرگ آهو پروراندیم پلنگی جای کرد اندر چراگاه | همانجا گله خود را چراندیم ندانستیم فرصت را بدل نیست | ز دام این مرغ وحشی را پراندیم برد دزدی را سوی قاضی عسس | خلق بسیاری روان از پیش و پس گفت قاضی کاین خطاکاری چه بود | دزد گفت از مردم آزاری چه سود گفت بدکردار را بد کیفر است | گفت بدکار از منافق بهتر است گفت هان بر گوی شغل خویشتن | گفت هستم همچو قاضی راهزن گفت آن زرها که بردستی کجاست | گفت در همیان تلبیس شماست گفت آن لعل بدخشانی چه شد | گفت میدانیم و میدانی چه شد گفت پیش کیست آن روشن نگین | گفت بیرون آر دست از آستین دزدی پنهان و پیدا کار تست | مال دزدی جمله در انبار تست تو قلم بر حکم داور میبری | من ز دیوار و تو از در میبری حد بگردن داری و حد میزنی | گر یکی باید زدن صد میزنی میزنم گر من ره خلق ای رفیق | در ره شرعی تو قطاع الطریق می برم من جامه درویش عور | تو ربا و رشوه میگیری بزور دست من بستی برای یک گلیم | خود گرفتی خانه از دست یتیم من ربودم موزه و طشت و نمد | تو سیهدل مدرک و حکم و سند دزد جاهل گر یکی ابریق برد | دزد عارف دفتر تحقیق برد دیده های عقل گر بینا شوند | خود فروشان زودتر رسوا شوند دزد زر بستند و دزد دین رهید | شحنه ما را دید و قاضی را ندید من براه خود ندیدم چاه را | تو بدیدی کج نکردی راه را میزدی خود پشت پا بر راستی | راستی از دیگران میخواستی دیگر ای گندم نمای جو فروش | با ردای عجب عیب خود مپوش چیره دستان میربایند آنچه هست | میبرند آنگه ز دزد کاه دست در دل ما حرص آلایش فزود | نیت پاکان چرا آلوده بود دزد اگر شب گرم یغما کردنست | دزدی حکام روز روشن است حاجت ار ما را ز راه راست برد | دیو قاضی را بهرجا خواست برد اینچنین خواندم که روزی روبهی | پایبند تله گشت اندر رهی حیله روباهیش از یاد رفت | خانه تزویر را بنیاد رفت گر چه زایین سپهر آگاه بود | هر چه بود آن شیر و این روباه بود تیره روزش کرد چرخ نیل فام | تا شود روشن که شاگردیست خام با همه تردستی از پای اوفتاد | دل به رنج و تن به بدبختی نهاد گر چه در نیرنگ سازی داشت دست | بند نیرنگ قضایش دست بست حرص با رسواییش همراه کرد | تیغ ذلت ناخنش کوتاه کرد بود روز کار و یارایی نداشت | بود وقت رفتن و پایی نداشت آهنی سنگین دمش را کنده بود | مرگ را میدید اما زنده بود میفشردی اشکم ناهار را | می گزیدی حلقه و مسمار را دام تادیب است دام روزگار | هر که شد صیاد آخر شد شکار ما کیانها کشته بود این روبهک | زان سبب شد صید روباه فلک خیرگیها کرده بود این خودپسند | خیرگی را چاره زندانست و بند ماکیانی ساده از ده دور گشت | بر سر آن تله و روبه گذشت از بلای دام و زندان بی خبر | گفت زان کیست این ایوان و در گفت روبه این در و ایوان ماست | پوستین دوزیم و این دکان ماست هست ما را بهتر از هر خواسته | اندرین دکان دمی آراسته ساده و پاکیزه و زیبا و نرم | همچو خز شایان و چون سنجاب گرم می فروشیم این دم پر پشم را | باز کن وقت خریدن چشم را گر دم ما را خریداری کنی | همچو ما یک عمر طراری کنی گر ز مهر این دم به بندیمت به دم | راه را هرگز نخواهی کرد گم گر ز رسم و راه ما آگه شوی | ماکیانی بس کنی روبه شوی گر که بربندی در چون و چرا | سودها بینی در این بیع و شری باید آن دم کژت کندن ز تن | وین دم نیکو بجایش دوختن ماکیان را این مقال آمد پسند | گفت بر گو دمت ای روباه چند گفت باید دید کالا را نخست | ور نه این بیع و شری ناید درست گر خریداری در آی اندر دکان | نرخ آنگه پرس از بازارگان ماکیان را آن فریب از راه برد | راست اندر تله روباه برد کاش میدانست روبه ناشتاست | وان نه دکان است دکان ریاست تا دهن بگشود بهر چند و چون | چنگ روباه از گلویش ریخت خون آن دل فارغ ز خون آکنده شد | وان سر بی باک از تن کنده شد ره ندیده روی بر راهی نهاد | چشم بسته پای در چاهی نهاد هیچ نگرفت و گرفتند آنچه داشت | هم گذشت از کار دم هم سر گذاشت بر سر آنست نفس حیله ساز | که کند راهی سوی راه تو باز تا در آن ره سربپیچاند ترا | وندر آن آتش بسوزاند ترا اهرمن هرگز نخواهد بست در | تا ترا میافتد از کویش گذر در جوارت حرص زان دکان گشود | که تو بر بندی دکان خویش زود تا شوی بیدار رفتست آنچه هست | تا بدانی کیستی رفتی ز دست با مسافر دزد چون گردید دوست | زاد و برگ آن مسافر زان اوست گوهر کان هوی جز سنگ نیست | آب و رنگش جز فریب و رنگ نیست قاضی کشمر ز محضر شامگاه | رفت سوی خانه با حالی تباه هر کجا در دید بر دیوار زد | بانگ بر دربان و خدمتکار زد کودکان را راند با سیلی و مشت | گربه را با چوبدستی خست و کشت خشم هم بر کوزه هم بر آب کرد | هم قدح هم کاسه را پرتاب کرد هر چه کم گفتند او بسیار گفت | حرفهای سخت و ناهموار گفت کرد خشم آلوده سوی زن نگاه | گفت کز دست تو روزم شد سیاه تو ز سرد و گرم گیتی بی خبر | من گرفتار هزاران شور و شر تو غنودی من دویدم روز و شب | کاستم من تو فزودی ای عجب تو شدی دمساز با پیوند و دوست | چرخ روزی صد ره از من کند پوست ناگواریها مرا برد از میان | تو غنودی در حریر و پرنیان تو نشستی تا بیارندت ز در | ما بیاوردیم با خون جگر هر چه کردم گرد با وزر و وبال | تو بپای آز کردی پایمال توشه بستم از حلال و از حرام | هم تو خوردی گاه پخته گاه خام تا که چشمت دید همیان زری | کردی از دل آرزوی زیوری تا یتیم از یک بمن بخشید نیم | تو خریدی گوهر و در یتیم کور و عاجز بس در افکندم بچاه | تا که شد هموار از بهر تو راه از پی یک راست گفتم صد دروغ | ماست را من بردم و مظلوم دوغ سنگها انداختم در راه ها | اشکها آمیختم با آه ها بدره زر دیدم و رفتم ز دست | بی تامل روز را گفتم شب است حق نهفتم بافتم افسانه ها | سوختم با تهمتی کاشانه ها این سخنها بهر تو گفتم تمام | تو چه گفتی آرمیدی صبح و شام ریختم بهر تو عمری آبرو | تو چه کردی از برای من بگو رشوت آوردم تو مال اندوختی | تیرگی کردم تو بزم افروختی تا به مرداری بیالودم دهن | تو حسابی ساختی از بهر من خدمت محضر ز من ناید دگر | هر که را خواهی بجای من ببر بعد ازین نه پیروم نه پیشوا | چون تو اندر خانه خواهم کرد جا چون تو خواهم بود پاک از هر حساب | جز حساب سیرو گشت و خورد و خواب زن بلطف و خنده گفت اینکار چیست | با در و دیوار این پیکار چیست امشب از عقل و خرد بیگانه ای | گر نه مستی بیگمان دیوانه ای کودکان را پای بر سر میزنی | مشت بر طومار و دفتر میزنی خودپسندیدن و بال است و گزند | دیگران را کی پسندد خودپسند من نمیگویم که کاری داشتم | یا چو تو بر دوش باری داشتم میروم فردا من از خانه برون | تو بر افراز این بساط واژگون میروم من یک دو روز اینجا بمان | همچو من دانستنیها را بدان عارفان علم و عمل پیوسته اند | دیده اند اول سپس دانسته اند زن چو از خانه سحرگه رخت بست | خانه دیوانخانه شد قاضی نشست گاه خط بنوشت و گاه افسانه خواند | ماند اما بیخبر از خانه ماند روزی اندر خانه سخت آشوب شد | گفتگوی مشت و سنگ و چوب شد خادم و طباخ و فراش آمدند | تا توانستند دربان را زدند پیش قاضی آن دروغ این راست گفت | در حقیقت هر چه هر کس خواست گفت عیبها گفتند از هم بیشمار | رازهای بسته کردند آشکار گفت دربان این خسان اهریمنند | مجرمند و بی گنه رامیزنند باز کردم هر سه را امروز مشت | برگرفتم بار دزدیشان ز پشت بانگ زد خادم بر او کی خود پرست | قفل مخزن را که دیشب میشکست کوزه روغن تو میبردی بدوش | یا برای خانه یا بهر فروش خواجه از آغاز شب در خانه بود | حاجب از بهر که در را میگشود دایه آمد گفت طفل شیرخوار | گشته رنجور و نمیگیرد قرار گفت ناظر دختر من دیده است | مطبخی کشک و عدس دزدیده است ناگهان فراش همیانی گشود | گفت کاین زرها میان هیمه بود باغبان آمد که دزد این ناظر است | غایبست از حق اگر چه حاضر است زر فزون میگیرد و کم میخرد | آنچه دینار است و درهم میبرد میکند از ما به جور و ظلم پوست | خواجه مهمانست صاحبخانه اوست دوش یک من هیمه را باری نوشت | خوشه ای آورد و خرواری نوشت از کنار در کنیز آواز داد | بعد ازین نان را کجا باید نهاد کودکان نان و عسل را خورده اند | سفره اش را نیز با خود برده اند دید قاضی خانه پرشور و شر است | محضر است اما دگرگون محضر است کار قاضی جز خط و دفتر نبود | آشنا با این چنین محضر نبود او چه میدانست آشوب از کجاست | وین کم و افزون که افزود و که کاست چون امین نشناخت از دزد و دغل | دفتر خود را نهاد اندر بغل گفت زین جنگ و جدل سر خیره گشت | بایدم رفتن گه محضر گذشت چون ز جا برخاست زن در را گشود | گفت دیدی آنچه گفتم راست بود تو به محضر داوری کردی هزار | لیک اندر خانه درماندی ز کار گر چه ترساندی خلایق را بسی | از تو خانه نمیترسد کسی تو بسی گفتی ز کار خویشتن | من نگفتم هیچ و دیدی کار من تا تو اندر خانه دیدی گیر و دار | چند روزی ماندی و کردی فرار من کنم صد شعله در یکدم خموش | گاه دستم گاه چشمم گاه گوش هر که بینی رشته ای دارد بدست | هر کجا راهی است رهپوییش هست تو چه میدانی که دزد خانه کیست | زین حکایت حق کدام افسانه چیست زن بدام افکند دزد خانه را | از حقیقت دور کرد افسانه را بلبلی گفت بکنج قفسی | که چنین روز مرا باور نیست آخر این فتنه سیه کاری کیست | گر که کار فلک اخضر نیست آنچنان سخت ببستند این در | که تو گویی که قفس را در نیست قفسم گر زر و سیم است چه فرق | که مرا دیده بسیم و زر نیست باغبانش ز چه در زندان کرد | بلبل شیفته یغماگر نیست همه بر چهره گل می نگرند | نگهی در خور این کیفر نیست که بسوی چمنم خواهد برد | کس به جز بخت بدم رهبر نیست دیده بر بام قفس باید دوخت | دگر امروز گل و عبهر نیست سوختم اینهمه از محنت و باز | این تن سوخته خاکستر نیست طوطیی از قفس دیگر گفت | چه توان کرد ره دیگر نیست بسکه تلخ است گرفتاری و صبر | دل ما را هوس شکر نیست چو گل و لاله نخواهد ماندن | سیرگاهی ز قفس خوشتر نیست دل مفرسای بسودای محال | که اگر دل نبود دلبر نیست در و بام قفست زرین است | صید را بهتر ازین زیور نیست زخم من صحن قفس خونین کرد | همچو من پای تو از خون تر نیست تو شکیبا شو و پندار چنان | که به جز برگ گلت بستر نیست گه بلندی است زمانی پستی | هر کس ای دوست بلند اختر نیست همه فرمان قضا باید برد | نیست یک ذره که فرمانبر نیست چه هوسها بسر افتاد مرا | که تبه گشت و یکی در سر نیست چه غم ار بال و پرم ریخته شد | دگرم حاجت بال و پر نیست چمن ار نیست قفس خود چمن است | بخیال است بدیدن گر نیست چه تفاوت کندت گر یکروز | خون دل هست و گل احمر نیست چرخ نیلوفریت سایه فکند | اگرت سایه ز نیلوفر نیست در آبگیر سحرگاه بط بماهی گفت | که روز گشت و شنا کردن و جهیدن نیست بساط حلقه و دامست یکسر این صحرا | چنین بساط دگر جای آرمیدن نیست ترا همیشه ازین نکته با خبر کردم | ولیک گوش ترا طاقت شنیدن نیست هزار مرتبه گفتم که خانه صیاد | مکان ایمنی و خانه برگزیدن نیست من از میان بروم چون خطر شود نزدیک | تو چون کنی که ترا قدرت پریدن نیست هزار چشمه روشن هزار برکه پاک | بهای یک رگ و یکقطره خون چکیدن نیست بگفت منزل مقصود آنچنان دور است | که فکر کوته ما را بدان رسیدن نیست هزار رشته برین کارگاه می پیچند | ولی چه سود که هر دیده بهر دیدن نیست ز خرمن فلک ایدوست خوشه ای نبری | که غنچه و گل این باغ بهر چیدن نیست اگر ز آب گریزی بخشکیت بزنند | ازین حصار کسی را ره رهیدن نیست به پرتگاه قضا مرکب هوی و هوس | سبک مران که مجال عنان کشیدن نیست بپای گلبن زیبای هستی این همه خار | برای چیست اگر از پی خلیدن نیست چنان نهفته و آهسته می نهند این دام | که هیچ فرصت ترسیدن و رمیدن نیست سموم فتنه چو باد سحرگهی نسوزد | بجز نشان خرابی در آن وزیدن نیست چو من بخاک تپیدم تو سوختی بشرار | دگر حدیث شنا کردن و چمیدن نیست براه گرگ حوادث شبان بخواب رود | چو خفت گله چه داند گه چریدن نیست برید و دوخت قبای من و تو درزی چرخ | ز هم شکافتن و طرح نو بریدن نیست متاع حادثه روزی بقهر بفروشند | چه غم خورند که ما را سر خریدن نیست شبی بمردمک چشم طعنه زد مژگان | که چند بی سبب از بهر خلق کوشیدن همیشه بار جفا بردن و نیاسودن | همیشه رنج طلب کردن و نرنجیدن ز نیک و زشت و گل و خار و مردم و حیوان | تمام دیدن و از خویش هیچ نادیدن چو کارگر شده ای مزد سعی و رنج تو چیست | بوقت کار ضروری است کار سنجیدن ز بزم تیره خود روشنی دریغ مدار | که روشنست ازین بزم رخت برچیدن جواب داد که آیین کاردانان نیست | بخواب جهل فزودن ز کار کاهیدن کنایتی است درین رنج روز خسته شدن | اشارتی است درین کار شب نخوابیدن مرا حدیثی هوی و هوس مکن تعلیم | هنروران نپسندند خود پسندیدن نگاهبانی ملک تن است پیشه چشم | چنانکه رسم و ره پاست ره نوردیدن اگر پی هوس و آز خویش میگشتم | کنون نبود مرا دیده جای گردیدن بپای خویش نیفکنده روشنی هرگز | اگر چه کار چراغ است نور بخشیدن نه آگهیست ز حکم قضا شدن دلتنگ | نه مردمی است ز دست زمانه نالیدن مگو چرا مژه گشتم من و تو مردم چشم | ازین حدیث کس آگه نشد بپرسیدن هزار مسیله در دفتر حقیقت بود | ولی دریغ که دشوار بود فهمیدن ز دل تپیدن و از دیده روشنی خواهند | ز خون دویدن و از اشک چشم غلتیدن ز کوه و کاه گرانسنگی و سبکباری | ز خاک صبر و تواضع ز باد رقصیدن سپهر مردم چشمم نهاد نام از آن | که بود خصلتم از خویش چشم پوشیدن هزار قرن ندیدن ز روشنی اثری | هزار مرتبه بهتر ز خویشتن دیدن هوای نفس چو دیویست تیره دل پروین | بتر ز دیو پرستی است خودپرستیدن شکایت کرد روزی دیده با دل | که کار من شد از جور تو مشکل ترا دادست دست شوق بر باد | مرا کندست سیل اشک بنیاد ترا گردید جای آتش مرا آب | تو زاسایش بری گشتی من از خواب ز بس کاندیشه های خام کردی | مرا و خویش را بدنام کردی از آنروزی که گردیدی تو مفتون | مرا آرامگه شد چشمه خون تو اندر کشور تن پادشاهی | زوال دولت خود چندخواهی چرا باید چنین خودکام بودن | اسیر دانه هر دام بودن شدن همصحبت دیوانه ای چند | حقیقت جستن از افسانه ای چند ز بحر عشق موج فتنه پیداست | هر آنکودم ز جانان زد ز جان کاست بگفت ایدوست تیر طعنه تا چند | من از دست تو افتادم درین بند تو رفتی و مرا همراه بردی | به زندانخانه عشقم سپردی مرا کار تو کرد آلوده دامن | تو اول دیدی آنگه خواستم من بدست جور کندی پایه ای را | در آتش سوختی همسایه ای را مرا در کودکی شوق دگر بود | خیالم زین حوادث بی خبر بود نه میخوردم غم ننگی و نامی | نه بودم بسته بندی و دامی نه میپرسیدم از هجر و وصالی | نه آگه بودم از نقص و کمالی ترا تا آسمان صاحب نظر کرد | مرا مفتون و مست و بی خبر کرد شما را قصه دیگرگون نوشتند | حساب کار ما با خون نوشتند ز عشق و وصل و هجر و عهد و پیوند | تو حرفی خواندی و من دفتری چند هر آن گوهر که مژگان تو میسفت | نهان با من هزاران قصه میگفت مرا سرمایه بردند و ترا سود | ترا کردند خاکستر مرا دود بساط من سیه شام تو دیجور | مرا نیرو تبه گشت و تو را نور تو وارون بخت و حال من دگرگون | ترا روزی سرشک آمد مرا خون تو از دیروز گویی من از امروز | تو استادی درین ره من نوآموز تو گفتی راه عشق از فتنه پاکست | چو دیدم پرتگاهی خوفناکست ترا کرد آرزوی وصل خرسند | مرا هجران گسست از هم رگ و بند مرا شمشیر زد گیتی ترا مشت | ترا رنجور کرد اما مرا کشت اگر سنگی ز کوی دلبر آمد | ترا بر پای و ما را بر سر آمد بتی گر تیر ز ابروی کمان زد | ترا بر جامه و ما را بجان زد ترا یک سوز و ما را سوختنهاست | ترا یک نکته و ما را سخنهاست تو بوسی آستین ما آستان را | تو بینی ملک تن ما ملک جان را ترا فرسود گر روز سیاهی | مرا سوزاند عالم سوز آهی گفت با زنجیر در زندان شبی دیوانه ای | عاقلان پیداست کز دیوانگان ترسیده اند من بدین زنجیر ارزیدم که بستندم بپای | کاش میپرسید کس کایشان بچند ارزیده اند دوش سنگی چند پنهان کردم اندر آستین | ای عجب آن سنگها را هم ز من دزدیده اند سنگ میدزدند از دیوانه با این عقل و رای | مبحث فهمیدنیها را چنین فهمیده اند عاقلان با این کیاست عقل دوراندیش را | در ترازوی چو من دیوانه ای سنجیده اند از برای دیدن من بارها گشتند جمع | عاقلند آری چو من دیوانه کمتر دیده اند جمله را دیوانه نامیدم چو بگشودند در | گر بدست ایشان بدین نامم چرا نامیده اند کرده اند از بیهشی بر خواندن من خنده ها | خویشتن در هر مکان و هر گذر رقصیده اند من یکی آیینه ام کاندر من این دیوانگان | خویشتن را دیده و بر خویشتن خندیده اند آب صاف از جوی نوشیدم مرا خواندند پست | گر چه خود خون یتیم و پیرزن نوشیده اند خالی از عقلند سرهایی که سنگ ما شکست | این گناه از سنگ بود از من چرا رنجیده اند به که از من باز بستانند و زحمت کم کنند | غیر ازین زنجیر گر چیزی بمن بخشیده اند سنگ در دامن نهندم تا در اندازم بخلق | ریسمان خویش را با دست من تابیده اند هیچ پرسش را نخواهم گفت زینساعت جواب | زانکه از من خیره و بیهوده بس پرسیده اند چوب دستی را نهفتم دوش زیر بوریا | از سحر تا شامگاهان از پیش گردیده اند ما نمیپوشیم عیب خویش اما دیگران | عیبها دارند و از ما جمله را پوشیده اند ننگها دیدیم اندر دفتر و طومارشان | دفتر و طومار ما را زان سبب پیچیده اند ما سبکساریم از لغزیدن ما چاره نیست | عاقلان با این گرانسنگی چرا لغزیده اند شنیده اید که روزی بچشمه خورشید | برفت ذره بشوقی فزون بمهمانی نرفته نیمرهی باد سرنگونش کرد | سبک قدم نشده دید بس گرانجانی گهی رونده سحابی گرفت چهره مهر | گهی هوا چو یم عشق گشت طوفانی هزار قطره باران چکید بر رویش | جفا کشید بس از رعد و برق نیسانی هزار گونه بلندی هزار پستی دید | که تا رسید به آن بزمگاه نورانی نمود دیر زمانی به آفتاب نگاه | ملول گشت سرانجام زان هوسرانی سپهر دید و بلندی و پرتو و پاکی | بدوخت دیده خودبین ز فرط حیرانی سیوال کرد ز خورشید کاین چه روشنی است | در این فضا که ترا میکند نگهبانی بذره گفت فروزنده مهر کاین رمزیست | برون ز عالم تدبیر و فکر امکانی بتخت و تاج سلیمان چکار مورچه را | بس است ایمنی کشور سلیمانی من از گذشتن ابری ضعیف تیره شوم | تو از وزیدن بادی ز کار درمانی نه مقصد است که گردد عیان ز نیمه راه | نه مشکل است که آسان شود بسانی هزار سال اگر علم و حکمت آموزی | هزار قرن اگر درس معرفت خوانی بپویی ار همه راههای تیره و تار | بدانی ار همه رازهای پنهانی اگر بعقل و هنر همسر فلاطونی | وگر بدانش و فضل اوستاد لقمانی بسمان حقیقت بهیچ پر نپری | به خلوت احدیت رسید نتوانی در آنزمان که رسی عاقبت بحد کمال | چو نیک در نگری در کمال نقصانی گشود گوهری عقل گر چه بس کانها | نیافت هیچگه این پاک گوهر کانی ده جهان اگر ایدوست دهخدای نداشت | که مینمود تحمل به رنج دهقانی بلند خیز مشو زانکه حاصلی نبری | بخز فتادن و درماندن و پشیمانی بکوی شوق گذاری نمیکنی پروین | چو ذره نیز ره و رسم را نمیدانی در آنساعت که چشم روز میخفت | شنیدم ذره با خفاش میگفت که ای تاریک رای این گمرهی چیست | چرا با آفتابت الفتی نیست اگر ماهیم و گر روشن سهیلیم | تمام این شمع هستی را طفیلیم اگر گل رست و گر یاقوت شد سنگ | یکی رونق گرفت از خور یکی رنگ چرا باید چنین افسرده بودن | بصبح زندگانی مرده بودن ببینی گر برون آیی یکی روز | تجلیهای مهر عالم افروز فروغ آفتاب صبحگاهی | فرو شوید ز رخسارت سیاهی نباید ترک عقل و رای گفتن | بشب گشتن بگاه روز خفتن بباید دلبری زیبا گزیدن | درو دیدن جهان یکسر ندیدن براه عشق کردن جست و خیزی | بشوق وصل صلحی یا ستیزی ز یک نم اوفتادن غرق گشتن | ز بادی جستن از دریا گذشتن مرا همواره با خور گفتگوهاست | بدین خردی دلم را آرزوهاست چو روشن شد رهم زان چهر رخشان | چه غم گر موج بینم یا که طوفان ترا گر نیز میل تابناکی است | نظر چون من بپوش از هر چه خاکیست چه سود از انزوا و ظلمت ایدوست | بلندی خواه را پستی نه نیکوست بگفت آخر حدیث چشمه نور | چه میگویی به پیش مردم کور مرا چشمیست بس تاریک و نمناک | چه خواهم دیدن از خورشید و افلاک از آن روزم که موش کور شد نام | سیه روزیم روزی کرد ایام ترا آنانکه نزد خویش خواندند | مرا بستند چشم آنگاه راندند تو از افلاک میگویی من از خاک | مرا آلوده کردند و ترا پاک ز خط شوق ما را دور کردند | شما را همنشین نور کردند از آن رو تیرگی را دوستارم | که چشم روشنی دیدن ندارم خیال من بود خوردی و خوابی | چه غم گر نیست یا هست آفتابی ترا افروزد آن چهر فروزان | مرا هم دم زند بر دیده پیکان چو خور شد دشمن آزادی من | رخ دشمن چه تاریک و چه روشن شوم گر با خیالش نیز توام | نهم زاندیشه چشم خویش بر هم مرا عمری بتاریکی پریدن | به از یک لحظه روی مهر دیدن شنیدم بیشمارش رنگ و تاب است | ولی من موش کور او آفتاب است تو خود روشندل و صاحبنظر باش | چه سود از پند نابیناست خفاش ای که عمریست راه پیمایی | بسوی دیده هم ز دل راهی است لیک آنگونه ره که قافله اش | ساعتی اشکی و دمی آهی است منزلش آرزویی و شوقی است | جرسش ناله شبانگاهی است ای که هر درگهیت سجده گهست | در دل پاک نیز درگاهی است از پی کاروان آز مرو | که درین ره بهر قدم چاهی است سالها رفتی و ندانستی | کانکه راهت نمود گمراهی است قصه تلخیش دراز مکن | زندگی روزگار کوتاهی است بد و نیک من و تو می سنجند | گر که کوهی و گر پر کاهی است عمر دهقان شد و قضا غربال | نرخ ما نرخ گندم و کاهی است تو عسس باش و دزد خود بشناس | که جهان هر طرف کمینگاهی است ماکیان وجود را چه امان | تا که مانند چرخ روباهی است چه عجب گر که سود خود خواهد | همچو ما نفس نیز خودخواهی است به رهش هیچ شحنه راه نیافت | دزد ایام دزد آگاهی است با شب و روز عمر میگذرد | چه تفاوت که سال یا ماهی است بمراد کسی زمانه نگشت | گاهی رفقی و گاه اکراهی است گفت سوزن با رفوگر وقت شام | شب شد و آخر نشد کارت تمام روز و شب بیهوده سوزن میزنی | هر دمی صد زخم بر من میزنی من ز خون رنگین شدم در مشت تو | بسکه خون میریزد از انگشت تو زینهمه نخهای کوتاه و بلند | گه شدم سرگشته گاهی پایبند گه زبون گردیدم و گه ناتوان | گه شکستم گه خمیدم چون کمان چون فتادم یا فروماندم ز کار | تو همی راندی به پیشم با فشار میبری هر جا که میخواهی مرا | میفزایی کار و میکاهی مرا من بسر این راه پیمودم همی | خون دل خوردم نیاسودم دمی گاهم انگشتانه میکوبد بسر | گاه رویم میکشد گاه آستر گر تو زاسایش بری گشتی و دور | بهر من آسایشی باشد ضرور گفت در پاسخ رفوگر کای رفیق | نیست هر رهپوی از اهل طریق زین جهان و زین فساد و ریو و رنگ | تو چه خواهی دید با این چشم تنگ روز می بینی تو و من روزگار | کار می بینی تو و من عیب کار تو چه میدانی چه پیش آرد قضا | من هدف بودم قضا را سالها ناله تو از نخ و ابریشم است | من خبردارم که هستی یکدم است تو چه میدانی چها بر من رسید | موی من شد زین سیهکاری سفید سوزنی برتر ز سوزن نیستی | آگهی از جامه از تن نیستی من نهان را بینم و تو آشکار | تو یکی میدانی اما من هزار من درینجا هر چه سوزن میزنم | سوزنی بر چشم روشن می زنم من چو گردم خسته فرصت بگذرد | چون گذشت آنگه که بازش آورد چونکه تن فرسودنی و بینواست | گر هم از کارش بفرسایی رواست چون دل شوریده روزی خون شود | به کاز آن خون چهره ای گلگون شود دیده را چون عاقبت نادیدن است | به که نیکو بنگرد تا روشن است از چه وامانم چو فرصت رفتنی است | چون نگویم کاین حکایت گفتنی است خرقه ها با سوزنی کردم رفو | سوزنی کن خرقه دل دوخت کو خون دگر شد خون دل خوردن دگر | تو ندیدی پارگیهای جگر پاره هر جامه را سوزن بدوخت | سوزنی صد رنگ پیراهن بدوخت پاره جان در رگ و بند است و پی | سوزنش کی چاره خواهد کرد کی سوزنی باید که در دل نشکند | جای جامه بخیه اندر جان زند جهد را بسیار کن عمر اندکی است | کار را نیکو گزین فرصت یکی است کاردانان چون رفو آموختند | پاره های وقت بر هم دوختند عمر را باید رفو با کار کرد | وقت کم را با هنر بسیار کرد کار را از وقت چون کردی جدا | این یکی گردد تباه آن یک هبا گر چه اندر دیده و دل نور نیست | تا نفس باقی است تن معذور نیست خلید خار درشتی بپای طفلی خرد | بهم برآمد و از پویه باز ماند و گریست بگفت مادرش این رنج اولین قدم است | ز خار حادثه تیه وجود خالی نیست هنوز نیک و بد زندگی بدفتر عمر | نخوانده ای و بچشم تو راه و چاه یکیست ز پای چون تو در افتاده اند بس طفلان | نیوفتاده درین سنگلاخ عبرت کیست ندیده زحمت رفتار ره نیاموزی | خطا نکرده صواب و خطا چه دانی چیست دلی که سخت ز هر غم تپید شاد نماند | کسیکه زود دل آزرده گشت دیر نزیست ز عهد کودکی آماده بزرگی شو | حجاب ضعف چو از هم گسست عزم قویست بچشم آنکه درین دشت چشم روشن بست | تفاوتی نکند گر ده است چه یا بیست چو زخم کارگر آمد چه سر چه سینه چه پای | چو سال عمر تبه شد چه یک چه صد چه دویست هزار کوه گرت سد ره شوند برو | هزار ره گرت از پا در افکنند بایست ز قلعه ماکیانی شد به دیوار | بناگه روبهی کردش گرفتار ز چشمش برد وحشت روشنایی | بزد بال و پر از بی دست و پایی ز روز نیکبختی یادها کرد | در آن درماندگی فریادها کرد فضای خانه و باغش هوس بود | چه حاصل خانه دور از دسترس بود بیاد آورد زان اقلیم ایمن | ز کاه و خوابگاه و آب و ارزن نهان با خویشتن بس گفتگو کرد | در آن یکدم هزاران آرزو کرد گه تدبیر احوالی زبون داشت | بجای دل ببر یکقطره خون داشت بیاد آورد زان آزاد گشتن | ز صحرا جانب ده بازگشتن نمودن رهروان خرد را راه | ز هر بیراهه و ره بودن آگاه ز دنبال نو آموزان دویدن | شدن استاد درس چینه چیدن گشودن پر ز بهر سایبانی | نخفتن در خیال پاسبانی بکار از کودکان پیش اوفتادن | رموز کارشان تعلیم دادن برو به لابه کرد از عجز کایدوست | ز من چیزی نیابی جز پر و پوست منه در رهگذار چون منی دام | مکن خود را برای هیچ بدنام گرفتم سینه تنگم فشردی | مرا کشتی و در یک لحظه خوردی ز مادر بی خبر شد کودکی چند | تبه گردید عمر مرغکی چند یکی را کودک همسایه آزرد | یکی را گربه آن یک را سگی برد طمع دیو است با وی برنیایی | چو خوردی باز فردا ناشتایی هوی و حرص و مستی خواجه تاشند | سیه کارند در هر جا که باشند دچار زحمتی تا صید آزی | اگر زین دام رستی بی نیازی مباش اینگونه بی پروا و بدخواه | بسا گردد شکار گرگ روباه چه گردی هرزه در هر رهگذاری | دهی هر دم گلویی را فشاری بگفت ار تیره دل یا هرزه گردیم | درین ره هر چه فرمودند کردیم ز روز خردیم خصلت چنین بود | دلی رویین بزیر پوستین بود گرم سر پنجه و دندان بود سخت | مرا این مایه بود از کیسه بخت در آن دفتر که نقش ما نوشتند | یکی زشت و یکی زیبا نوشتند چو من روباه و صیدم ماکیانست | گذشتن از چنین سودی زیانست بسی مرغ و خروس از قریه بردم | بگردنها بسی دندان فشردم حدیث اتحاد مرغ و روباه | بود چون اتفاق آتش و کاه چه غم گر نیتم بد یا که نیکوست | همینم اقتضای خلقت و خوست تو خود دادی بساط خویش بر باد | تو افتادی که کار از دست افتاد تو مرغ خانگی روباه طرار | تو خواب آلود و دزد چرخ بیدار اسیر روبه نفس آن چنانیم | که گویی پر شکسته ماکیانیم بهای زندگی زین بیشتر بود | اگر یک دیده صاحب نظر بود منه بردست دیو از سادگی دست | کدامین دست را بگرفت و نشکست مکن بی فکرتی تدبیر کاری | که خواهد هر قماشی پود و تاری بوقت شخم گاوت در گرو بود | چو باز آوردیش وقت درو بود تو چو زری ای روان تابناک | چند باشی بسته زندان خاک بحر مواج ازل را گوهری | گوهر تحقیق را سوداگری واگذار این لاشه ناچیز را | در نورد این راه آفت خیز را زر کانی را چه نسبت با سفال | شیر جنگی را چه خویشی با شغال باخرد صلحی کن و رایی بزن | کژدم تن را بسر پایی بزن هیچ پاکی همچو تو پاکیزه نیست | گوش هستی را چنین آویزه نیست تو یکی تابنده گوهر بوده ای | رخ چرا با تیرگی آلوده ای تو چراغ ملک تاریک تنی | در سیاهی ها چو مهر روشنی از نظر پنهانی از دل نیستی | کاش میگفتی کجایی کیستی محبس تن بشکن و پرواز کن | این نخ پوسیده از پا باز کن تا ببینی کنچه دید ماسواست | تا بدانی خلوت پاکان جداست تا بدانی صحبت یاران خوشست | گیر و دار زلف دلداران خوشست تا ببینی کعبه مقصود را | بر گشایی چشم خواب آلود را تا نمایندت بهنگام خرام | سیرگاهی خالی از صیاد و دام تا بیاموزند اسرار حقت | تا کنند از عاشقان مطلقت تا تو پنهان از تو چون و چندهاست | عهدها میثاقها پیوندهاست چند در هر دام باید گشت صید | چند از هر دیو باید دید کید چند از هر تیغ باید باخت سر | چند از هر سنگ باید ریخت پر مرغک اندر بیضه چون گردد پدید | گوید اینجا بس فراخ است و سپید عاقبت کان حصن سخت از هم شکست | عالمی بیند همه بالا و پست گه پرد آزاد در کهسارها | گه چمد سر مست در گلزارها گاه بر چیند ز بامی دانه ای | سر کند خوش نغمه مستانه ای جست و خیز طایران بیند همی | فارغ اندر سبزه بنشیند دمی بینوایی مهره ای تابنده داشت | کاز فروغش دیده و دل زنده داشت خیره شد فرجام زان جلوه گری | بردش از شادی بسوی گوهری گفت این لعلست از من میخرش | گفت سنگست این چه خوانی گوهرش رو که این ما را نمی آید بکار | گر متاعی خوبتر داری بیار دکه خر مهره جای دیگر است | تحفه گوهر فروشان گوهر است برتری تنها برنگ و بوی نیست | آینه جان از برای روی نیست تا نداند دخل و خرجش چند بود | هیچ بازرگان نخواهد برد سود چشم جانرا بی نگه دیدارهاست | پای دل را بی قدم رفتارهاست بشکوه گفت جوانی فقیر با پیری | بروزگار مرا روی شادمانی نیست بلای فقر تنم خسته کرد و روح بکشت | بمرگ قانعم آن نیز رایگانی نیست کسی بمثل من اندر نبردگاه جهان | سیاه روز بلاهای ناگهانی نیست گرسنه بر سر خوان فلک نشستم و گفت | که خیرگی مکن این بزم میهمانی نیست به خلق داد سرافرازی و مرا خواری | که در خور تو ازین به که میستانی نیست به دهر هیچکس مهربان نشد با من | مرا خبر ز ره و رسم مهربانی نیست خوش نیافتم از روزگار سفله دمی | از آن خوشم که سپنجی است جاودانی نیست بخنده پیر خردمند گفت تند مرو | که پرتگاه جهان جای بدعنانی نیست چو بنگری همه سر رشته ها بدست قضاست | ره گریز ز تقدیر آسمانی نیست ودیعه ایست سعادت که رایگان بخشند | درین معامله ارزانی و گرانی نیست دل ضعیف بگرداب نفس دون مفکن | غریق نفس غریقی که وارهانی نیست چو دستگاه جوانیت هست سودی کن | که هیچ سود چو سرمایه جوانی نیست ز بازویت نربودند تا توانایی | زمان خستگی و عجز و ناتوانی نیست بملک زندگی ایدوست رنج باید برد | دلی که مرد سزاوار زندگانی نیست من و تو از پی کشف حقیقت آمده ایم | ازین مسابقه مقصود کامرانی نیست بدفتر گل و طومار غنچه در گلزار | بجز حکایت آشوب مهرگانی نیست بنای تن همه بهر خوشی نساخته اند | وجود سر همه از بهر سرگرانی نیست ز مرگ و هستی ما چرخ را زیان نرسد | سپهر سنگدل است این سخن نهانی نیست سخن گفت با خویش دلوی بنخوت | که بی من کس از چه ننوشیده آبی ز سعی من این مرز گردید گلشن | ز گلبرگ پوشید گلبن ثیابی نیاسودم از کوشش و کار کردن | نصیب من آمد ایاب و ذهابی برآشفت بر وی طناب و چنین گفت | به خیره نبستند بر تو طنابی نه از سعی و رنج تو کز زحمت ماست | اگر چهر گل را بود رنگ و تابی شنیدند ناگه درین بحث پنهان | ز دهقان پیر آشکارا عتابی که آسان شمردید این رمز مشکل | نکردید نیکو سوال و جوابی دبیران خلقت درین کهنه دفتر | نوشتند هر مبحثی را کتابی اگر دست و بازو نکوشد شما را | چه رای خطا و چه فکر صوابی ز باران تنها چمن گل نیارد | بباید نسیم خوش و آفتابی بهر جا چراغی است روغنش باید | بود کار هر کارگر را حسابی اگر خون نگردد نماند وریدی | اگر گل نروید نباشد گلابی یکی کشت تاک و یکی چید انگور | یکی ساخت زان سرکه ای یا شرابی بکوه ار نمیتافت خورشید تابان | بمعدن نمیبود لعل خوشابی نشستند بسیار شب خار و بلبل | که تا غنچه ای در چمن کرد خوابی برای خوشیهای فصل بهاران | خزان و زمستان کنند انقلابی ز آهو دل از مطبخی دست سوزد | که تا گردد آماده روزی کبابی بسی کارگر باید و کار پروین | در آبادی هر زمین خرابی آن نشنیدید که در شیروان | بود یکی زاهد روشن روان زنده دلی عالم و فرخ ضمیر | مهر صفت شهرتش آفاق گیر نام نکویش علم افراخته | توسن زهدش همه جا تاخته همقدم تاجوران زمین | همنفس حضرت روح الامین مسیلت آموز دبیران خاک | نیتش آرایش مینوی پاک پیش نشین همه آزادگان | پشت و پناه همه افتادگان مرد رهی خوش روش و حق پرست | روز و شبش سبحه طاعت بدست جایگهش کوه و بیابان شده | طعمه اش از بیخ درختان شده رفته ز چین و ختن و هند و روم | مردم بسیار بدان مرز و بوم هر که بدان صومعه بشتافتی | عارضه ناگفته شفا یافتی کور در آن بادیه بینا شدی | عاجز بیچاره توانا شدی خلق بر او دوخته چشم نیاز | او بسوی دادگر کار ساز شب شدی از دیده نهان روز وار | در کمر کوه بزندان غار روز بعزلتگه خود تاختی | با همه کس نرد کرم باختی صبحدمی روی ز مردم نهفت | هر در طاعت که توان سفت سفت ریخت ز چشم آب و بسر خاک کرد | گرد ز آیینه دل پاک کرد حلقه بدر کوفت زنی بی نوا | گفت که رنجورم و خواهم دوا از چه شد این نور بظلمت نهان | از چه برنجید ز ما ناگهان از چه بر این جمع در خیر بست | اینهمه افتاده بدید و نشست از چه دلش میل مدارا نداشت | از چه سر همسری ما نداشت ای پدر پیر ز چین آمدم | از بلد شک به یقین آمدم نور تو رهبر شد و ره یافتم | نام تو پرسیدم و بشتافتم روز بچشم همه کس روشنست | لیک شب تیره بچشم منست گر ز ره لطف نگاهم کنی | فارغ ازین حال تباهم کنی ساعتی ای شیخ نیاسوده ام | باد صفت بادیه پیموده ام دیده به بی دیده فکندن خوش است | خار دل سوخته کندن خوش است پیر بدان لابه نداد اعتبار | گریه همی کرد چو ابر بهار تا که سر از سجده شکران گرفت | دیو غرورش ز گریبان گرفت گفت که این سجده و تسبیح چیست | بر تو و کردار تو باید گریست رنج تو در کارگه بندگی | گشت تهی دستی و شرمندگی زان همه سرمایه ترا سود کو | تار قماشت چه شد و پود کو نوبت از خلق گسستن نبود | گاه در صومعه بستن نبود سست شد این پایه و فرصت شتافت | گم شد و دیگر نتوانیش یافت عجب سمند تو شد و تاختی | رفتی و بار و بنه انداختی دامنت از اخگر پندار سوخت | آنهم گل زاتش یک خار سوخت رشته نبود آنکه تو میتافتی | جامه نبود آنکه تو میبافتی سودگر نفس به بازار شد | گوهر پست تو پدیدار شد راهروانی که بره داشتی | بر در خویش از چه نگهداشتی آنکه درش روز کرم بسته بود | قفل در حق نتواند گشود نفس تو چون خودسر و محتاله شد | زهد تو چون کفر دو صد ساله شد طاعت بی صدق و صفا هیچ نیست | اینهمه جز روی و ریا هیچ نیست کبوتری سحر اندر هوای پروازی | ببام لانه بیاراست پر ولی نپرید رسید بر پرش از دور ناوکی جانسوز | مبرهن است کازان طعنه بر دلش چه رسید شکسته شد پر و بالی نزار گشت تنی | گسست رشته امیدی و رگی بدرید گذشت بر در آن لانه شامگه زاغی | طبیب گشت چه رنجوری کبوتر دید برفت خار و خس آورد و سایبانی ساخت | برای راحت بیمار خویش بس کوشید هزار گونه ستم دید تا بروزن و بام | ز برگهای درختان سبز پرده کشید ز جویبار بمنقار خویش آب ربود | بباغ کرد ره و میوه ای ز شاخه چید گهی پدر شد و گه مادر و گهی دربان | طعام داد و نوازش نمود و ناله شنید ببرد آنهمه بار جفا که تا روزی | ز درد و خستگی و رنج دردمند رهید بزاغ گفت چه نسبت سپید را بسیاه | ترا بیاری بیگانگان چه کس طلبید بگفت نیت ما اتفاق و یکرنگی است | تفاوتی نکند خدمت سیاه و سفید ترا چو من بدل خرد مهر و پیوندیست | مرا بسان تو در تن رگ و پی است و ورید صفای صحبت و آیین یکدلی باید | چه بیم گر که قدیم است عهد یا که جدید ز نزد سوختگان بی خبر نباید رفت | زمان کار نباید به کنج خانه خزید غرض گشودن قفل سعادتست بجهد | چه فرق گر زر سرخ و گر آهن است کلید نهفتن بعمری غم آشکاری | فکندن بکشت امیدی شراری بپای نهالی که باری نیارد | جفا دیدن از آب و گل روزگاری ببزم فرومایگان ایستادن | نشستن بدریوزه در رهگذاری ز بیم هژبران پناهنده گشتن | بگرگی سیه دل بتاریک غاری ز سنگین دلی خواهش لطف کردن | سوی ناکسی بردن از عجز کاری بجای گل آرزویی و شوقی | نشاندن بدل نوک جانسوز خاری بدریا درافتادن و غوطه خوردن | نه جستن پناهی نه دیدن کناری زبون گشتن از درد و محروم ماندن | بهر جا برون بودن از هر شماری شنیدن ز هر سفله حرف درشتی | ز مردم کشی خواستن زینهاری بهی پراکنده گشتن چو کاهی | ز بادی پریشان شدن چون غباری بسی خوشتر و نیک تر نزد دانا | ز دمسازی یار ناسازگاری به جغذ گفت شبانگاه طوطی از سر خشم | که چند بایدت اینگونه زیست سرگردان چرا ز گوشه عزلت برون نمییی | چه اوفتاده که از خلق میشوی پنهان کسی به جز تو نبستست چشم روشن بین | کسی به جز تو نکردست در خرابه مکان اگر بجانب شهرت گذر فتد بینی | بسی بلند بنا قصر و زرنگار ایوان چرا ز فکرت باطل نژند داری دل | چرا بملک سیاهی سیه کنی وجدان ز طایران جهان دیده رسم و راه آموز | ببین چگونه بسر میبرند وقت و زمان اگر که همچو منت میل برتری باشد | گهت بدست نشانند و گاه بر دامان مرا نگر چه نکو رای و نغز گفتارم | ترا ضمیر بداندیش و الکنست زبان بما هماره شکر داده اند نوبت چاشت | نخورده ایم بسان تو هیچگه غم دان بزیر پر چو تو سر بی سبب نهان نکنیم | زنیم در چمنی تازه هر نفس جولان بهل که عمر تلف کردنست تنهایی | ندیم سرو و گل و سبزه باش در بستان بپوش چشم ز بیغوله نیستی رهزن | بشوی گرد سیاهی ز دل نه ای شیطان نه با خبر ز بهاری نه آگهی ز خریف | چو مرده ای بزمستان و فصل تابستان بکنج غار مخز همچو گرگ بی چنگال | گرسنه خواب مکن چون شغال بی دندان به موش مرده میالای پنجه و منقار | بزرگ باش و میاموز خصلت دونان بروزگار جوانیت ماتم پیری است | سیه دلی چو تو هرگز نداشت بخت جوان جهان به خویشتن ایدوست خیره سخت مگیر | که کار سخت ز کارآگهی شدست آسان برو به سیر گهی تازه صبحگاهی خوش | بیا به خانه ما باش یکشبی مهمان تو چشم عقل ببستی که در چه افتادی | تو بد شدی که شدند از تو خوبتر دگران فضیلت و هنر ای بی هنر نمود مرا | جلیس بزم بزرگان و همسر شاهان مرا ز عاج و زر و سیم ساختند قفس | گهم بخانه نگهداشتند و گه به دکان ز خویش بی سبب ای تیره دل چه میکاهی | کمال جوی و سعادت چه خواهی از نقصان همیشه می نتوان رفت بیخود و فارغ | هماره می نتوان زیست غمگن و حیران ز ناله های غم افزای خویش جان مخراش | ز سوک بیگه خود خلق را مکن گریان ز بانگ زشت تو بس آرزو که گشت تباه | ز فال شوم تو بس خانمان که شد ویران چو طوطیان چه سخن گفتی و شنیدی هین | چو بلبلان بکدامین چمن پریدی هان جواب داد که بر خیره شوم خوانندم | ز من بکس نرسیدست هیچگونه زیان عجب مدار گرم شوق سیر گلشن نیست | تفاوتیست میان من و دگر مرغان سمند دولت گیتی که جانب همه تاخت | ز ما گذشت چو برق و نگه نداشت عنان خوشست نغمه مرغی بساحت چمنی | ولی نه بوم سیه روز مرغکی خوشخوان فروغ چهر گل آن به که بلبلان بینند | برای همچو منی شوره زار شد شایان هر آنکسی که تو را پیک نیکبختی گشت | نداد دیده ما را نصیب جز پیکان بسوخت خانه ما زاتش حوادث چرخ | نه مردمیست ز همسایه خواستن تاوان نکرد رهرو عاقل بهر گذر گه خواب | نچید طایر آگاه چینه از هر خوان چه سود صحبت شاهان چو نیست آزادی | چرا دهیم گرانمایه وقت را ارزان به رنج گوشه نشینی و فقر تن دادن | به از پریدن بیگاه و داشتن غم جان قفس نه جز قفس است ار چه سیم و زر باشد | که صحن تنگ همانست و بام تنگ همان در آشیانه ویران خویش خرسندیم | چه خوشدلیست در آباد دیدن زندان هزار نکته بما گفت شبرو گردون | چه غم بچشم تو گر بیهشیم یا نادان بنزد آنکه چو من دوستدار تاریکیست | تفاوتی نکند روز تیره و رخشان مرا ز صحبت بیگانگان ملال آید | بمیهمانیم ای دوست هیچگاه مخوان تو خود گهی بچمن خسب و گه بسبزه خرام | که بوم را نه ازین خوشدلی بود نه از آن بعهد و یکدلی مردم اعتباری نیست | که همچو دور جهان سست عهد بود انسان ز راه تجربه گر هفته ای سکوت کنی | نه خواجه ماند و بانو نه شکر و انبان بجوی و جر بکنندت بصد جفا پر و بال | برهگذر بکشندت بصد ستم طفلان نه جغد رست و نه طوطی چو شد قضا شاهین | نه زشت ماند و نه زیبا چو راز گشت عیان طبیب دهر نیاموخت جز ستم پروین | بدرد کشت و حدیثی نگفت از درمان بصحرا سرود اینچنین خارکن | که از کندن خار کس خوار نیست جوانی و تدبیر و نیروت هست | بدست تو این کارها کار نیست به بیداری و هوشیاری گرای | چو دیدی که بخت تو بیدار نیست چو بفروختی از که خواهی خرید | متاع جوانی ببازار نیست جوانی گه کار و شایستگی است | گه خودپسندی و پندار نیست نبایست بر خیره از پا فتاد | چو جان خسته و جسم بیمار نیست همین بس که از پا نیفتاده ای | بس افتادگان را پرستار نیست مپیچ از ره راست بر راه کج | چو در هست حاجت بدیوار نیست ز بازوی خود خواه برگ و نوا | ترا برگ و توشی در انبار نیست همی دانه و خوشه خروار شد | ز آغاز هر خوشه خروار نیست قوی پنجه ای تیشه محکم بزن | هنرمند مردم سبکسار نیست زر وقت باید به کار آزمود | کازین بهترش هیچ معیار نیست غنیمت شمر جز حقیقت مجوی | که باری است فرصت دگر بار نیست همی ناله کردی ولی بی ثمر | کس این ناله ها را خریدار نیست چو شب هستی و صبحدم نیستی است | شکایت ز هستی سزاوار نیست کنند از تو در کار دل باز پرس | درین خانه کس جز تو معمار نیست نشد جامه عجب جان را قبا | درین جامه پود ار بود تار نیست درین دکه سود و زیان با همند | کس از هر زیانی زیانکار نیست گهی کم بدست اوفتد گه فزون | بساز ار درم هست و دینار نیست مگوی از گرفتاری خویشتن | ببین کیست آنکو گرفتار نیست بچشم بصیرت بخود در نگر | ترا تا در آیینه زنگار نیست همه کار ایام درس است و پند | دریغا که شاگرد هشیار نیست ترا بار تقدیر باید کشید | کسی را رهایی از این بار نیست بدشواری ار دل شکیبا کنی | ببینی که سهل است و دشوار نیست از امروز اندوه فردا مخور | نهان است فردا پدیدار نیست گر آلود انگشتهایت به خون | شگفتی ز ایام خونخوار نیست چو خارند گلهای هستی تمام | گل است اینکه داری بکف خار نیست ز آزادگان بردباری و سعی | بیاموز آموختن عار نیست هزاران ورق کرده گیتی سیاه | شکایت همین چند طومار نیست تو خاطر نگهدار شو خویش را | که ایام خاطر نگهدار نیست ره زندگان است عیبش مکن | گر این راه همواره هموار نیست پی کارهایی که گوید برو | ترا با فلک دست پیکار نیست بجاییکه بار است بر پشت مور | برای تو این بار بسیار نیست نشاید که بیکار مانیم ما | چو یک قطره و ذره بیکار نیست نهان کرد دیوانه در جیب سنگی | یکی را بسر کوفت روزی بمعبر شد از رنج رنجور و از درد نالان | بپیچید و گردید چون مار چنبر دویدند جمعی پی دادخواهی | دریدند دیوانه را جامه در بر کشیدند و بردندشان سوی قاضی | که این یک ستمدیده بود آن ستمگر ز دیوانه و قصه سر شکستن | بسی یاوه گفتند هر یک بمحضر بگفتا همان سنگ بر سر زنیدش | جز این نیست بدکار را مزد و کیفر بخندید دیوانه زان دیورایی | که نفرین برین قاضی و حکم و دفتر کسی میزند لاف بسیار دانی | که دارد سری از سر من تهی تر گر اینند با عقل و رایان گیتی | ز دیوانگانش چه امید دیگر نشستند و تدبیر کردند با هم | که کوبند با سنگ دیوانه را سر براهی در سلیمان دید موری | که با پای ملخ میکرد زوری بزحمت خویش را هر سو کشیدی | وزان بار گران هر دم خمیدی ز هر گردی برون افتادی از راه | ز هر بادی پریدی چون پر کاه چنان در کار خود یکرنگ و یکدل | که کارآگاه اندر کار مشکل چنان بگرفته راه سعی در پیش | که فارغ گشته از هر کس جز از خویش نه اش پروای از پای اوفتادن | نه اش سودای کار از دست دادن بتندی گفت کای مسکین نادان | چرایی فارغ از ملک سلیمان مرا در بارگاه عدل خوانهاست | بهر خوان سعادت میهمانهاست بیا زین ره بقصر پادشاهی | بخور در سفره ما هر چه خواهی به خار جهل پای خویش مخراش | براه نیکبختان آشنا باش ز ما هم عشرت آموز و هم آرام | چو ما هم صبح خوشدل باش و هم شام چرا باید چنین خونابه خوردن | تمام عمر خود را بار بردن رهست اینجا و مردم رهگذارند | مبادا بر سرت پایی گذارند مکش بیهوده این بار گران را | میازار از برای جسم جان را بگفت از سور کمتر گوی با مور | که موران را قناعت خوشتر از سور چو اندر لانه خود پادشاهند | نوال پادشاهان را نخواهند برو جاییکه جای چاره سازیست | که ما را از سلیمان بی نیازیست نیفتد با کسی ما را سر و کار | که خود هم توشه داریم و هم انبار بجای گرم خود هستیم ایمن | ز سرمای دی و تاراج بهمن چو ما خود خادم خویشیم و مخدوم | بحکم کس نمیگردیم محکوم مرا امید راحتهاست زین رنج | من این پای ملخ ندهم بصد گنج مرا یک دانه پوسیده خوشتر | ز دیهیم و خراج هفت کشور گرت همواره باید کامکاری | ز مور آموز رسم بردباری مرو راهی که پایت را ببندند | مکن کاری که هشیاران بخندند گه تدبیر عاقل باش و بینا | راه امروز را مسپار فردا بکوش اندر بهار زندگانی | که شد پیرایه پیری جوانی حساب خود نه کم گیر و نه افزون | منه پای از گلیم خویش بیرون اگر زین شهد کوته داری انگشت | نکوبد هیچ دستی بر سرت مشت چه در کار و چه در کار آزمودن | نباید جز بخود محتاج بودن هر آن موری که زیر پای زوریست | سلیمانیست کاندر شکل موریست اشک طرف دیده را گردید و رفت | اوفتاد آهسته و غلتید و رفت بر سپهر تیره هستی دمی | چون ستاره روشنی بخشید و رفت گر چه دریای وجودش جای بود | عاقبت یکقطره خون نوشید و رفت گشت اندر چشمه خون ناپدید | قیمت هر قطره را سنجید و رفت من چو از جور فلک بگریستم | بر من و بر گریه ام خندید و رفت رنجشی ما را نبود اندر میان | کس نمیداند چرا رنجید و رفت تا دل از اندوه گرد آلود گشت | دامن پاکیزه را بر چید و رفت موج و سیل و فتنه و آشوب خاست | بحر طوفانی شد و ترسید و رفت همچو شبنم در گلستان وجود | بر گل رخساره ای تابید و رفت مدتی در خانه دل کرد جای | مخزن اسرار جان را دید و رفت رمزهای زندگانی را نوشت | دفتر و طومار خود پیچید و رفت شد چو از پیچ و خم ره با خبر | مقصد تحقیق را پرسید و رفت جلوه و رونق گرفت از قلب و چشم | میوه ای از هر درختی چید و رفت عقل دوراندیش با دل هر چه گفت | گوش داد و جمله را بشنید و رفت تلخی و شیرینی هستی چشید | از حوادث با خبر گردید و رفت قاصد معشوق بود از کوی عشق | چهره عشاق را بوسید و رفت اوفتاد اندر ترازوی قضا | کاش میگفتند چند ارزید و رفت بکنج مطبخ تاریک تابه گفت به دیگ | که از ملال نمردی چه خیره سر بودی ز دوده پشت تو مانند قیر گشته سیاه | ز عیب خویش تو مسکین چه بیخبر بودی همی به تیرگی خود فزودی از پستی | سیاه روز و سیه کار و بد گهر بودی تمام عمر درین کارگاه زحمت و رنج | نشسته بودی و بیمزد کارگر بودی گهی ز عجز جفای شرار میبردی | گهی ز جهل گرفتار شور و شر بودی دمی ز آتش و آبت ستم رسید و بلا | دمی ندیم دم و دود و خشک و تر بودی نه لحظه ای ز هجوم حوادث آسودی | نه هیچ با خبر از شب نه از سحر بودی ستیزه گر فلک ای تیره بخت با تو ستیز | نمینمود تو خود گر ستیزه گر بودی زمانه سوخت ترا پاک و هیچ دم نزدی | همیشه خسته و پیوسته رنجبر بودی به پیش چون تو سیه روی بد دلم که فکند | چه بودی ار که مرا قدرت سفر بودی ندید چشم تو رنگی دگر به جز سیهی | رواست گر که بگوییم بی بصر بودی درین بساط سیه گر نمیگشودی رخت | چو ما سفید و نکو رای و نامور بودی جواب داد که ما هر دو در خور ستمیم | تو نیز همچو من ایدوست بیهنر بودی جفای آتش و هیزم نه بهر من تنهاست | تو نیز لایق خاکستر و شرر بودی من و تو سالک یک مقصدیم در معنی | تو نیز رهرو این کهنه رهگذر بودی اگر ز فکر تو میزاد رای نیک تری | بفکر روزی ازین روز نیکتر بودی مگر بیاد نداری که دوش وقت سحر | میان شعله جانسوز تا کمر بودی نمی نشستی اگر نزد ما درین مطبخ | مبرهن است که در مطبخ دگر بودی نظر به عجب در آلودگان نیمکردی | بدامن سیه خود گرت نظر بودی من از سیاهی خود بس ملول میگشتم | اگر تو تیره دل از من سپیدتر بودی شاهدی گفت بشمعی کامشب | در و دیوار مزین کردم دیشب از شوق نخفتم یکدم | دوختم جامه و بر تن کردم دو سه گوهر ز گلوبندم ریخت | بستم و باز بگردن کردم کس ندانست چه سحرآمیزی | به پرند از نخ و سوزن کردم صفحه کارگه از سوسن و گل | بخوشی چون صف گلشن کردم تو بگرد هنر من نرسی | زانکه من بذل سر و تن کردم شمع خندید که بس تیره شدم | تا ز تاریکیت ایمن کردم پی پیوند گهرهای تو بس | گهر اشک بدامن کردم گریه ها کردم و چون ابر بهار | خدمت آن گل و سوسن کردم خوشم از سوختن خویش از آنک | سوختم بزم تو روشن کردم گر چه یک روزن امید نماند | جلوه ها بر درو روزن کردم تا تو آسوده روی در ره خویش | خوی با گیتی رهزن کردم تا فروزنده شود زیب و زرت | جان ز روی و دل از آهن کردم خرمن عمر من ار سوخته شد | حاصل شوق تو خرمن کردم کارهاییکه شمردی بر من | تو نکردی همه را من کردم شباهنگام کاین فیروزه گلشن | ز انوار کواکب گشت روشن غزال روز پنهان گشت از بیم | پلنگ شب برون آمد ز ممکن روان شد خار کن با پشته خار | بخسته دست و پا و پشت و گردن بکنج لانه مور آرمگه ساخت | شده آزرده از دانه کشیدن برسم و راه دیرین داد چوپان | در آغل گوسفندان را نشمین کبوتر جست اندر لانه راحت | زغن در آشیان بنمود مسکن جهانرا سوگ بگرفت و شباویز | بسان سوگواران کرد شیون زمان خفتن آمد ماکیانرا | نچیده ماند آن پاشیده ارزن نهاد از دست مرد کارگر کار | که شد بیگاه وقت کار کردن هم افسونگر رهایی یافت هم مار | هم آهنگر بیاسود و هم آهن لحاف پیرزن را پارگی ماند | که نتوانست نخ کردن بسوزن بیارامید صید آسوده در دام | بشوق شادی روز رهیدن دروگر داس خود بنهاد بر دوش | تبرزن رخت خود پوشید بر تن عسس بیدار ماند آری چه نیکوست | برای خفتگان بیدار بودن ببام خلق بر شد دزد طرار | کمین رهگذاران کرد رهزن ز بی خوابی شکایت کرد بیمار | که شد نزدیک رنج شب نخفتن بدوشیدند شیر گوسفندان | بیاسودند گاو و گاوآهن خروش از جانب میخانه برخاست | ز بس جام و سبو در هم شکستن ز تاریکی زمین بگرفت اسپر | ز انجم آسمان بر بست جوشن ز مشرق گشت ناهید آشکارا | چو تابنده گهر از تیره معدن شهاب ثاقب از دامان افلاک | فرو افتاد چون سنگ فلاخن بنات النعش خونین کرده رخسار | ز مویه کردن و از موی کندن ثوابت جمله حیران ایستاده | چو محکومان بهنگام زلیفن به کنج کلبه تاریک بختان | فروتابید نور مه ز روزن بر آمد صبحدم مهر جهانتاب | بسان حور از چنگ هریمن فرو شستند چین زلف سنبل | بیفشاندند گرد از چهر سوسن ز سر بگرفت سعی و رنج خود مور | بشد گنجشک بهر دانه جستن نماند توسنی و راهواری | ز ناهمواری ایام توسن بدینگونه است آیین زمانه | زمانی دوستدار و گاه دشمن پدید آرد گهی صبح و گهی شام | گهی اردیبهشت و گاه بهمن دریغا کاروان عمر بگذشت | ز سال و ماه و روز و شب گذشتن ز گیر و دار این دام بلاخیز | جهان تا هست کس را نیست رستن اگر نیک و اگر بد گردد احوال | نیفتد چرخه گیتی ز گشتن دهد این سودگر ایدوست ما را | گهی کرباس و گاهی خزاد کن بدانش زنگ ازین آیینه بزدای | بصیقل زنگ را دانی زدودن چو اسراییلیان کفران نعمت | مکن چون هست هم سلوی و هم من کتاب حکمت و عرقان چه خوانی | نخوانده ابجد و حطی و کلمن حقیقت گوی شو پروین چه ترسی | نشاید بهر باطل حق نهفتن چو رنگ از رخ روز پرواز کرد | شباویز نالیدن آغاز کرد بساط سپیدی تباهی گرفت | ز مه تا بماهی سیاهی گرفت ره فتنه دزد عیار باز | عسس خسته از گشتن و شب دراز نخفته نه مست و نه هوشیار ماند | نیاسوده گر ماند بیمار ماند پرستار را ناگهان خواب برد | هماندم که او خفت رنجور مرد جهان چون دل بت پرستان سیاه | مه از دیده پنهان و در راه چاه بخفتند مرغان باغ و قفس | شباویز افسانه میگفت و بس نمیکرد دیوانه دیگر خروش | نمی آید آواز دیگر به گوش بجز ریزش سیل از کوهسار | بجز گریه کودک شیرخوار برون آمد از کنج مطبخ عجوز | ز پیری بزحمت ز سرما بسوز شکایت کنان گه ز سر گه ز پشت | چراغی که در دست خود داشت کشت بگسترد چون جامه از بهر خواب | سبویی شکست و فرو ریخت آب شنیدم که کوته زمانی نخفت | شکسته گرفت و پراکنده رفت بنالید از ناله مرغ شب | که شب نیز فارغ نه ایم ای عجب ندیدیم آسایش از روزگار | گهی بانگ مرغست و گه رنج کار بنرمی چنین داد مرغش جواب | که ای سالیان خفته یکشب مخواب به سر منزلی کاینقدر خون کنند | در آن خواب آزادگان چون کنند من از چرخ پیرم چنین تنگدل | که از ضعف پیران نگردد خجل بهر دست فرسوده کاری دهد | بهر پشت کاهیده باری نهد بسی رفته گم گشت ازین راه راست | بسی خفته چون روز شد برنخاست عسس کی شود دزد تیره روان | تو خود باش این گنج را پاسبان بهرجا برافکنده اند این کمند | چه دیوار کوته چه بام بلند درین دخمه هر شب گرفتارهاست | ره و رسمها رمزها کارهاست شب از باغ گم شد گل و خار ماند | خنک باغبانی که بیدار ماند بخفتن چرا پیر گردد جوان | برهزن چرا بگرود کاروان فلک در نورد و تو در خوابگاه | تو مدهوش و در شبروی مهر و ماه نیکنامی نباشد از ره عجب | خنگ آز و هوس همی راندن روز دعوی چو طبل بانگ زدن | وقت کوشش ز کار واماندن خستگان را ز طعنه جان خستن | دل خلق خدای رنجاندن خود سلیمان شدن به ثروت و جاه | دیگران را ز دیو ترساندن با درافتادگان ستم کردن | زهر را جای شهد نوشاندن اندر امید خوشه هوسی | هر کجا خرمنی است سوزاندن گمرهان را رفیق ره بودن | سر ز فرمان عقل پیچاندن عیب پنهان دیگران گفتن | عیب پیدای خویش پوشاندن بهر یک مشت آرد بر سر خلق | آسیا چون زمانه گرداندن گویمت شرط نیکنامی چیست | زانکه این نکته بایدت خواندن خاری از پای عاجزی کندن | گردی از دامنی بیفشاندن روز شکار پیرزنی با قباد گفت | کاز آتش فساد تو جز دود و آه نیست روزی بیا به کلبه ما از ره شکار | تحقیق حال گوشه نشینان گناه نیست هنگام چاشت سفره بی نان ما ببین | تا بنگری که نام و نشان از رفاه نیست دزدم لحاف برد و شبان گاو پس نداد | دیگر به کشور تو امان و پناه نیست از تشنگی کدوبنم امسال خشک شد | آب قنات بردی و آبی بچاه نیست سنگینی خراج بما عرضه تنگ کرد | گندم تراست حاصل ما غیر کاه نیست در دامن تو دیده جز آلودگی ندید | بر عیبهای روشن خویشت نگاه نیست حکم دروغ دادی و گفتی حقیقت است | کار تباه کردی و گفتی تباه نیست صد جور دیدم از سگ و دربان به درگهت | جز سفله و بخیل درین بارگاه نیست ویرانه شد ز ظلم تو هر مسکن و دهی | یغماگر است چون تو کسی پادشاه نیست مردی در آنزمان که شدی صید گرگ آز | از بهر مرده حاجت تخت و کلاه نیست یکدوست از برای تو نگذاشت دشمنی | یک مرد رزمجوی ترا در سپاه نیست جمعی سیاهروز سیهکاری تواند | باور مکن که بهر تو روز سیاه نیست مزدور خفته را ندهد مزد هیچکس | میدان همت است جهان خوابگاه نیست تقویم عمر ماست جهان هر چه میکنیم | بیرون ز دفتر کهن سال و ماه نیست سختی کشی ز دهر چو سختی دهی بخلق | در کیفر فلک غلط و اشتباه نیست با بنفشه لاله گفت ای بیخبر | طرف گلشن را منظم کرده اند از برای جلوه گلهای چمن | رنگ را با بوی توام کرده اند اندرین بزم طرب گویی ترا | غرق در دریای ماتم کرده اند از چه معنی در شکستی بی سبب | چون بخاکت ریشه محکم کرده اند از چه رویت در هم و پشتت خم است | از چه رو کار تو درهم کرده اند از چه خود را پشت سر می افکنی | چون به یارانت مقدم کرده اند در زیان این قبای نیلگون | در تو زشتی را مسلم کرده اند گفت بهر بردن بار قضا | عاقلان پشت از ازل خم کرده اند عارفان از بهر افزودن بجان | از هوی و از هوس کم کرده اند یاد حق بر یاد خود بگزیده اند | کار ابراهیم ادهم کرده اند رهروان این گذرگاه آگهند | توش راه خود فراهم کرده اند گله های معنی از فرسنگها | گرگ خود را دیده و رم کرده اند چون در آخر جمله شادیها غم است | هم ز اول خوی با غم کرده اند تو نمیدانی که از بهر خزان | باغ را شاداب و خرم کرده اند تو نمی بینی چه سیلابی نهان | در دل هر قطره شبنم کرده اند هر کسی را با چراغ بینشی | راهی این راه مظلم کرده اند از صبا گویی تو و ما از سموم | بهر ما این شهد را سم کرده اند تو خوشی بینی و ما پژمردگی | هر کجا نقشی مجسم کرده اند ما بخود چیزی نکردیم اختیار | کارفرمایان عالم کرده اند کرده اند ار پرسشی در کار ما | خلقت و تقدیر با هم کرده اند درزی و جولاهه ما صنع خویش | در پس این سبز طارم کرده اند بزندان تاریک در بند سخت | بخود گفت زندانی تیره بخت که شب گشت و راه نظر بسته شد | برویم دگر باره در بسته شد زمین سنگ در سنگ دیوار سنگ | فضا و دل و فرصت و کار تنگ سرانجام کردار بد نیک نیست | جز این سهمگین جای تاریک نیست چنین است فرجام خون ریختن | رسد فتنه از فتنه انگیختن در آن لحظه دیگر نمیدید چشم | بجز خون نبودی به چشمم ز خشم نبخشودم از من چو زنهار خواست | نبخشاید ار چرخ بر من رواست پشیمانم از کرده اما چه سود | چو آتش برافروختم داد دود اگر دیده لختی گراید بخواب | گهی دار بینم زمانی طناب شب این وحشت و درد و کابوس و رنج | سحرگاه آن آتش و آن شکنج چرا خیرگی با جهان میکنم | حدیث عیان را نهان میکنم نخستین دم از کرده پست من | خبر داد خونین شده دست من مرا بازگشت اول کار مشت | همی گفت هر قطره خون که کشت من آن تیغ آلوده کردم بخاک | پدیدار کردش خداوند پاک نهفتم من و ایزدش باز یافت | چو من بافتم دام او نیز بافت همانا که ما را در آن تنگنای | در آن لحظه میدید چشم خدای نه بر خیره گردون تباهی کند | سیاهی چو بیند سیاهی کند کسانی که بر ما گواهی دهند | سزای تباهی تباهی دهند پی کیفر روزگارم برند | بدین پای تا پای دارم برند ببندند این چشم بی باک را | که آلوده کرد این دل پاک را بدین دست دژخیم پیشم کشد | بنزدیکی دست خویشم کشد بدست از قفا دست بندم زنند | کشند و بجایی بلندم زنند بدانم در آن جایگاه بلند | که بیند گزند آنکه خواهد گزند بجز پستی از آن بلندی نزاد | کسی را چنین سربلندی مباد بد من که اکنون شریک من است | پس از مرگ هم مرده ریگ من است بهر جا نهم پا درین تیره جای | فتاده است آن کشته ام پیش پای ز وحشت بگردانم ار سر دمی | ز دنبالم آهسته آید همی شبی آن تن بی روان جان گرفت | مرا ناگهان از گریبان گرفت چو دیدم بلرزیدم از دیدنش | عیان بود آن زخم بر گردنش نشستم بهر سوی با من نشست | اشارت همی کرد با چشم و دست چو راه اوفتادم براه افتاد | چو باز ایستادم بجای ایستاد در بسته را از کجا کرد باز | چو رفت از کجا باز گردید باز سرانجام این کار دشوار چیست | درین تیرگی با منش کار چیست نگاهش هزارم سخن گفت دوش | دل آگاه شد گر چه نشنید گوش شبی گفت آهسته در گوش من | که چو من ترا نیز باید کفن چنین است فرجام بد کارها | چو خاری بکاری دمد خارها چنین است مرد سیاه اندرون | خطایش ره و ظلمتش رهنمون رفیقی چو کردار بد پست نیست | که جز در بدی با تو همدست نیست چنین است مزدوری نفس دون | بریزند خونت بریزی چو خون مرو زین ره سخت با پای سست | مکش چونکه خونرا به جز خون نشست نارونی بود به هندوستان | زاغچه ای داشت در آن آشیان خاطرش از بندگی آزاد بود | جایگهش ایمن و آباد بود نه غم آب و نه غم دانه داشت | بود گدا دولت شاهانه داشت نه گله ایش از فلک نیلفام | نه غم صیاد و نه پروای دام از همه بیگانه و از خویش نه | در دل خردش غم و تشویش نه عاقبت آن مرغک عزلت گزین | گشت بسی خسته و اندوهگین گفت بهار است و همه دوستان | رخت کشیدند سوی بوستان من نه بهار و نه خزان دیده ام | خسته و فرسوده و رنجیده ام چند کنم خانه درین نارون | چند برم حسرت باغ و چمن چند در این لانه نشیمن کنم | خیزم و پرواز بگلشن کنم نغمه زنم بر سر دیوار باغ | خوش کنم از بوی ریاحین دماغ همنفس قمری و بلبل شوم | شانه کش گیسوی سنبل شوم رفت به گلزار و بشاخی نشست | دید خرامان دو سه طاوس مست جمله بسر چتر نگارین زده | طعنه بصورت گری چین زده زاغچه گردید گرفتارشان | خواست شود پیرو رفتارشان باغ بکاوید و بهر سو شتافت | تا دو سه دانه پر طاوس یافت بست دو بر دم یک دیگر بسر | گفت مرا کس نشناسد دگر گشت دمم چون پرم آراسته | کس نخریدست چنین خواسته زیور طاوس بسر بسته ام | از پر زیباش به پر بسته ام بال بیاراست پریدن گرفت | همره طاوس چمیدن گرفت دید چو طاوس در آن خودپسند | بال و پر عاریتش را بکند گفت که ای زاغ سیه روزگار | پرتو خالی است ز نقش و نگار زیور ما روی تو نیکو نکرد | ما و تو را همسر و همخو نکرد گرچه پر ما همه پیرایه بود | لیک نه بهر تو فرومایه بود سیر و خرام تو چه حاصل بباغ | زاغی و طاوس نماند به زاغ هر چه کنی هر چه ببندی به پر | گاه روش تو دگری ما دگر برزگری پند به فرزند داد | کای پسر این پیشه پس از من تراست مدت ما جمله به محنت گذشت | نوبت خون خوردن و رنج شماست کشت کن آنجا که نسیم و نمی است | خرمی مزرعه ز آب و هواست دانه چو طفلی است در آغوش خاک | روز و شب این طفل به نشو و نماست میوه دهد شاخ چو گردد درخت | این هنر دایه باد صباست دولت نوروز نپاید بسی | حمله و تاراج خزان در قفاست دور کن از دامن اندیشه دست | از پی مقصود برو تات پاست هر چه کنی کشت همان بدروی | کار بد و نیک چو کوه و صداست سبزه بهر جای که روید خوش است | رونق باغ از گل و برگ و گیاست راستی آموز بسی جو فروش | هست در این کوی که گندم نماست نان خود از بازوی مردم مخواه | گر که تو را بازوی زور آزماست سعی کن ای کودک مهد امید | سعی تو بنا و سعادت بناست تجربه میبایدت اول نه کار | صاعقه در موسم خرمن بلاست گفت چنین کای پدر نیک رای | صاعقه ما ستم اغنیاست پیشه آنان همه آرام و خواب | قسمت ما درد و غم و ابتلاست دولت و آسایش و اقبال و جاه | گر حق آنهاست حق ما کجاست قوت بخوناب جگر میخوریم | روزی ما در دهن اژدهاست غله نداریم و گه خرمن است | هیمه نداریم و زمان شتاست حاصل ما را دگران می برند | زحمت ما زحمت بی مدعاست از غم باران و گل و برف و سیل | قامت دهقان بجوانی دوتاست سفره ما از خورش و نان تهی است | در ده ما بس شکم ناشتاست گه نبود روغن و گاهی چراغ | خانه ما کی همه شب روشناست زین همه گنج و زر و ملک جهان | آنچه که ما راست همین بوریاست همچو منی زاده شاهنشهی است | لیک دو صد وصله مرا بر قباست رنجبر ار شاه بود وقت شام | باز چو شب روز شود بی نواست خرقه درویش ز درماندگی | گاه لحاف است و زمانی عباست از چه شهان ملک ستانی کنند | از چه بیک کلبه ترا اکتفاست پای من از چیست که بی موزه است | در تن تو جامه خلقان چراست خرمن امساله ما را که سوخت | از چه درین دهکده قحط و غلاست در عوض رنج و سزای عمل | آنچه رعیت شنود ناسزاست چند شود بارکش این و آن | زارع بدبخت مگر چارپاست کار ضعیفان ز چه بی رونق است | خون فقیران ز چه رو بی بهاست عدل چه افتاد که منسوخ شد | رحمت و انصاف چرا کیمیاست آنکه چو ما سوخته از آفتاب | چشم و دلش را چه فروغ و ضیاست ز انده این گنبد آیینه گون | آینه خاطر ما بی صفاست آنچه که داریم ز دهر آرزوست | آنچه که بینیم ز گردون جفاست پیر جهاندیده بخندید کاین | قصه زور است نه کار قضاست مردمی و عدل و مساوات نیست | زان ستم و جور و تعدی رواست گشت حق کارگران پایمال | بر صفت غله که در آسیاست هیچکسی پاس نگهدار نیست | این لغت از دفتر امکان جداست پیش که مظلوم برد داوری | فکر بزرگان همه آز و هوی ست انجمن آنجا که مجازی بود | گفته حق را چه ثبات و بقاست رشوه نه ما را که بقاضی دهیم | خدمت این قوم به روی و ریاست نبض تهی دست نگیرد طبیب | درد فقیر ای پسرک بی دواست ما فقرا از همه بیگانه ایم | مرد غنی با همه کس آشناست بار خود از آب برون میکشد | هر کس اگر پیرو و گر پیشواست مردم این محکمه اهریمنند | دولت حکام ز غصب و رباست آنکه سحر حامی شرع است و دین | اشک یتیمانش گه شب غذاست لاشه خورانند و به آلودگی | پنجه آلوده ایشان گواست خون بسی پیرزنان خورده است | آنکه بچشم من و تو پارساست خوابگه آنرا که سمور و خز است | کی غم سرمای زمستان ماست هر که پشیزی بگدایی دهد | در طلب و نیت عمری دعاست تیره دلان را چه غم از تیرگیست | بی خبران را چه خبر از خداست غنچه ای گفت به پژمرده گلی | که ز ایام دلت زود آزرد آب افزون و بزرگست فضا | ز چه رو کاستی و گشتی خرد زینهمه سبزه و گل جز تو کسی | نه فتاد و نه شکست و نه فسرد گفت زنگی که در آیینه ماست | نه چنانست که دانند سترد دی می هستی ما صافی بود | صاف خوردیم و رسیدیم به درد خیره نگرفت جهان رونق من | بگرفتش ز من و بر تو سپرد تا کند جای برای تو فراخ | باغبان فلکم سخت فشرد چه توان گفت به یغماگر دهر | چه توان کرد چو میباید مرد تو بباغ آمدی و ما رفتیم | آنکه آورد ترا ما را برد اندرین دفتر پیروزه سپهر | آنچه را ما نشمردیم شمرد غنچه تا آب و هوا دید شکفت | چه خبر داشت که خواهد پژمرد ساقی میکده دهر قضاست | همه کس باده ازین ساغر خورد شنیدم بود در دامان راغی | کهن برزیگری را تازه باغی بپاکی چون بساط پاک بازان | به جانبخشی چو مهر دلنوازان بچشمه ماهیان سرمست بازی | بسبزه طایران در نغمه سازی صفیر قمری و بانگ شباویز | زمانی دلکش و گاهی غم انگیز بتاکستان شده گنجشک خرسند | ز شیرین خوشه خورده دانه ای چند شده هر گوشه اش نظاره گاهی | ز هر سنگیش روییده گیاهی جداگانه بهر سو رنگ و تابی | بهر کنجی مهی یا آفتابی یکی پاکیزه رودی از بیابان | روان گشته بدامان گلستان فروزنده چنان کز چرخ انجم | گریزنده چنان کز دیو مردم چو جان ز آلودگیها پاک گشته | به آن پاکی ندیم خاک گشته شتابنده چو ایام جوانی | جوانی بخش هستی رایگانی رونده روز و شب اما نه اش جای | دونده همچنان اما نه اش پای چو چشم پاسبان بیخواب مانده | چو گیسوی بتان در تاب مانده جهنده همچو برق اما نه آتش | خروشنده چو رعد اما نه سرکش ز کوه آورده در دامن بسی سنگ | چو یاقوت و زمرد گونه گون رنگ بهاری ابر گوهر دانه میکرد | صبا گیسوی سنبل شانه میکرد نموده غنچه گل خنده آهنگ | که در گلشن نشاید بود دلتنگ گرفته تنگ خیری نسترن را | که یکدل میتوان کردن دو تن را بیکسو ارغوان افروخته روی | ز ژاله بسته مروارید بر موی شکفته یاسمین از طیب اسحار | نهفته غنچه زیر برگ رخسار همه رنگ و صفا و جلوه و بوی | همه پاکیزه و شاداب نیکوی سحرگاهی در آن فرخنده گلزار | شد از شوریدگی مرغی گرفتار دلش چون حبسگاهش غمگن و تنگ | غم انگیزش نوا و سوگ آهنگ بزندان حوادث هفته ها ماند | ز فصل بینوایی نکته ها خواند قفس آرامگاهی تیره روزی | به آه آتشین کاشانه سوزی پرش پژمرده از خونابه خوردن | تنش مسکین ز رنج دام بردن نه هیچش الفتی با دانه و آب | نه هیچش انس با آسایش و خواب که اندر بند بگرفتست آرام | کدامین عاقل آسوده است در دام گران آید به کبکان و هزاران | گرفتاری بهنگام بهاران بر او خندید مرغ صبحگاهی | که تا کی رخ نهفتن در سیاهی من ای شوریده گشتم هر چمن را | شنیدم قصه هر انجمن را گرفتم زلف سنبل را در آغوش | فضای لانه را کردم فراموش سخن ها با صبا و ژاله گفتم | حکایت ها ز سرو و لاله گفتم زمردگون شده هم جوی و هم جر | فراوان است آب و میوه تر ریاحین در گلستان میهمانند | بکوه و دشت مرغان نغمه خوانند صلا زن همچو مرغان سحرگاه | که صبح زندگی شام است ناگاه بگفت ایدوست ما را بیم جان است | کجا آسایش آزادگان است تو سرمستی و ما صید پریشان | تو آزادی و ما در بند فرمان فراخ این باغ و گل خوش آب و رنگست | گرفتاریم و بر ما عرصه تنگست تو جز در بوستان جولان نکردی | نظر چون من بدین زندان نکردی اثرهای غم و شادی یکی نیست | گرفتاری و آزادی یکی نیست چه راحت بود در بی خانمانی | چه دارو داشت درد ناتوانی کی این روز سیه گردد دگرگون | چه تدبیرم برد زین حبس بیرون مرا جز اشک حسرت ژاله ای نیست | بجز خونابه دل لاله ای نیست چه سود از جستن و گردن کشیدن | چمن را از شکاف و رخنه دیدن کجا خواهم نهادن زین قفس پای | چه خواهم دید زین حصن غم افزای چه خواهم خورد غیر از دانه دام | چه خواهم بود جز تیره سرانجام چه خواهم داشت غیر از ناله و آه | چه خواهم کرد با این عمر کوتاه چه خواهم خواند غیر از نغمه غم | چه خواهم گفت با مهتاب و شبنم چه گرد آورده ام جز محنت و درد | چه خواهم برد زی یاران ره آورد در و بام قفس بام و درم شد | پرم کندند و عریانی پرم شد اگر در طرف گلشن میهمانی است | برای طایران بوستانی است کسی کاین خانه را بنیاد بنهاد | مرا بست و شما را کرد آزاد ترا بگشود پا و با همان دست | پر و بال مرا پیچاند و بشکست ترا هم نعمت و هم ناز دادند | مرا سوی قفس پرواز دادند کودکی کوزه ای شکست و گریست | که مرا پای خانه رفتن نیست چه کنم اوستاد اگر پرسد | کوزه آب ازوست از من نیست زین شکسته شدن دلم بشکست | کار ایام جز شکستن نیست چه کنم گر طلب کند تاوان | خجلت و شرم کم ز مردن نیست گر نکوهش کند که کوزه چه شد | سخنیم از برای گفتن نیست کاشکی دود آه میدیدم | حیف دل را شکاف و روزن نیست چیزها دیده و نخواسته ام | دل من هم دل است آهن نیست روی مادر ندیده ام هرگز | چشم طفل یتیم روشن نیست کودکان گریه میکنند و مرا | فرصتی بهر گریه کردن نیست دامن مادران خوش است چه شد | که سر من بهیچ دامن نیست خواندم از شوق هر که را مادر | گفت با من که مادر من نیست از چه یکدوست بهر من نگذاشت | گر که با من زمانه دشمن نیست دیشب از من خجسته روی بتافت | کاز چه معنیت دیبه بر تن نیست من که دیبا نداشتم همه عمر | دیدن ای دوست چو شنیدن نیست طوق خورشید گر زمرد بود | لعل من هم به هیچ معدن نیست لعل من چیست عقده های دلم | عقد خونین بهیچ مخزن نیست اشک من گوهر بناگوشم | اگر گوهری به گردن نیست کودکان را کلیج هست و مرا | نان خشک از برای خوردن نیست جامه ام را به نیم جو نخرند | این چنین جامه جای ارزن نیست ترسم آنگه دهند پیرهنم | که نشانی و نامی از تن نیست کودکی گفت مسکن تو کجاست | گفتم آنجا که هیچ مسکن نیست رقعه دانم زدن به جامه خویش | چه کنم نخ کم است و سوزن نیست خوشه ای چند میتوانم چید | چه توان کرد وقت خرمن نیست درسهایم نخوانده ماند تمام | چه کنم در چراغ روغن نیست همه گویند پیش ما منشین | هیچ جا بهر من نشیمن نیست بر پلاسم نشانده اند از آن | که مرا جامه خز ادکن نیست نزد استاد فرش رفتم و گفت | در تو فرسوده فهم این فن نیست همگنانم قفا زنند همی | که ترا جز زبان الکن نیست من نرفتم بباغ با طفلان | بهر پژمردگان شکفتن نیست گل اگر بود مادر من بود | چونکه او نیست گل بگلشن نیست گل من خارهای پای من است | گر گل و یاسمین و سوسن نیست اوستادم نهاد لوح بسر | که چو تو هیچ طفل کودن نیست من که هر خط نوشتم و خواندم | بخت با خواندن و نوشتن نیست پشت سر اوفتاده فلکم | نقص حطی و جرم کلمن نیست مزد بهمن همی ز من خواهند | آخر این آذر است بهمن نیست چرخ هر سنگ داشت بر من زد | دیگرش سنگ در فلاخن نیست چه کنم خانه زمانه خراب | که دلی از جفاش ایمن نیست تاجری در کشور هندوستان | طوطیی زیبا خرید از دوستان خواجه شد در دام مهرش پای بند | دل ز کسب و کار خود یکباره کند در کنار او نشستی صبح و شام | نه نصیحت گوش کردی نه پیام تا شد آن طوطی برای سودگر | هم رفیق خانه هم یار سفر هر زمانش زیر پا شکر فشاند | گاه بر دوش و گهی بر سر نشاند بزم خالی شد شبی از این و آن | خانه ماند و طوطی و بازارگان گفت سوداگر بطوطی کای عزیز | خواب از من برده ادراک و تمیز چونکه امشب خانه از مردم تهی است | خفتن ما هر دو شرط عقل نیست نوبت کار است اهل کار باش | من چو خفتم ساعتی بیدار باش دخمه بسیار است این ویرانه را | پاسبانی کن یک امشب خانه را چون نگهبان بهر سو کن نظر | بام کوتاهست گر بسته است در طوطیک پر کرد زان گفتار گوش | شد سراپا از برای کار هوش سودگر خفت و ز شب پاسی گذشت | هم قفس هم خانه قیراندود گشت برفکند از گوشه ای دزدی کمند | شد بزیر آهسته از بام بلند موش در انبار شد دهقان کجاست | بیم طوفانست کشتیبان کجاست هر چه دید و یافت چون ارزنش چید | غیر انبان شکر کان را ندید کرد همیانها تهی آن جیب بر | زانکه جیب خویش را میخواست پر دزد بار خویش بست و شد روان | خانه خالی بماند و پاسبان صبحدم برخاست بازرگان ز خواب | حجره ها را دید بی فرش و خراب خواست کز همسایه گیرد کوزه ای | گشت یکساعت برای موزه ای کرد از انبار و از مخزن گذر | نه اثر از خشک دید و نه ز تر چشم طوطی چون ببازرگان فتاد | بانگ زد کای خواجه صبحت خیر باد گفت آب این غرقه را از سر گذشت | کار من دیگر ز خیر و شر گذشت سودم آخر دود شد سرمایه خاک | خانه مانند کف دست است پاک فرشها کو کیسه های زر کجاست | گفت خامش کیسه شکر بجاست گفت دیشب در سرای ما که بود | گفت شخصی آمد اما رفت زود گفت دستار مرا بر سر نداشت | گفت من دیدم که شکر بر نداشت گفت مهر و بدره از جیبم که برد | گفت کس یکذره زین شکر نخورد زانچه گفتی نکته ها آموختم | چشم روشن بین بهر سو دوختم هر کجا کردم نگاه از پیش و پس | کاله این انبان شکر بود و بس پیش ما ای خواجه شکر پر بهاست | تا چه چیز ارزنده در نزد شماست عاقلی دیوانه ای را داد پند | کز چه بر خود می پسندی این گزند میزنند اوباش کویت سنگها | میدوانندت ز پی فرسنگها کودکان پیراهنت را میدرند | رهروان کفش و کلاهت میبرند یاوه میگویی چه میگویی سخن | کینه میجویی چو می بندی دهن گر بخندی ور بگریی زار زار | بر تو میخندند اهل روزگار نان فرستادیم بهرت وقت شب | نان نخوردی خاک خوردی ای عجب آب دادیمت فکندی جام آب | آب جوی و برکه خوردی چون دواب خوابگاه اندر سر ره ساختی | بستر آوردند دور انداختی برگرفتی زادمی چون دیو روی | آدمی بودی و گشتی دیو خوی دوش طفلان بر سرت گل ریختند | تا تو سر برداشتی بگریختند نانوا خاکستر افشاندت بچشم | آن جفا دیدی نکردی هیچ خشم رندی از آتش کف دست تو خست | سوختی آتش نیفکندی ز دست چون تو کس ناخورده می مستی نکرد | خوی با بدبختی و پستی نکرد مست را مستی اگر یک ره بود | مستی تو هر گه و بیگه بود بس طبیبانند در بازار و کوی | حالت خود با یکی زایشان بگوی گفت من دیوانگی کردم هزار | تا بدیدم جلوه پروردگار دیده زین ظلمت به نور انداختم | شمع گشتم هیمه دور انداختم تو مرا دیوانه خوانی ای فلان | لیک من عاقلترم از عاقلان گر که هر عاقل چو من دیوانه بود | در جهان بس عاقل و فرزانه بود عارفان کاین مدعا را یافتند | گم شدند از خود خدا را یافتند من همی بینم جلال اندر جلال | تو چه می بینی به جز وهم و خیال من همی بینم بهشت اندر بهشت | تو چه می بینی بغیر از خاک و خشت چون سرشتم از گل است از نور نیست | گر گلم ریزند بر سر دور نیست گنجها بردم که ناید در حساب | ذره ها دیدم که گشته است آفتاب عشق حق در من شرار افروخته است | من چه میدانم که دستم سوخته است چون مرا هجرش بخاکستر نشاند | گو بیفشان هر که خاکستر فشاند تو همی اخلاص را خوانی جنون | چون توانی چاره کرد این درد چون از طبیبم گر چه می دادی نشان | من نمی بینم طبیبی در جهان من چه دانم کان طبیب اندر کجاست | میشناسم یک طبیب آنهم خداست سحرگه غنچه ای در طرف گلزار | ز نخوت بر گلی خندید بسیار که ای پژمرده روز کامرانی است | بهار و باغ را فصل جوانی است نشاید در چمن دلتنگ بودن | بدین رنگ و صفا بی رنگ بودن نشاط آرد هوای مرغزاران | چو نور صبحگاهی در بهاران تو نیز آماده نشو و نما باش | برنگ و جلوه و خوبی چو ما باش اگر ما هر دو را یک باغبان کشت | چرا گشتیم ما زیبا شما زشت بیفروز از فروغ خود چمن را | مکاه ای دوست قدر خویشتن را بگفتا هیچ گل در طرف بستان | نماند جاودان شاداب و خندان مرا هم بود روزی رنگ و بویی | صفایی جلوه ای پاکیزه رویی سپهر این باغ بس کردست یغما | من امروزم بدین خواری تو فردا چو گل یک لحظه ماند غنچه یک دم | چه شادی در صف گلشن چه ماتم مرا باید دگر ترک چمن گفت | گل پژمرده دیگر بار نشکفت ترا خوش باد با خوبان نشستن | که ما را باید اینک رخت بستن مزن بیهود چندین طعنه ما را | ببند ار زیرکی دست قضا را چو خواهد چرخ یغماگر زبونت | کند باد حوادث واژگونت بهر شاخی که روید تازه برگی | شود تاراج بادی یا تگرگی گل آن خوشتر که جز روزی نماند | چو ماند هیچکش قدرش نداند بهستی خوش بود دامن فشاندن | گلی زیبا شدن یک لحظه ماندن گل خوشبوی را گرم است بازار | نماند رنگ و بو چون رفت رخسار تبه گردید فرصت خستگان را | برو هشیار کن نو رستگان را چه نامی چون نماند از من نشانی | چه جان بخشی چو باقی نیست جانی کسی کش دایه گیتی دهد شیر | شود هم در زمان کودکی پیر چو این پیمانه را ساقی است گردون | بباید خورد گر شهد است و گر خون از آن دفتر که نام ما زدودند | شما را صفحه دیگر گشودند ازین پژمردگی ما را غمی نیست | که گل را زندگانی جز دمی نیست ببام قلعه ای باز شکاری | نمود از ماکیانی خواستگاری که من زالایش ایام پاکم | ز تنهایی بسی اندهناکم ز بالا صبحگاهی دیدمت روی | پسند آمد مرا آن خلقت و خوی چه زیبایی بهنگام چمیدن | چه دانایی بوقت چینه چیدن پذیره گر شوی خدمت گذاریم | هوای صحبت و پیوند داریم مرا انبارها پرتوش و برگ است | ولی این زندگی بیدوست مرگ است چه حاصل زیستن در خار و خاشاک | زدن منقار و جستن ریگ از خاک ز پر هدهدت پیراهن آرم | اگر کابینت باید ارزن آرم من از بازان خاص پادشاهم | تمام روز در نخجیرگاهم بیا هم عهد و هم سوگند باشیم | اگر آزاد و گر در بند باشیم تو از جوی آوری روزی من از جر | تو آگه باشی از بام و من از در تو فرزندان بزیر پر نشانی | مرا چون پاسبان بر در نشانی بروز عجز دست هم بگیریم | چو گاه مرگ شد با هم بمیریم بگفتا مغز را مگذار در پوست | نشد دشمن بدین افسانه ها دوست خرابیهاست در این سست بنیان | بخون باید نوشت این عهد و پیمان مرا تا ضعف عادت شد ترا زور | نخواهد بود این پیوند مقدور ازین معنی سخن گفتن تباهی است | چنین پیوند را پایان سیاهی است مدار از زندگانی باز ما را | مده سوی عدم پرواز ما را چو پر داریم پیراهن نخواهیم | چو گندم میدهند ارزن نخواهیم نه هم خوییم ما با هم نه هم راز | نه انجام است این ره را نه آغاز کسی کاو رهزنی را ایمنی داد | بدست او طناب رهزنی داد نه سوگند است سوگند هریمن | نه دل میسوزدش بر کس نه دامن در دل را بروی دیو مگشای | چو بگشودی نداری خویشتن جای دورویی راه شد نفس دو رو را | همان بهتر نریزیم آبرو را زاغی بطرف باغ بطاوس طعنه زد | کاین مرغ زشت روی چه خودخواه و خودنماست این خط و خال را نتوان گفت دلکش است | این زیب و رنگ را نتوان گفت دلرباست پایش کج است و زشت ازان کج رود براه | دمش چو دم روبه و رنگش چو کهرباست نوکش چو نوک بوم سیه کار منحنی است | پشت سرش برآمده و گردنش دوتاست از فرط عجب و جهل گمان میبرد که اوست | تنها پرنده ای که در این عرصه و فضاست این جانور نه لایق باغ است و بوستان | این بی هنر نه در خور این مدحت و ثناست رسم و رهیش نیست به جز حرص و خودسری | از پا فتاده هوس و کشته هوی ست طاوس خنده کرد که رای تو باطل است | هرگز نگفته است بداندیش حرف راست مردم همیشه نقش خوش ما ستوده اند | هرگز دلیل را نتوان گفت ادعاست بدگویی تو اینهمه از فرط بددلی است | از قلب پاک نیت آلوده بر نخاست ما عیب خود هنر نشمردیم هیچگاه | در عیب خویش ننگرد آنکس که خودستاست گاه خرام و جلوه بنزهتگه چمن | چشمم ز راه شرم و تاسف بسوی پاست ما جز نصیب خویش نخوردیم لیک زاغ | دزدی کند بهر گذر و باز ناشتاست در من چه عیب دیده کسی غیر پای زشت | نقص و خرابی و کژی دیگرم کجاست پیرایه ای بعمد نبستم ببال و پر | آرایش وجود من ای دوست بی ریاست ما بهر زیب و رنگ نکردیم گفتگو | چیزی نخواستیم فلک داد آنچه خواست کارآگهی که آب و گل ما بهم سرشت | بر من فزود آنچه که از خلقت تو کاست در هر قبیله بیش و کم و خوب و زشت هست | مرغی کلاغ لاشخور و دیگری هماست صد سال گر بدجله بشویند زاغ را | چون بنگری همان سیه زشت بینواست هرگز پر تو را چو پر من نمی کنند | مرغی که چون منش پر زیباست مبتلاست آزادی تو را نگرفت از تو هیچ کس | ما را همیشه دیده صیاد در قفاست فرمانده سپهر چو حکمی نوشت و داد | کس دم نمیزند که صوابست یا خطاست ما را برای مشورت اینجا نخوانده اند | از ما و فکر ما فلک پیر را غناست احمق کتاب دید و گمان کرد عالم است | خودبین بکشتی آمد و پنداشت ناخداست ما زشت نیستیم تو صاحب نظر نه ای | این خوردگیری از نظر کوته شماست طاوس را چه جرم اگر زاغ زشت روست | این رمزها بدفتر مستوفی قضاست ز دامی دید گنجشگی همایی | همایون طالعی فرخنده رایی نه پایش مانده اندر حلقه دام | نه یکشب در قفس بگرفته آرام نه دیده خواری افتادگان را | نه بندی گشتن آزادگان را نه فکریش از برای آب و دانه | نه اندوهیش بهر آشیانه نه غافل گشته هیچ از رسم و رفتار | نه با صیادش افتاده سر و کار نه تیری بر پر و بالش نشسته | نه سنگ فتنه اندامش شکسته بکرد آن صید مسکین ناله آغاز | که ای اقبال بخش تند پرواز مرا بین و رها کن خودپرستی | خمار من نگر بگذار مستی چنان در بند سختم بسته صیاد | که می نتوانم از دل کرد فریاد چنان تیره است در چشم من این دام | که نشناسم صباح روشن از شام چنان دلتنگم ازین محبس تنگ | که گویی بسته ام در حصنی از سنگ نه دارم دست دام از هم گسستن | نه کارآگاهی از دام جستن مشوش گشته از محنت خیالم | شده ژولیده ز انده پر و بالم غبار آلوده ام از پای تا سر | بخون آغشته ام از پنجه تا پر ز اوج آسمان لختی فرود آی | بتدبیری ز پایم بند بگشای بگفت ای پست طالع ما هماییم | کجا با تیره روزان آشناییم سحرگه چون گذر زان ره فتادش | پریشان صید باز آواز دادش که ای پیرو شده آز و هوی را | درین بیچارگی دریاب ما را از آن میترسم ای یار دلفروز | که گردم کشته تا پایان امروز مرا هم هست امید رهیدن | بمانند تو در گردون پریدن نشستن در درون خانه خرسند | ز کوی و بام چیدن دانه ای چند چو کبکان گر که نتوانم خرامی | توانم جستن از بامی ببامی ندانم گر چه با شاهین ستیزی | توانم کرد کوته جست و خیزی توانم خفت بر شاخی به گلزار | توانم برد خاشاکی بمنقار بگفت اکنون زمان سیر باغ است | نه وقت کار هنگام فراغ است چو روزی و شبی بگذشت زین کار | بیامد طایر دولت دگر بار خریده دل برای مهربانی | گشوده پر برای سایبانی فرامش کرده آن گردن فرازی | شده آماده بهر چاره سازی ز برق آرزو خاکستری دید | پراکنده بهر سویی پری دید بنای شوق را بنیاد رفته | هوسها جملگی بر باد رفته رسیده آن سیه کاری بانجام | گسسته رشته های محکم دام از آن کشتیت افتادست در آب | که برهانی غریقی را ز غرقاب از آنت هست چشم دل فروزان | که بفروزی چراغی تیره روزان بگلشن سرو از آن بفراشت پایه | که بر گلهای باغ افکند سایه بپرس از ناتوانان تا توانی | بترس از روزگار ناتوانی ز مهر آموز رسم تابناکی | که بخشد نور بر آبی و خاکی نکوکار آنکه همراهی روا داشت | نوایی داد تا برگ و نوا داشت خوش آنکو گمرهی را جستجو کرد | به نیکی پارگیها را رفو کرد متاب ای دوست بر بیچارگان روی | مبادا بر تو گردون تابد ابروی اگر بر دامن کیوان نشستیم | چو خیر کس نمیخواهیم پستیم در آن سرای که زن نیست انس و شفقت نیست | در آن وجود که دل مرده مرده است روان بهیچ مبحث و دیباچه ای قضا ننوشت | برای مرد کمال و برای زن نقصان زن از نخست بود رکن خانه هستی | که ساخت خانه بی پای بست و بی بنیان زن ار براه متاعت نمیگداخت چو شمع | نمیشناخت کس این راه تیره را پایان چو مهر گر که نمیتافت زن بکوه وجود | نداشت گوهری عشق گوهر اندر کان فرشته بود زن آن ساعتی که چهره نمود | فرشته بین که برو طعنه میزند شیطان اگر فلاطن و سقراط بوده اند بزرگ | بزرگ بوده پرستار خردی ایشان بگاهواره مادر بکودکی بس خفت | سپس بمکتب حکمت حکیم شد لقمان چه پهلوان و چه سالک چه زاهد و چه فقیه | شدند یکسره شاگرد این دبیرستان حدیث مهر کجا خواند طفل بی مادر | نظام و امن کجا یافت ملک بی سلطان وظیفه زن و مرد ای حکیم دانی چیست | یکیست کشتی و آن دیگریست کشتیبان چو ناخداست خردمند و کشتیش محکم | دگر چه باک ز امواج و ورطه و طوفان بروز حادثه اندر یم حوادث دهر | امید سعی و عملهاست هم ازین هم ازان همیشه دختر امروز مادر فرداست | ز مادرست میسر بزرگی پسران اگر رفوی زنان نکو نبود نداشت | بجز گسیختگی جامه نکو مردان توان و توش ره مرد چیست یاری زن | حطام و ثروت زن چیست مهر فرزندان زن نکوی نه بانوی خانه تنها بود | طبیب بود و پرستار و شحنه و دربان بروزگار سلامت رفیق و یار شفیق | بروز سانحه تیمارخوار و پشتیبان ز بیش و کم زن دانا نکرد روی ترش | بحرف زشت نیالود نیکمرد دهان سمند عمر چو آغاز بدعنانی کرد | گهیش مرد و زمانیش زن گرفت عنان چه زن چه مرد کسی شد بزرگ و کامروا | که داشت میوه ای از باغ علم در دامان به رسته هنر و کارخانه دانش | متاعهاست بیا تا شویم بازرگان زنی که گوهر تعلیم و تربیت نخرید | فروخت گوهر عمر عزیز را ارزان کیست زنده که از فضل جامه ای پوشد | نه آنکه هیچ نیرزد اگر شود عریان هزار دفتر معنی بما سپرد فلک | تمام را بدریدیم بهر یک عنوان خرد گشود چو مکتب شدیم ما کودن | هنر چو کرد تجلی شدیم ما پنهان بساط اهرمن خودپرستی و سستی | گر از میان نرود رفته ایم ما ز میان همیشه فرصت ما صرف شد درین معنی | که نرخ جامه بهمان چه بود و کفش فلان برای جسم خریدیم زیور پندار | برای روح بریدیم جامه خذلان قماش دکه جان را بعجب پوساندیم | بهر کنار گشودیم بهر تن دکان نه رفعتست فساد است این رویه فساد | نه عزتست هوانست این عقیده هوان نه سبزه ایم که روییم خیره در جر و جوی | نه مرغکیم که باشیم خوش بمشتی دان چو بگرویم به کرباس خود چه غم داریم | که حله حلب ارزان شدست یا که گران از آن حریر که بیگانه بود نساجش | هزار بار برازنده تر بود خلقان چه حله ایست گرانتر ز حیلت دانش | چه دیبه ایست نکوتر ز دیبه عرفان هر آن گروهه که پیچیده شد بدوک خرد | به کارخانه همت حریر گشت و کتان نه بانوست که خود را بزرگ میشمرد | بگوشواره و طوق و بیاره مرجان چو آب و رنگ فضیلت بچهره نیست چه سود | ز رنگ جامه زربفت و زیور رخشان برای گردن و دست زن نکو پروین | سزاست گوهر دانش نه گوهر الوان فتاد طایری از لانه و ز درد تپید | بزیر پر چو نگه کرد دید پیکانی است بگفت آنکه بدریای خون فکند مرا | ندید در دل شوریده ام چه طوفانی است کسیکه بر رگ من تیر زد نمیدانست | که قلب خرد مرا هم ورید و شریانی است ربود مرغکم از زیر پر بعنف و نگفت | که مادری و پرستاری و نگهبانی است اسیر کردن و کشتن تفرج و بازی است | نشانه کردن مظلوم کار آسانی است ز بام خرد گل اندود پست ما پیداست | که سقف خانه جمعیت پریشانی است شکست پنجه و منقار من ولیک چه باک | پلنگ حادثه را نیز چنگ و دندانی است گرفتم آنکه بپایان رسید فرصت ما | برای فرصت صیاد نیز پایانی است فتاد پایه چنین خانه را چه تعمیری است | گداخت سینه چنین درد را چه درمانی است چمن خوش است و جهان سبز و بوستان خرم | برای طایر آزاد جای جولانی است زمانه عرصه برای ضعیف تنگ گرفت | هماره بهر توانا فراخ میدانی است همیشه خانه بیداد و جور آباد است | بساط ماست که ویران ز باد و بارانی است نگفته ماند سخنهای من خوشا مرغی | که لانه اش گه سعی و عمل دبستانی است مرا هر آنکه در افکند همچو گوی بسر | خبر نداشت که در دست دهر چوگانی است ز رنج بی سر و سامانی منش چه غم است | همین بس است که او را سری و سامانی است حدیث نیک و بد ما نوشته خواهد شد | زمانه را سند و دفتری و دیوانی است کسی ز درد من آگه نشد ولیک خوشم | که چند قطره خونم بدست و دامانی است هزار کاخ بلند ار بنا کند صیاد | بهای خار و خس آشیان ویرانی است چه لانه ای و چه قصری اساس خانه یکی است | بشهر کوچک خود مور هم سلیمانی است ز دهر گر دل تنگم فشار دید چه غم | گرفته دست قضا هر کجا گریبانی است چه برتریست ندانم بمرغ مردم را | جز اینکه دعوی باطل کند که انسانی است درین قبیله خودخواه هیچ شقفت نیست | چو نیک درنگری هر چه هست عنوانی است ز حیله بر در موشی نشست گربه و گفت | که چند دشمنی از بهر حرص و آز کنیم بیا که رایت صلح و صفا برافرازیم | براه سعی و عمل فکر برگ و ساز کنیم بیا که حرص دل و آز دیده را بکشیم | وجود فارغ از اندیشه و نیاز کنیم بسی بخانه نشستیم و دامن آلودیم | بیا رویم سوی مسجد و نماز کنیم بگفت کارشناسان بما بسی خندند | اگر که گوش به پند تو حیله ساز کنیم ز توشه ای که تو تعیین کنی چه بهره بریم | بخلوتی که تو شاهد شوی چه راز کنیم رعایت از تو ندیدیم تا شویم ایمن | نوازشی نشنیدیم تا که ناز کنیم خود آگهی که چه کردی بما دگر مپسند | که ما اشاره ها بدان زخم جانگداز کنیم بلای راه تو بس دیده ایم به که دگر | نه قصه ای ز نشیب و نه از فراز کنیم دگر بکار نیاید گلیم کوته ما | اگر که پای ازین بیشتر دراز کنیم خلاف معرفت و عقل ره چرا سپریم | بروی دشمن خود در چگونه باز کنیم حدیث روشن ظلم شما و ذلت ما | حقیقت است چرا صحبت از مجاز کنیم نخودی گفت لوبیایی را | کز چه من گردم این چنین تو دراز گفت ما هر دو را بباید پخت | چاره ای نیست با زمانه بساز رمز خلقت بما نگفت کسی | این حقیقت مپرس ز اهل مجاز کس بدین رزمگه ندارد راه | کس درین پرده نیست محرم راز بدرازی و گردی من و تو | ننهد قدر چرخ شعبده باز هر دو روزی در اوفتیم بدیگ | هر دو گردیم جفت سوز و گداز نتوان بود با فلک گستاخ | نتوان کرد بهر گیتی ناز سوی مخزن رویم زین مطبخ | سر این کیسه گردد آخر باز برویم از میان و دم نزنیم | بخروشیم لیک بی آواز این چه خامی است چون در آخر کار | آتش آمد من و تو را دمساز گر چه در زحمتیم باز خوشیم | که بما نیز خلق راست نیاز دهر بر کار کس نپردازد | هم تو بر کار خویشتن پرداز چون تن و پیرهن نخواهد ماند | چه پلاس و چه جامه ممتاز ما کز انجام کار بی خبریم | چه توانیم گفتن از آغاز کرد آسیا ز آب سحرگاه باز خواست | کای خودپسند با منت این بدسری چراست از چیره دستی تو مرا صبر و تاب رفت | از خیره گشتن تو مرا وزن و قدر کاست هر روز قسمتی ز تنم خاک میشود | وان خاک چون نسیم بمن بگذرد هباست آسوده اند کارگران جمله وقت شب | چون من که دیده ای که شب و روز مبتلاست گردیدن است کار من از ابتدای کار | آگه نیم کزین همه گردش چه مدعاست فرسودن من از تو بدینسان شگفت نیست | این چشمه فساد ندانستم از کجاست زان پیشتر که سوده شوم پاک باز گرد | شاید که بازگشت تو این درد را دواست با این خوشی چرا به ستم خوی کرده ای | آلودگی چگونه درین پاکی و صفاست در دل هر آنچه از تو نهفتم شکستگی است | بر من هر آنچه از تو رسد خواری و جفاست بیهوده چند عرصه بمن تنگ میکنی | بهر گذشتن تو بصحرا هزار جاست خندید آب کین ره و رسم از من و تو نیست | ما رهرویم و قاید تقدیر رهنماست من از تو تیره روزترم تنگدل مباش | بس فتنه ها که با تو نه و با من آشناست لرزیده ام همیشه ز هر باد و هر نسیم | هرگز نگفته ام که سموم است یا صباست از کوه و آفتاب بسی لطمه خورده ام | بر حالم این پریشی و افتادگی گواست همواره جود کردم و چیزی نخواستم | طبعم غنی و دوستیم خالی از ریاست بس شاخه کز فتادگیم بر فراشت سر | بس غنچه کز فروغ منش رونق و ضیاست ز الودگی هر آنچه رسیدست شسته ام | گر حله یمانی و گر کهنه بوریاست از رود و دشت و دره گذشتیم هزار سال | با من نگفت هیچکسی کاین چه ماجراست هر قطره ام که باد پراکنده میکند | آن قطره گاه در زمی و گاه در سماست سر گشته ام چو گوی ز روزی که زاده ام | سرگشته دیده اید که او را نه سر نه پاست از کار خویش خستگیم نیست زان سبب | کاز من همیشه باغ و چمن را گل و گیاست قدر تو آن بود که کنی آرد گندمی | ور نه بکوهسار بسی سنگ بی بهاست گر رنج میکشیم چه غم زانکه خلق را | آسودگی و خوشدلی از آب و نان ماست آبم من ار بخار شوم در چمن خوش است | سنگی تو گر که کار کنی بشکنی رواست چون کار هر کسی به سزاوار داده اند | از کارگاه دهر همین کارمان سزاست با عزم خویش هیچیک این ره نمیرویم | کشتی مبرهن است که محتاج ناخداست در زحمتیم هر دو ز سختی و رنج لیک | هر چ آن بما کنند نه از ما نه از شماست از ما چه صلح خیزد و جنگ این چه فکر تست | در دست دیگریست گر آ ب و گر آسیاست سرو خندید سحر بر گل سرخ | که صفای تو به جز یکدم نیست من بیک پایه بمانم صد سال | مرگ با هستی من توام نیست من که آزاد و خوش و سرسبزم | پشتم از بار حوادث خم نیست دولت آنست که جاوید بود | خانه دولت تو محکم نیست گفت فکر کم و بسیار مکن | سرنوشت همه کس با هم نیست ما بدین یکدم و یک لحظه خوشیم | نیست یک گل که دمی خرم نیست قدر این یکدم و یک لحظه بدان | تا تو اندیشه کنی آنهم نیست چونکه گلزار نخواهد ماندن | گل اگر نیز نماند غم نیست چه غم ار همدم من نیست کسی | خوشتر از باد صبا همدم نیست عمر گر یک دم و گر یک نفس است | تا بکاریش توان زد کم نیست ما بخندیم به هستی و به مرگ | هیچگه چهره ما درهم نیست آشکار است ستمکاری دهر | زخم بس هست ولی مرهم نیست یک ره ار داد دو صد راه گرفت | چه توان کرد فلک حاتم نیست تو هم از پای در آیی ناچار | آبت از کوثر و از زمزم نیست باید آزاده کسی را خواندن | که گرفتار درین عالم نیست گل چرا خوش ننشیند دایم | ماهتاب و چمن و شبنم نیست یک نفس بودن و نابود شدن | در خور این غم و این ماتم نیست هر چه خواندیم نگشتیم آگه | درس تقدیر به جز مبهم نیست شمع خردی که نسیمش بکشد | شمع این پرتگه مظلم نیست دی کودکی بدامن مادر گریست زار | کز کودکان کوی بمن کس نظر نداشت طفلی مرا ز پهلوی خود بیگناه راند | آن تیر طعنه زخم کم از نیشتر نداشت اطفال را بصحبت من از چه میل نیست | کودک مگر نبود کسی کو پدر نداشت امروز اوستاد بدرسم نگه نکرد | مانا که رنج و سعی فقیران ثمر نداشت دیروز در میانه بازی ز کودکان | آن شاه شد که جامه خلقان ببر نداشت من در خیال موزه بسی اشک ریختم | این اشک و آرزو ز چه هرگز اثر نداشت جز من میان این گل و باران کسی نبود | کو موزه ای بپا و کلاهی بسر نداشت آخر تفاوت من و طفلان شهر چیست | آیین کودکی ره و رسم دگر نداشت هرگز درون مطبخ ما هیزمی نسوخت | وین شمع روشنایی ازین بیشتر نداشت همسایگان ما بره و مرغ میخورند | کس جز من و تو قوت ز خون جگر نداشت بر وصله های پیرهنم خنده می کنند | دینار و درهمی پدر من مگر نداشت خندید و گفت آنکه بفقر تو طعنه زد | از دانه های گوهر اشکت خبر نداشت از زندگانی پدر خود مپرس از آنک | چیزی بغیر تیشه و گهی آستر نداشت این بوریای کهنه بصد خون دل خرید | رختش گه آستین و گهی آستر نداشت بس رنج برد و کس نشمردش به هیچ کس | گمنام زیست آنکه ده و سیم و زر نداشت طفل فقیر را هوس و آرزو خطاست | شاخی که از تگرگ نگون گشت بر نداشت نساج روزگار درین پهن بارگاه | از بهر ما قماشی ازین خوبتر نداشت گربه پیری ز شکار اوفتاد | زار بنالید و نزار اوفتاد ناخنش از سنگ حوادث شکست | دزد قضا و قدرش راه بست از طمع و حمله و پیکار ماند | کارگر از کار شد و کار ماند کودک دهقان بسرش کوفت مشت | مطبخیش هیمه زد و سوخت پشت گربه همسایه دمش را گزید | از سگ بازار جفاها کشید بسکه دمی خاک و دمی آب ریخت | از تنش آن موی چو سنجاب ریخت تیره شد آن دیده آیینه وار | گرسنه ماند آن شکم بیقرار از غم کشک و کره خوناب خورد | در عوض شیر بسی آب خورد دوده نمیسود به گوش و به دم | حمله نمیکرد به دیگ و به خم حیله و تزویر فراموش کرد | گربه پیر فلکش موش کرد مایه هستیش ز تن رفته بود | نیروی دندان و دهن رفته بود گربه چو رنجور و گرفتار شد | موش بد اندیش در انبار شد در همه جا خفت و به هر سو نشست | بند ز هر کیسه و انبان گسست گربه چو دید آن ره و رسم تباه | پای کشان کرد به انبار راه گفت بخود کاین چه در افتادنست | تا رمقی در دل و جان در تن است زنده ام و موش نترسد ز من | مرده ام از کاهلی خویشتن گر چه نمی آیدم از دست کار | آگهم از کارگه روزگار گر چه مرا نیروی پیکار نیست | موش از این قصه خبردار نیست به که از امروز شوم کاردان | تا که به کاری بردم آسمان گر که بینم سوی موشان بخشم | جمله بیندند ز اندیشه چشم زخم زنم گر چه بفرسوده چنگ | حمله کنم گر چه بود عرصه تنگ گربه چو آن همت و تدبیر کرد | آن شکم گرسنه را سیر کرد بر زنخ از حیله بیفکند باد | موش بترسید و ز ترس ایستاد جست و خراشید زمین را بدست | موش بلرزید و همانجا نشست موشک چندی چو بدینسان گرفت | رنج ز تن درد ز دندان گرفت تا نرود قوت بازوی تو | نشکند ایام ترازوی تو تا نربودند ز دستت عنان | جان ز تو خواهد هنر و جسم نان روی متاب از ره تدبیر و رای | تا شودت پیر خرد رهنمای بر همه کاری فلک افزار داد | پشت قوی کرد سپس بار داد هر که درین راه رود سر گران | پیشتر افتند ازو دیگران تا گهری در صدف کار بود | گوهری وقت خریدار بود به کرم پیله شنیدم که طعنه زد حلزون | که کار کردن بیمزد عمر باختن است پی هلاک خود ای بیخبر چه میکوشی | هر آنچه ریشته ای عاقبت ترا کفن است بدست جهل به بنیاد خویش تیشه زدن | دو چشم بستن و در چاه سرنگون شدن است چو ما برو در و دیوار خانه محکم کن | مگرد ایمن و فارغ زمانه راهزن است بگفت قدر کسی را نکاست سعی و عمل | خیال پرورش تن ز قدر کاستن است بخدمت دگران دل چگونه خواهد داد | کسی که همچو تو دایم بفکر خویشتن است بدیگ حادثه روزی گرم بجوشانند | شگفت نیست که مرگ از قفای زیستن است بروز مرگم اگر پیله گور گشت و کفن | بوقت زندگیم خوابگاه و پیرهن است مرا بخیره نخوانند کرم ابریشم | بهر بساط که ابریشمی است کار من است ز جانفشانی و خون خوردن قبیله ماست | پرند و دیبه گلرنگ هر کرا بتن است گفت با صید قفس مرغ چمن | که گل و میوه خوش و تازه رس است بگشای این قفس و بیرون آی | که نه در باغ و نه در سبزه کس است گفت با شبرو گیتی چکنم | که سحر دزد و شبانگه عسس است ای بسا گوشه که میدان بلاست | ای بسا دام که در پیش و پس است در گلستان جهان یک گل نیست | هر کجا مینگرم خار و خس است همچو من غافل و سرمست مپر | قفس آخر نه همین یک قفس است چرخ پست است بلندش مشمار | اینکه دیدیش چو عنقا مگس است کاروان است گل و لاله بباغ | سبزه اش اسب و صبایش جرس است ز گرفتاری من عبرت گیر | که سرانجام هوی و هوس است حاصل هستی بیهوده ما | آه سردی است که نامش نفس است چشم دید این همه و گوش شنید | آنچه دیدیم و شنیدیم بس است نخوانده فرق سر از پای عزم کو کردیم | نکرده پرسش چوگان هوای گو کردیم بکار خویش نپرداختیم نوبت کار | تمام عمر نشستیم و گفتگو کردیم بوقت همت و سعی و عمل هوس راندیم | بروز کوشش و تدبیر آرزو کردیم عبث به چه نفتادیم دیو آز و هوی | هر آنچه کرد بدیدیم و همچو او کردیم بسی مجاهده کردیم در طریق نفاق | ببین چه بیهده تفسیر جاهدوا کردیم چونان ز سفره ببردند سفره گستردیم | چو آب خشک شد اندیشه سبو کردیم اگر که نفس بداندیش ما نبود چرا | ملول گشت چو ما رسم و ره نکو کردیم چو عهدنامه نوشتیم اهرمن خندید | که اتحاد نبود اینکه با عدو کردیم هزار مرتبه دریای چرخ طوفان کرد | از آن زمان که نشیمن درین کرو کردیم نه همچو غنچه بدامان گلبنی خفتیم | نه همچو سبزه نشاطی بطرف جو کردیم چراغ عقل نهفتیم شامگاه رحیل | از آن بورطه تاریک جهل رو کردیم بعمر گم شده اصلا نسوختیم ولیک | چو سوزنی ز نخ افتاد جستجو کردیم بغیر جامه فرصت که کس رفوش نکرد | هزار جامه دریدند و ما رفو کردیم تباه شد دل از آلودگی و دم نزدیم | همی بتن گرویدیم و شستشو کردیم سمند توسن افلاک راهوار نگشت | به توسنیسش چو یک چند تاخت خو کردیم ز فرط آز چو مردار خوار تیره درون | هماره بر سر این لاشه های و هو کردیم چو زورمند شدیم از دهان مسکینان | بجبر لقمه ربودیم و در گلو کردیم ز رشوه اسب خریدیم و خانه و ده و باغ | باشک بیوه زنان حفظ آبرو کردیم از آن ز شاخ حقایق بما بری نرسید | که ما همیشه حکایت ز رنگ و بو کردیم یکی گوهر فروشی ثروت اندوز | بدست آورد الماسی دل افروز نهادش در میان کیسه ای خرد | ببستش سخت و سوی مخزنش برد درافکندش بصندوقی از آهن | بشام اندر نهفت آن روز روشن بر آن صندوق زد قفلی ز پولاد | چراغ ایمن نمود از فتنه باد ز بند و بست چون شد کیسه آگاه | حساب کا رخود گم کرد ناگاه چو مهر و اشتیاق گوهری دید | ببالید و بسی خود را پسندید نه تنها بود و میانگاشت تنهاست | نه زیبا بود و می پنداشت زیباست گمان کرد از غرور و سرگرانی | که بهر اوست رنج پاسبانی بدان بیمایگی گردن برافراشت | فروتن بود گر سرمایه ای داشت ز حرف نرخ و پیغام خریدار | بوزن و قدر خویش افزود بسیار بخود گفت این جهان افروزی از ماست | بنام ماست هر رمزی که اینجاست نبود ار حکمتی در صحبت من | چه میکردم درین صندوق آهن جمال و جاه ما بسیار بودست | عجب رنگی درین رخسار بودست بهای ما فزون کردند هر روز | عجب رخشنده بود این بخت پیروز مرا نقاد گردون قیمتی داد | که بستندم چنین با قفل پولاد بدو الماس گفت ای یار خودخواه | نه تنهایی رفیقی هست در راه چه شد کاین چهر زیبا را ندیدی | قرین ما شدی ما را ندیدی چه نسبت با جواهر ریسمان را | چه خویشی ریسمان و آسمان را نباشد خودپسندی را سرانجام | کسی دیبا نبافد با نخ خام اگر گوهر فروش اینجا گذر داشت | نه بهر کیسه از بهر گهر داشت بمخزن گر شبی چون و چرا رفت | نه از بهر شما از بهر ما رفت تو مشتی پنبه من پرورده کان | تو چون شب تیره من صبح درخشان چو در دامن گرفتی گوهری پاک | ترا بگرفت دست چرخ از خاک چو بر گیرند این پاکیزه گوهر | گشایند از تو بند و قفل از در تو پنداری ره و رسم تو نیکوست | ترا همسایه نیکو بود ای دوست از آن معنی نکردندت فراموش | که داری همچو من جانی در آغوش از آن کردند در کنجی نهانت | که بسپردند گنجی شایگانت چو نقش من فتد زین پرده بیرون | شود کار تو نیز آنگه دگرگون نه اینجا مایه ای ماند نه سودی | نه غیر از ریسمانت تار پودی به پیرامون من دارند شب پاس | تو کرباسی مرا خوانند الماس نظر بازی نمود آن یار دلجوی | ترا برداشت تا بیند مرا روی ترا بگشود و ما گشتیم روشن | ترا بر بست و ما ماندیم ایمن صفای تن ز نور جان پاک است | چو آن بیرون شد این یک مشت خاک است گه احرام روز عید قربان | سخن میگفت با خود کعبه زینسان که من مرآت نور ذوالجلالم | عروس پرده بزم وصالم مرا دست خلیل الله برافراشت | خداوندم عزیز و نامور داشت نباشد هیچ اندر خطه خاک | مکانی همچو من فرخنده و پاک چو بزم من بساط روشنی نیست | چو ملک من سرای ایمنی نیست بسی سرگشته اخلاص داریم | بسی قربانیان خاص داریم اساس کشور ارشاد از ماست | بنای شوق را بنیاد از ماست چراغ این همه پروانه ماییم | خداوند جهان را خانه ماییم پرستشگاه ماه و اختر اینجاست | حقیقت را کتاب و دفتر اینجاست در اینجا بس شهان افسر نهادند | بسی گردن فرازان سر نهادند بسی گوهر ز بام آویختندم | بسی گنجینه در پا ریختندم بصورت قبله آزادگانیم | بمعنی حامی افتادگانیم کتاب عشق را جز یک ورق نیست | در آن هم نکته ای جز نام حق نیست مقدس همتی کاین بارگه ساخت | مبارک نیتی کاین کار پرداخت درین درگاه هر سنگ و گل و کاه | خدا را سجده آرد گاه و بیگاه انا الحق میزنند اینجا در و بام | ستایش می کنند اجسام و اجرام در اینجا عرشیان تسبیح خوانند | سخن گویان معنی بی زبانند بلندی را کمال از درگه ماست | پر روح الامین فرش ره ماست در اینجا رخصت تیغ آختن نیست | کسی را دست بر کس تاختن نیست نه دام است اندرین جانب نه صیاد | شکار آسوده است و طایر آزاد خوش آن استاد کاین آب و گل آمیخت | خوش آن معمار کاین طرح نکو ریخت خوش آن درزی که زرین جامه ام دوخت | خوش آن بازارگان کاین حله بفروخت مرا زین حال بس نام آوریهاست | بگردون بلندم برتریهاست بدوخندید دل آهسته کای دوست | ز نیکان خود پسندیدن نه نیکوست چنان رانی سخن زین توده گل | که گویی فارغی از کعبه دل ترا چیزی برون از آب و گل نیست | مبارک کعبه ای مانند دل نیست ترا گر ساخت ابراهیم آذر | مرا بفراشت دست حی داور ترا گر آب و رنگ از خال و سنگ است | مرا از پرتو جان آب و رنگ است ترا گر گوهر و گنجینه دادند | مرا آرامگاه از سینه دادند ترا در عیدها بوسند درگاه | مرا بازست در هرگاه و بیگاه ترا گر بنده ای بنهاد بنیاد | مرا معمار هستی کرد آباد ترا تاج ار ز چین و کشمر آرند | مرا تفسیری از هر دفتر آرند ز دیبا گر ترا نقش و نگاریست | مرا در هر رگ از خون جویباریست تو جسم تیره ای ما تابناکیم | تو از خاکی و ما از جان پاکیم ترا گر مروه ای هست و صفایی | مرا هم هست تدبیری و رایی درینجا نیست شمعی جز رخ دوست | وگر هست انعکاس چهره اوست ترا گر دوستدارند اختر و ماه | مرا یارند عشق و حسرت و آه ترا گر غرق در پیرایه کردند | مرا با عقل و جان همسایه کردند درین عزلتگه شوق آشناهاست | درین گمگشته کشتی ناخداهاست بظاهر ملک تن را پادشاییم | بمعنی خانه خاص خداییم درینجا رمز رمز عشق بازی است | جز این نقشی هر نقشی مجازی است درین گرداب قربانهاست ما را | بخون آلوده پیکانهاست ما را تو خون کشتگان دل ندیدی | ازین دریا به جز ساحل ندیدی کسی کاو کعبه دل پاک دارد | کجا ز آلودگیها باک دارد چه محرابی است از دل با صفاتر | چه قندیلی است از جان روشناتر خوش آن کو جامه از دیبای جان کرد | خوش آن مرغی کازین شاخ آشیان کرد خوش آنکس کز سر صدق و نیازی | کند در سجدگاه دل نمازی کسی بر مهتران پروین مهی داشت | که دل چون کعبه زالایش تهی داشت موشکی را بمهر مادر گفت | که بسی گیر و دار در ره ماست سوی انبار چشم بسته مرو | که نهان فتنه ها به پیش و قفاست تله و دام و بند بسیار است | دهر بی باک و چرخ بی پرواست تله مانند خانه ایست نکو | دام مانند گلشنی زیباست ای بسا رهنما که راهزن است | ای بسا رنگ خوش که جانفرساست زاهنین میله گردکان مربای | که چنین لقمه خون دل نه غذاست هر کجا مسکنی است کالایی است | هر کجا سفره ایست نان آنجاست تله محکمی به پشت در است | گربه فربهی است میان سراست آنچنان رو که غافلت نکشند | خنجر روزگار خون پالاست هر نشیمن نه جای هر شخصی است | هر گذرگه نه در خور هر پاست اثر خون چو در رهی بینی | پا در آن ره منه که راه بلاست هرگز ایمن مشو که حمله چرخ | گر ز امروز بگذرد فرداست وقت تاراج و دستبرد شب است | روز هنگام خواب و نشو و نماست سر میفراز نزد شبرو دهر | که بسی قامت از جفاش دوتاست موشک آزرده گشت و گفت خموش | عقل من بیشتر ز عقل شماست خبرم هست ز آفت گردون | تله و دام دیده ام که کجاست از فراز و نشیب آگاهم | میشناسم چه راه راه خطاست هر کسی جای خویش میداند | پند و اندرز دیگران بیجاست این سخن گفت و شد ز لانه برون | نظری تند کرد بر چپ و راست دید در تله نو رنگین | گردکانی در آهنی پیداست هیچ آگه نشد ز بی خردی | کاندران سهمگین حصار چهاست یا در آن روشنی چه تاریکی است | یا در آن یکدلی چه روی و ریاست بانگ برداشت کاین نشیمن پاک | چه مبارک مکان روح افزاست تله گفتا مایست در بیرون | بدرون آی کاین سراچه تراست اگرت زاد و توشه نیست چه غم | زانکه این خانه پر ز توش و نواست جای تا کی کنی بزیر زمین | رونق زندگی ز آب و هواست اندرین خانه بین رهزن نیست | هر چه هست ایمنی و صلح و صفاست نشنیدم بنا چنین محکم | گر چه در دهر صد هزار بناست جای انده درین مکان شادیست | جای نان اندرین سرا حلواست موش پرسید این کمانک چیست | تله خندید کاین کمان قضاست اندر آی و بچشم خویش بین | کاندرین پرده ها چه شعبده هاست موشک از شوق جست و شد بدرون | تا که او جست بانگ در بر خاست بهر خوردن چو کرد گردن کج | آهنی رفت و بر گلویش راست رفت سودی کند زیان طلبید | خواست بر تن فزاید از جان کاست کودکی کاو ز پند و وعظ گریخت | گر بچاه است دم مزن که چراست رسم آزادگان چه میداند | تیره بختی که پای بند هوی ست خویش را دردمند آز مکن | که نه هر درد را امید دواست عزت از نفس دون مجو پروین | کاین سیه رای گمره و رسواست شمع بگریست گه سوز و گداز | کاز چه پروانه ز من بیخبر است بسوی من نگذشت آنکه همی | سوی هر برزن و کویش گذر است بسرش فکر دو صد سودا بود | عاشق آنست که بی پا و سر است گفت پروانه پر سوخته ای | که ترا چشم بایوان و در است من بپای تو فکندم دل و جان | روزم از روز تو صد ره بتر است پر خود سوختم و دم نزدم | گر چه پیرایه پروانه پر است کس ندانست که من میسوزم | سوختن هیچ نگفتن هنر است آتش ما ز کجا خواهی دید | تو که بر آتش خویشت نظر است به شرار تو چه آب افشاند | آنکه سر تا قدم اندر شرر است با تو میسوزم و میگردم خاک | دگر از من چه امید دگر است پر پروانه ز یک شعله بسوخت | مهلت شمع ز شب تا سحر است سوی مرگ از تو بسی پیشترم | هر نفس آتش من بیشتر است خویشتن دیدن و از خود گفتن | صفت مردم کوته نظر است دی مرغکی بمادر خود گفت تا بچند | مانیم ما همیشه بتاریک خانه ای من عمر خویش چون تو نخواهم تباه کرد | در سعی و رنج ساختن آشیانه ای آید مرا چو نوبت پرواز بر پرم | از گل بسبزه ای و ز بامی بخانه ای خندید مرغ زیرک و گفتش تو کودکی | کودک نگفت جز سخن کودکانه ای آگاه و آزموده توانی شد آن زمان | کگه شوی ز فتنه دامی و دانه ای زین آشیان ایمن خود یادها کنی | چون سازد از تو حوادث نشانه ای گردون بر آن رهست که هر دم زند رهی | گیتی بر آن سر است که جوید بهانه ای باغ وجود یکسره دام نوایب است | اقبال قصه ای شد و دولت فسانه ای پنهان بهر فراز که بینی نشیبهاست | مقدور نیست خوشدلی جاودانه ای هر قطره ای که وقت سحر بر گلی چکد | بحری بود که نیستش اصلا کرانه ای بنگر به بلبل از ستم باغبان چه رفت | تا کرد سوی گل نگه عاشقانه ای پرواز کن ولی نه چنان دور ز آشیان | منمای فکر و آرزوی جاهلانه ای بین بر سر که چرخ و زمین جنگ میکنند | غیر از تو هیچ نیست تو اندر میانه ای ای نور دیده از همه آفاق خوشتر است | آرامگاه لانه و خواب شبانه ای هر کس که توسنی کند او را کنند رام | در دست روزگار بود تازیانه ای بسیار کس ز پای در آورد اسب آز | آن را مگر نبود لگام و دهانه ای بچشم عجب سوی کاه کرد کوه نگاه | بخنده گفت که کار تو شد ز جهل تباه ز هر نسیم بلرزی ز هر نفس بپری | همیشه روی تو زرد است و روزگار سیاه مرا بچرخ برافراشت بردباری سر | تو گه باوج سمایی و گاه در بن چاه کسی بزرگ نگردد مگر ز کار بزرگ | گر از تو کار نیاید زمانه را چه گناه مرا نبرد ز جا هیچ دست زور ولیک | ترا نه جای نشستن بود نه ز خفتنگاه مرا ز رسم و ره نیک خویش قدر فزود | نه ای تو بیخبر از هیچ رسم و راه آگاه گهر ز کان دل من برند گوهریان | پلنگ و شیر بسوی من آورند پناه نه باک سلسله دارم نه بیم آفت سیل | نه سیر مهر زبونم کند نه گردش ماه بنزد اهل خرد سستی و سبکساریست | در اوفتادن بیجا و جستن بیگاه بگفت رهزن گیتی ره تو هم بزند | مخند خیره بافتادگان هر سر راه مشو ز دولت ناپایدار خویش ایمن | سوی تو نیز کشد شبرو سپهر سپاه قویتری ز تو روزی ز پا در افکندت | بیک دقیقه ز من هیچتر شوی ناگاه چه حاصل از هنر و فضل مردم خودبین | خوشم که هیچم و همچون تو نیستم خودخواه گر از نسیم بترسم بخویش ننگی نیست | شنیده ای که بلرزد به پیش باد گیاه تو جاه خویش فزون کن باستواری و صبر | مرا که جز پر کاهی نیم چه رتبت و جاه خوش آن کسی که چو من سر ز پا نمیداند | خوش آن تنی که نبردست بار کفش و کلاه چه شاهباز توانا چه ماکیان ضعیف | شوند جمله سرانجام صید این روباه بنای محکمه روزگار بر ستم است | قضا چو حکم نویسند چه داوری چه گواه چه فرق گر تو گرانسنگ و ما سبکساریم | چو تندباد حوادث و زد چه کوه و چه کاه کسی ز روی حقیقت بلند شد پروین | که دست دیو هوی شد ز دامنش کوتاه بخویش هیمه گه سوختن بزاری گفت | که ای دریغ مرا ریشه سوخت زین آذر همیشه سر بفلک داشتیم در بستان | کنون چه رفت که ما را نه ساق ماند و نه سر خوش آنزمان که مرا نیز بود جایگهی | میان لاله ونسرین و سوسن و عبهر حریر سبز بتن بود پیش از این ما را | چه شد که جامه گسست و سیاه شد پیکر من از کجا و فتادن بمطبخ دهقان | مگر نبود در این قریه هیزم دیگر بوقت شیر ز شیرم گرفت دایه دهر | نه با پدر نفسی زیستم نه با مادر عبث بباغ دمیدم که بار جور کشم | بزیر چرخ تو گویی نه جوی بود و نه جر ز بیخ کنده شدیم این چنین بجور از آنک | ز تندباد حوادث نداشتیم خبر فکند بی سببی در تنور پیرزنم | شوم ز خار و خسی نیز عاقبت کمتر ز دیده خون چکدم هر زمان ز آتش دل | کسی نکرد چو من خیره خون خویش هدر نه دود ماند و نه خاکستر از من مسکین | خوش آنکسیکه بگیتی ز خود گذاشت اثر مرا بناز بپرورد باغبان روزی | نگفت هیچ بگوشم حدیث فتنه و شر چنان ز یاد زمان گذشته خرسندم | که تیره بختی خود را نیمکنم باور نمود شبرو گیتیم سنگسار از آنک | ندید شاخی ازین شاخسار کوته تر ندید هیچ بغیر از جفا و بد روزی | هر آنکه همنفسش سفله بود و بد گوهر چو پنبه خوار بسوزد چو نی بنالد زار | کسیکه اخگر جانسوز را شود همسر مرا چو نخل بلندی و استقامت بود | چه شد که بی گنهم واژگونه گشت اختر چه اوفتاد که گردون ز پا درافکندم | چه شد که از همه عالم بمن فتاد شرر چه وقت سوز و گداز است شاخ نورس را | چه کرده ایم که ما را کنند خاکستر بخنده گفت چنین اخگری ز کنج تنور | که وقت حاصل باغ از چه رو ندادی بر مگوی بی گنهم سوخت شعله تقدیر | همین گناه تو را بس که نیستی بر ور کنون که پرده از این راز برگرفت سپهر | به آنکه هر دو بگوییم عیب یکدیگر ز چون منی چه توان چشم داشت غیر ستم | ز همنشین جفا جو گریختن خوشتر به تیغ می نتوان گفت دست و پای مبر | بگرگ می نتوان گفت میش و بره مدر من ار بدم ز بداندیشی خود آگاهم | هزار خانه بسوزد هم از یکی اخگر ترا چه عادت زیبا و خصلت نیکوست | من آتشم ز من و زشت راییم بگذر سزای باغ نبودی تو باغبان چه کند | پسر چو ناخلف افتاد چیست جرم پدر خوشند کارشناسان ترا چه دارد خوش | هنرورند بزرگان ترا چه بود هنر بلند گشتن تنها بلندنامی نیست | بمیوه نخل شد ای دوست برتر از عرعر بطرف باغ تهی دست و بی هنر بودن | برای تازه نهالان خسارتست و خطر چو شاخه بار نیارد چه برگ سبز و چه زرد | چو چوب همسر آذر شود چه خشک و چه تر بکوی نیکدلان نیست جز نکویی راه | بسوی کاخ هنر نیست غیر کوشش در کسیکه داور کردارهای نیک و بد است | بجز بدی ندهد بدسرشت را کیفر بدان صفت که تویی نقش هستیت بکشند | تو صورتی و سپهر بلند صورتگر اگر ز رمز بلندی و پستی آگاهی | تنت چگونه چنین فربه است و جان لاغر اگر ز کار بد نیک خویش بی خبری | دمی در آینه روشن جهان بنگر هزار شاخه سرسبز گشت زرد و خمید | ز سحربازی و ترفند گنبد اخضر به روز حادثه کار آگهان روشن رای | نیفکنند ز هر حمله سپهر سپر ز خون فاسد تو تن مریض بود همی | عجب مدار رگی را زدند گر نشتر بهای هر نم ازین یم هزار خون دل است | نخورده باده کسی رایگان ازین ساغر برای معرفتی جسم گشت همسر جان | برای بوی خوشی عود سوخت در مجمر کاشکی وقت را شتاب نبود | فصل رحلت در این کتاب نبود کاش در بحر بیکران جهان | نام طوفان و انقلاب نبود مرغکان میپراند این گنجشک | گر که همسایه عقاب نبود ما ندیدیم و راه کج رفتیم | ور نه در راه پیچ و تاب نبود اینکه خواندیم شمع نور نداشت | اینکه در کوزه بود آب نبود هر چه کردیم ماه و سال حساب | کار ایام را حساب نبود غیر مردار طعمه ای نشناخت | طوطی چرخ جز غراب نبود ره دل زد زمانه این دزدی | همچو دزدیدن ثیاب نبود چو تهی گشت پر نشد دیگر | خم هستی خم شراب نبود خانه خود به اهرمن منمای | پرسش دیو را جواب نبود دوره پیرت چراست سیاه | مگرت دوره شباب نبود بس بگشت آسیای دهر ولیک | هیچ گندم در آسیاب نبود نکشید آب دلو ما زین چاه | زانکه در دست ما طناب نبود گر نمی بود تیشه پندار | ملک معمور دل خراب نبود زین منه اسب آز را بر پشت | پای نیکان درین رکاب نبود تو فریب سراب تن خوردی | در بیابان جان سراب نبود ز اتش جهل سوخت خرمن ما | گنه برق و آفتاب نبود سال و مه رفت و ما همی خفتیم | خواب ما مرگ بود خواب نبود پیام داد سگ گله را شبی گرگی | که صبحدم بره بفرست میهمان دارم مرا بخشم میاور که گرگ بدخشم است | درون تیره و دندان خون فشان دارم جواب داد مرا با تو آشنایی نیست | که رهزنی تو و من نام پاسبان دارم من از برای خور و خواب تن نپروردم | همیشه جان به کف و سر بر آستان دارم مرا گران بخریدند تا بکار آیم | نه آنکه کار چو شد سخت سر گران دارم مرا قلاده بگردن بود پلاس به پشت | چه انتظار ازین پیش ز اسمان دارم عنان نفس ندادم چو غافلان از دست | کنون بدست توانا دو صد عنان دارم گرفتم آنکه فرستادم آنچه میخواهی | ز خود چگونه چنین ننگ را نهان دارم هراس نیست مرا هیچگه ز حمله گرگ | هراس کم دلی بره جبان دارم هزار بار گریزاندمت به دره و کوه | هزارها سخن از عهد باستان دارم شبان بجرات و تدبیرم آفرینها خواند | من این قلاده سیمین از آنزمان دارم رفیق دزد نگردم بحیله و تلبیس | که عمرهاست بکوی وفا مکان دارم درستکارم و هرگز نمانده ام بیکار | شبان گرم نبرد پاس کاروان دارم مرا نکشته به آغل درون نخواهی شد | دهان من نتوان دوخت تا دهان دارم جفای گرگ مرا تازگی نداشت هنوز | سه زخم کهنه به پهلو و پشت و ران دارم دو سال پیش بدندان دم تو برکندم | کنون ز گوش گذشتی چنین گمان دارم دکان کید برو جای دیگری بگشای | فروش نیست در آنجا که من دکان دارم شنیدستم یکی چوپان نادان | بخفتی وقت گشت گوسفندان در آن همسایگی گرگی سیه کار | شدی همواره زان خفتن خبردار گرامی وقت را فرصت شمردی | گهی از گله کشتی گاه بردی دراز آن خواب و عمر گله کوتاه | ز خون هر روز رنگین آن چراگاه ز پا افتادی از زخم و گزندی | زمانی بره ای گه گوسفندی بغفلت رفت زینسان روزگاری | نشد در کار تدبیر و شماری شبان را دیو خواب افکنده در دام | بدام افتند مستان کام ناکام ز آغل گله را تا دشت بردی | بچنگ حیله گرگش سپردی نه آگه بود از رسم شبانی | نه میدانست شرط پاسبانی چو عمری گرگ بد دل گله راند | دگر زان گله چوپان را چه ماند چو گرگ از گله هر شام و سحر کاست | شبان از خواب بی هنگام برخاست بکردار عسس کوشید یک چند | فکند آن دزد را یکروز در بند چنانش کوفت سخت و سخت بر بست | که پشت و گردن و پهلوش بشکست بوقت کار باید کرد تدبیر | چه تدبیری چو وقت کار شد دیر بگفت ای تیره روز آزمندی | تو گرگ بس شبان و گوسفندی بدینسان داد پاسخ گرگ نالان | نه چوپانی تو نام تست چوپان نشاید وقت بیداری غنودن | شبان بودن ز گرگ آگه نبودن شبانی باید ای مسکین شبان را | توان شب نخفتن پاسبان را نه هر کو گله ای راند شبان است | نه هر کو چشم دارد پاسبان است تو عیب کار خویش از خود نهفتی | بهنگام چرای گله خفتی شدی پست این نه آیین بزرگی است | ندانستی که کار گرگ گرگی است تو خفتی کار از آن گردید دشوار | نشاید کرد با یکدست ده کار چرا امروز پشت من شکستی | کجا بود آن زمان این چوبدستی شبانان نیستند از گرگ ایمن | تو وارون بخت ایمن بودی از من نخسبد هیچ صاحب خانه آرام | چو در نامحکم و کوته بود بام شبانان آنقدر پرسند و پویند | که تا گمگشته ای را باز جویند من از تدبیر و رای خانمانسوز | در آغلها بسی شب کرده ام روز چه غم گر شد مرا هنگام مردن | پس از صد گوسفند و بره خوردن مرا چنگال روزی خون بسی ریخت | به گردنها و شریانها در آویخت بعمری شد ز خون آشامیم رنگ | بطرف مرغزاران سبزه و سنگ بسی گوساله را پهلو فشردم | بسی بزغاله را از گله بردم اگر صد سال در زنجیر مانم | نخستین روز آزادی همانم شبان فارغ از گرگ بداندیش | بود فرجام گرگ گله خویش کنون دیگر نه وقت انتقام است | که کار گله و چوپان تمام است پیرمردی مفلس و برگشته بخت | روزگاری داشت ناهموار و سخت هم پسر هم دخترش بیمار بود | هم بلای فقر و هم تیمار بود این دوا میخواستی آن یک پزشک | این غذایش آه بودی آن سرشک این عسل میخواست آن یک شوربا | این لحافش پاره بود آن یک قبا روزها میرفت بر بازار و کوی | نان طلب میکرد و میبرد آبروی دست بر هر خودپرستی میگشود | تا پشیزی بر پشیزی میفزود هر امیری را روان میشد ز پی | تا مگر پیراهنی بخشد به وی شب بسوی خانه میمد زبون | قالب از نیرو تهی دل پر ز خون روز سایل بود و شب بیمار دار | روز از مردم شب از خود شرمسار صبحگاهی رفت و از اهل کرم | کس ندادش نه پشیز و نه درم از دری میرفت حیران بر دری | رهنورد اما نه پایی نه سری ناشمرده برزن و کویی نماند | دیگرش پای تکاپویی نماند درهمی در دست و در دامن نداشت | ساز و برگ خانه برگشتن نداشت رفت سوی آسیا هنگام شام | گندمش بخشید دهقان یک دو جام زد گره در دامن آن گندم فقیر | شد روان و گفت کای حی قدیر گر تو پیش آری بفضل خویش دست | برگشایی هر گره کایام بست چون کنم یارب در این فصل شتا | من علیل و کودکانم ناشتا میخرید این گندم ار یک جای کس | هم عسل زان میخریدم هم عدس آن عدس در شوربا میریختم | وان عسل با آب می آمیختم درد اگر باشد یکی دارو یکی است | جان فدای آنکه درد او یکی است بس گره بگشوده ای از هر قبیل | این گره را نیز بگشا ای جلیل این دعا میکرد و می پیمود راه | ناگه افتادش به پیش پا نگاه دید گفتارش فساد انگیخته | وان گره بگشوده گندم ریخته بانگ بر زد کای خدای دادگر | چون تو دانایی نمیداند مگر سالها نرد خدایی باختی | این گره را زان گره نشناختی این چه کار است ای خدای شهر و ده | فرقها بود این گره را زان گره چون نمی بیند چو تو بیننده ای | کاین گره را برگشاید بنده ای تا که بر دست تو دادم کار را | ناشتا بگذاشتی بیمار را هر چه در غربال دیدی بیختی | هم عسل هم شوربا را ریختی من ترا کی گفتم ای یار عزیز | کاین گره بگشای و گندم را بریز ابلهی کردم که گفتم ای خدای | گر توانی این گره را برگشای آن گره را چون نیارستی گشود | این گره بگشودنت دیگر چه بود من خداوندی ندیدم زین نمط | یک گره بگشودی و آنهم غلط الغرض برگشت مسکین دردناک | تا مگر برچیند آن گندم ز خاک چون برای جستجو خم کرد سر | دید افتاده یکی همیان زر سجده کرد و گفت کای رب ودود | من چه دانستم ترا حکمت چه بود هر بلایی کز تو آید رحمتی است | هر که را فقری دهی آن دولتی است تو بسی زاندیشه برتر بوده ای | هر چه فرمان است خود فرموده ای زان بتاریکی گذاری بنده را | تا ببیند آن رخ تابنده را تیشه زان بر هر رگ و بندم زنند | تا که با لطف تو پیوندم زنند گر کسی را از تو دردی شد نصیب | هم سرانجامش تو گردیدی طبیب هر که مسکین و پریشان تو بود | خود نمیدانست و مهمان تو بود رزق زان معنی ندادندم خسان | تا ترا دانم پناه بیکسان ناتوانی زان دهی بر تندرست | تا بداند کآنچه دارد زان تست زان به درها بردی این درویش را | تا که بشناسد خدای خویش را اندرین پستی قضایم زان فکند | تا تو را جویم تو را خوانم بلند من به مردم داشتم روی نیاز | گرچه روز و شب در حق بود باز من بسی دیدم خداوندان مال | تو کریمی ای خدای ذوالجلال بر در دونان چو افتادم ز پای | هم تو دستم را گرفتی ای خدای گندمم را ریختی تا زر دهی | رشته ام بردی تا که گوهر دهی در تو پروین نیست فکر و عقل و هوش | ورنه دیگ حق نمی افتد ز جوش باغبانی قطره ای بر برگ گل | دید و گفت این چهره جای اشک نیست گفت من خندیده ام تا زاده ام | دوش بر خندیدنم بلبل گریست من همی خندم برسم روزگار | کاین چه ناهمواری و ناراستیست خنده ما را حکایت روشن است | گریه بلبل ندانستم ز چیست لحظه ای خوش بوده ایم و رفته ایم | آنکه عمر جاودانی داشت کیست من اگر یک روزه تو صد ساله ای | رفتنی هستیم گر یک یا دویست درس عبرت خواند از اوراق من | هر که سوی من بفکرت بنگریست خرمم با آنکه خارم همسر است | آشنا شد با حوادث هر که زیست نیست گل را فرصت بیم و امید | زانکه هست امروز و دیگر روز نیست به گربه گفت ز راه عتاب شیر ژیان | ندیده ام چو تو هیچ آفریده سرگردان خیال پستی و دزدی تو را برد همه روز | بسوی مطبخ شه یا به کلبه دهقان گهی ز کاسه بیچارگان بری گیپا | گهی ز سفره درماندگان ربایی نان ز ترکتازی تو مانده بیوه زن ناهار | ز حیله سازی تو گشته مطبخی نالان چرا زنی ره خلق ای سیه دل از پی هیچ | چه پر کنی شکم ای خودپرست چون انبان برای خوردن کشک از چه کوزه میشکنی | قضا به پیرزن آنرا فروختست گران بزخم قلب فقیران چه کس نهد مرهم | وگر برند خسارت چه کس دهد تاوان مکن سیاه سر و گوش و دم ز تابه و دیگ | سیاهی سر و گوش از سیهدلیست نشان نه ماست مانده ز آزت بخانه زارع | نه شیر مانده ز جورت بکاسه چوپان گهت ز گوش چکانند خون و گاه از دم | شبی ز سگ رسدت فتنه روزی از دربان تو از چه ملعبه دست کودکان شده ای | بچشم من نشود هیچکس ز بیم عنان بیا به بیشه و آزاد زندگانی کن | برای خوردن و خوش زیستن مکش وجدان شکارگاه بسی هست و صید خفته بسی | بشرط آنکه کنی تیز پنجه و دندان مرا فریب ندادست هیچ شب گردون | مرا زبون ننمودست هیچ روز انسان مرا دلیری و کارآگهی بزرگی داد | به رای پیر توانیم داشت بخت جوان زمانه ای نفکندست هیچگاه بدام | نشانه ام ننمودست هیچ تیر و کمان چو راه بینی و رهرو تو نیز پیشتر آی | چو هست گوی سعادت تو هم بزن چوگان شنید گربه نصیحت ز شیر و کرد سفر | نمود در دل غاری تهی و تیره مکان گهی چو شیر بغرید و بر زمین زد دم | برای تجربه گاهی بگوش داد تکان بخویش گفت کنون کز نژاد شیرانم | نه شهر وادی و صحرا بود مرا شایان برون جهم ز کمینگاه وقت حمله چنین | فرو برم بتن خصم چنگ تیز چنان نبود آگهیم پیش از این که من چه کسم | بوقت کار توان کرد این خطا جبران چو شد ز رنگ شب آن دشت هولناک سیاه | نمود وحشت و اندیشه گربه را ترسان تنش بلرزه فتاد از صدای گرگ و شغال | دلش چو مرغ تپید از خزیدن ثعبان گهی درخت در افتاد و گاه سنگ شکست | ز تند باد حوادث ز فتنه طوفان ز بیم چشم زحل خون ناب ریخت بخاک | چو شاخ بلرزید زهره رخشان در تنور نهادند و شمع مطبخ مرد | طلوع کرد مه و ماند در فلک حیران شبان چو خفت برآمد ببام آغل گرگ | چنین زنند ره خفتگان شب دزدان گذشت قافله ای کرد ناله ای جرسی | بدست راهزنی گشت رهروی عریان شغال پیر بامید خوردن انگور | بجست بر سر دیوار کوته بستان خزید گربه دهقان به پشت خیک پنیر | زدند تا که در انبار موشکان جولان ز کنج مطبخ تاریک خاست غوغایی | مگر که روبهکی برد مرغکی بریان پلنگ گرسنه آمد ز کوهسار بزیر | بسوی غار شد اندر هوای طعمه روان شنید گربه مسکین صدای پا و ز بیم | ز جای جست که بگریزد و شود پنهان ز فرط خوف فراموش کرد گفته خویش | که کار باید و نیرو نه دعوی و عنوان نه ره شناخت نه اش پای رفتن ماند | نه چشم داشت فروغ و نه پنجه داشت توان نمود آرزوی شهر و در امید فرار | دمی بروزنه سقف غار شد نگران گذشت گربگی و روزگار شیری شد | ولیک شیر شدن گربه را نبود آسان بناگهان ز کمینگاه خویش جست پلنگ | به ران گربه فرو برد چنگ خون افشان بزیر پنجه صیاد صید نالان گفت | بدین طریق بمیرند مردم نادان بشهر گربه و در کوهسار شیر شدم | خیال بیهده بین باختم درین ره جان ز خودپرستی و آزم چنین شد آخر کار | بنای سست بریزد چو سخت شد باران گرفتم آنکه بصورت بشیر میمانم | ندارم آن دل و نیرو همین بسم نقصان بلند شاخه بدست بلند میوه دهد | چرا که با نظر پست برتری نتوان حدیث نور تجلی بنزد شمع مگوی | نه هر که داشت عصا بود موسی عمران بدان خیال که قصری بنا کنی روزی | به تیشه کلبه آباد خود مکن ویران چراغ فکر دهد چشم عقل را پرتو | طبیب عقل کند درد آز را درمان ببین ز دست چکار آیدت همان میکن | مباش همچو دهل خودنما و هیچ میان بهل که کان هوی را نیافت کس گوهر | مرو که راه هوس را نیافت کس پایان چگونه رام کنی توسن حوادث را | تو خویش را نتوانی نگاهداشت عنان منه گرت بصری هست پای در آتش | مزن گرت خردی هست مشت بر سندان بلبلی گفت سحر با گل سرخ | کاینهمه خار بگرد تو چراست گل خشبوی و نکویی چو ترا | همنشین بودن با خار خطاست هر که پیوند تو جوید خوار است | هر که نزدیک تو آید رسواست حاجب قصر تو هر روز خسی است | بسر کوی تو هر شب غوغاست ما تو را سیر ندیدیم دمی | خار دیدیم همی از چپ و راست عاشقان در همه جا ننشینند | خلوت انس و وثاق تو کجاست خار گاهم سر و گه پای بخسب | همنشین تو عجب بی سر و پاست گل سرخی و نپرسی که چرا | خار در مهد تو در نشو و نماست گفت زیبایی گل را مستای | زانکه یکره خوش و یکدم زیباست آن خوشی کز تو گریزد چه خوشی است | آن صفایی که نماند چه صفا است ناگریز است گل از صحبت خار | چمن و باغ بفرمان قضا است ما شکفتیم که پژمرده شویم | گل سرخی که دو شب ماند گیاست عاقبت خوارتر از خار شود | این گل تازه که محبوب شماست رو گلی جوی که همواره خوش است | باغ تحقیق ازین باغ جداست این چنین خواسته بیغش را | ز دکان دگری باید خواست ما چو رفتیم گل دیگر هست | ذات حق بی خلل و بی همتاست همه را کشتی نسیان کشتی است | همه را راه بدریای فناست چه توان داشت جز این چشم ز دهر | چه توان کرد فلک بی پرواست ز ترازوی قضا شکوه مکن | که ز وزن همه کس خواهد کاست ره آن پوی که پیدایش ازوست | لیک با اینهمه خود ناپیداست نتوان گفت که خار از چه دمید | خار را نیز درین باغ بهاست چرخ با هر که نشاندت بنشین | هر چه را خواجه روا دید رواست بنده شایسته تنهایی نیست | حق تعالی و تقدس تنهاست گهر معدن مقصود یکی است | وانچه برجاست شبه یا میناست خلوتی خواه کاز اغیار تهی است | دولتی جوی که بیچون و چراست هر گلی علت و عیبی دارد | گل بی علت و بی عیب خداست صبحدم صاحبدلی در گلشنی | شد روان بهر نظاره کردنی دید گلهای سپید و سرخ و زرد | یاسمین و خیری و ریحان و ورد بر لب جوها دمیده لاله ها | بر گل و سوسن چکیده ژاله ها هر تنی روشنتر از جانی شده | هر گل سرخی گلستانی شده برگ گل شاداب و شبنم تابناک | هر دو از آلایش پندار پاک گویی آن صاحبنظر رایی نداشت | فکرت و شوق تماشایی نداشت نه سوی زیبا رخی میکرد روی | نه گلی نه غنچه ای میکرد بوی هر طرف گل بود آنجا وقت گشت | جمله را میدید اما میگذشت در صف گلها بدید او ناگهان | که گل پژمرده ای گشته نهان دور افتاده ز بزم یارها | خوی کرده با جفای خارها یکنفس بشکفته یک دم زیسته | صبحدم شبنم بر او بگریسته رونقش بشکسته چرخ کوژ پشت | زشت گشته بر نکویان کرده پشت الغرض صاحبدل روشن روان | آن گل پژمرده چید و شد روان جمله خندیدند گلهای دگر | که نبودی عارف و صاحب نظر زین همه زیبایی و جلوه گری | یک گل پژمرده با خود میبری این معما را ندانستیم چیست | وینکه بر ما برتری دادیش کیست گفت گل در بوستان بسیار بود | لیک ما را نکته ای در کار بود ما از آن معنیش چیدیم ای فتی | که نچیند کس گل پژمرده را کردم این افتاده زان ره جستجوی | که بگردانند از افتاده روی زان ببردیم این گل بی آب و رنگ | که زمانه عرصه بر وی تنگ وقت این گل میرود حالی ز دست | دیگران را تا شبانگه وقت هست من ببوییدنش زان کردم هوس | کاین چنین گل را نبوید هیچ کس دی شکفت از گلبن و امروز شد | ای عجب امروزها دیروز شد عمر چون اوراق بی شیرازه بود | این گل پژمرده دیشب تازه بود چون خریداران گرفتیمش بدست | زانکه چرخ پیر بازارش شکست چونکه گلهای دگر زیباترند | هم نظربازان بر آن بگذرند خلق را باشد هوای رنگ و بو | کس نپرسد کان گل پژمرده کو نهفت چهره گلی زیر برگ و بلبل گفت | مپوش روی بروی تو شادمان شده ایم مسوز زاتش هجران هزار دستان را | بکوی عشق تو عمری است داستان شده ایم جواب داد کازین گوشه گیری و پرهیز | عجب مدار که از چشم تو بد نهان شده ایم ز دستبرد حوادث وجود ایمن نیست | نشسته ایم و بر این گنج پاسبان شده ایم تو گریه می کنی و خنده میکند گلزار | ازین گریستن و خنده بد گمان شده ایم مجال بستن عهدی بما نداد سپهر | سحر شکفته و هنگام شب خزان شده ایم مباش فتنه زیبایی و لطافت ما | چرا که نامزد باد مهرگان شده ایم نسیم صبحگهی تا نقاب ما بدرید | برای شکوه ز گیتی همه دهان شده ایم بکاست آنکه سبکسار شد ز قیمت خویش | ازین معامله ترسیده و گران شده ایم دو روزه بود هوسرانی نظربازان | همین بس است که منظور باغبان شده ایم بطرف گلشنی در نوبهاری | گلی خودرو دمید از جو کناری درخشنده چو اندر درج گوهر | فروزنده چو بر افلاک اختر بدو گل گفت کای شوخ سبکسار | بجوی و جر گل خودروست بسیار تو در هر جا که بنشینی گیاهی | بهر راهی که رویی خار راهی در اینجا نکته دانان بی شمارند | شما را در شمار ما نیارند بسوی چون تویی خوبان نبینند | وگر روزی ببینندت نچینند شود گر باغبان آگاه ازین کار | کند کار ترا ایام دشوار شرار کیفرت دامن بگیرد | وبال هستیت گردن بگیرد ز گلشن بر کنندت خواه ناخواه | کنندت پایمال اندر گذرگاه بدین بی رنگی و پستی و زشتی | چرا اندر ردیف ما نشستی بگفتا نام هر کس در شماری است | مرا نیز اندرین ملک اعتباری است کس کاین نقش بر گل مینگارد | حساب خار و خس را نیز دارد ترا گر باغبانی بود چالاک | مرا هم باغبانی کرد افلاک ترا گر کرد استاد آبیاری | مرا هم آب داد ابر بهاری شما را گر چه رونق بیشتر بود | سوی ما نیز گردون را نظر بود چه ترسانی ز آسیب شرارم | چه کردم تا بسوزد روزگارم چه بودستیم جز خواب و خیالی | که گیرد گردن ما را وبالی مرا در باغ محکم ریشه ای نیست | ز داس و تیشه ام اندیشه ای نیست بگامی میتوان بنیاد ما کند | بهی میتوان از هم پراکند جمال هر گلی در جلوه و پوست | چه فرق ار نو گلی پاکیزه خودروست چه دانستی که ما را رنگ و بو نیست | که میگوید گل خودرو نکونیست دمیدم تا بدانیدم که هستم | فتادم تا نگویی خودپرستم مپنداری که کار دهر بازیست | مرا این اوفتادن سرفرازیست بهر مهدم که خواباندند خفتم | ز هر مرزی که گفتندم شکفتم نشستم تا رخم شبنم بشوید | نسیم صبحگاهانم ببوید درین بی رنگ و بویی رنگ و بوهاست | درین دفتر ز خلقت گفتگوهاست سزد گر سرو و گل بر ما بخندند | که ما افتاده ایم ایشان بلندند بیاد من کسی تخمی نیفشاند | کشاورز سپهرم با تو بنشاند مرا با گل خیال همسری نیست | هوای نخوت و نام آوری نیست اگر چه گلشن ما دشت و صحراست | ز هر جا رسته ایم آنجا مصفاست ز من زین بیش کس خوبی نخواهد | گل خودرو ز قدر گل نکاهد گرفتم جلوه و رنگی و تابی | ز بارانی و باد و آفتابی گلی زیبا شدم در باغ ایام | چه میدانم چه خواهم شد سرانجام گل سرخ روزی ز گرما فسرد | فروزنده خورشید رنگش ببرد در آن دم که پژمرد و بیمار گشت | یکی ابر خرد از سرش میگذشت چو گل دید آن ابر را رهسپار | برآورد فریاد و شد بی قرار که ای روح بخشنده لختی درنگ | مرا برد بی آبی از چهر رنگ مرا بود دشمن فروزنده مهر | وگر نه چرا کاست رنگم ز چهر همه زیورم را بیکبار برد | بجورم ز دامان گلزار برد همان جامه ای را که دیروز دوخت | در آتش درافکند امروز و سوخت چرا رشته هستیم را گسست | چرا ساقه ام را ز گلبن شکست گسست و ندانست این رشته چیست | بکشت و نپرسید این کشته کیست جهان بود خوشبوی از بوی من | گلستان همه روشن از روی من مرا دوش مهتاب بویید و رفت | فرشته سحرگاه بوسید و رفت صبا همچو طفلم در آغوش کرد | ز ژاله مرا گوهر گوش کرد همان بلبل آن دوستدار عزیز | که بودش بدامان من خفت و خیز چو محبوب خود را سیه روز دید | ز گلشن بیکبارگی پا کشید مرا بود دیهیم سرخی بسر | ز پیرایه صبح پاکیزه تر بدینگونه چون تیره شد بخت من | ربودند آرایش تخت من نمیسوختم گر ز گرما و رنج | نمیدادم ای دوست از دست گنج مرا روح بخش چمن بود نام | ندیده خوشی فرصتم شد تمام گرم پرتو و رنگ بر جای بود | مرا چهره ای بس دلارای بود چو تاجم عروسان بسر میزدند | چو پیرایه ام بر کمر میزدند بیکباره از دوستداران من | زمانه تهی کرد این انجمن ازان راهم امروز کس دوست نیست | که کاهیده شد مغز و جز پوست نیست چو برتافت روی از تو چرخ دنی | همه دوستیها شود دشمنی توانا تویی قطره ای جود کن | مرا نیز شاداب و خشنود کن که تا بار دیگر جوانی کنم | ز غم وارهم شادمانی کنم بدو گفت ابر ای خداوند ناز | بکن کوته این داستان دراز همین لحظه باز آیم از مرغزار | نثارت کنم لولو شاهوار گر این یک نفس را شکیبا شوی | دگر باره شاداب و زیبا شوی دهم گوشوارت ز در خوشاب | روان سازم از هر طرف جوی آب بگیرد خوشی جای پژمردگی | نه اندیشه ماند نه افسردگی کنم خاطرت را ز تشویش پاک | فرو شویم از چهر زیبات خاک ز من هر نمی چشمه زندگی است | سیاهیم بهر فروزندگی است نشاط جوانی ز سر بخشمت | صفا و فروغ دگر بخشمت شود بلبل آگاه زین داستان | دگر ره نهد سر بر این آستان در اقلیم خود باز شاهی کنی | بجلوه گری هر چه خواهی کنی بدین گونه چون داد پند و نوید | شد از صفحه بوستان ناپدید همی تافت بر گل خور تابناک | نشانیدش آخر بدامان خاک سیه گشت آن چهره از آفتاب | نه شبنم رسید و نه یک قطره آب چنانش سر و ساق در هم فشرد | که یکباره بشکست و افتاد و مرد ز رخساره اش رونق و رنگ رفت | بگیتی بخندید و دلتنگ رفت ره و رسم گردون دل آزردنست | شکفته شدن بهر پژمردنست چو باز آمد آن ابر گوهرفشان | ازان گمشده جست نام و نشان شکسته گلی دید بی رنگ و بوی | همه انتظار و همه آرزوی همی شست رویش بروشن سرشک | چه دارو دهد مردگان را پزشک بسی ریخت در کام آن تشنه آب | بسی قصه گفت و نیامد جواب نخندید زان گریه زار زار | نیاویخت از گوش آن گوشوار ننوشید یک قطره زان آب پاک | نگشت آن تن سوخته تابناک ز امیدها جز خیالی نماند | ز اندیشه ها جز ملالی نماند چو اندر سبوی تو باقی است آب | بشکرانه از تشنگان رخ متاب بزردگان مومیایی فرست | گه تیرگی روشنایی فرست چو رنجور بینی دواییش ده | چو بی توشه یابی نواییش ده همیشه تو را توش این راه نیست | برو تا که تاریک و بیگاه نیست در باغ وقت صبح چنین گفت گل به خار | کز خویش هیچ نایدت ای زشت روی عار گلزار خانه گل و ریحان و سوسن است | آن به که خار جای گزیند به شوره زار پژمرده خاطر است و سرافکنده و نژند | در باغ هر که را نبود رنگ و بو و بار با من ترا چه دعوی مهر است و همسری | ناچیزی توام همه جا کرد شرمسار در صحبت تو پاک مرا تار و پود سوخت | شاد آن گلی که خار و خسش نیست در جوار گه دست میخراشی و گه جامه میدری | با چون تویی چگونه توان بود سازگار پاکی و تاب چهره من در تو نیست هیچ | با آنکه باغبان منت بوده آبیار شبنم هماره بر ورقم بوسه می زند | ابرم بسر همیشه گهر میکند نثار در زیر پا نهند ترا رهروان ولیک | ما را بسر زنند عروسان گلعذار دل گر نمیگدازی و نیش ار نمیزنی | بی موجبی چرا ز تو هر کس کند فرار خندید خار و گفت تو سختی ندیده ای | آری هر آنکه روز سیه دید شد نزار ما را فکنده اند نه خویش اوفتاده ایم | گر عاقلی مخند بافتاده زینهار گردون بسوی گوشه نشینان نظر نکرد | بیهوده بود زحمت امید و انتظار یکروز آرزو و هوس بیشمار بود | دردا مرا زمانه نیاورد در شمار با آنکه هیچ کار نمی آیدم ز دست | بس روزها که با منت افتاده است کار از خود نبودت آگهی از ضعف کودکی | آنساعتی که چهره گشودی عروس وار تا درزی بهار باری تو جامه دوخت | بس جامه را گسیختم ای دوست پود و تار هنگام خفتن تو نخفتم برای آنک | گلچین بسی نهفته درین سبزه مرغزار از پاسبان خویشتنت عار بهر چیست | نشنیده ای حکایت گنج و حدیث مار آنکو ترا فروغ و صاف و جمال داد | در حیرتم که از چه مرا کرد خاکسار بی رونقیم و بیخود و ناچیز زان سبب | از ما دریغ داشت خوشی دور روزگار ما را غمی ز فتنه باد سموم نیست | در پیش خار و خس چه زمستان چه نوبهار با جور و طعن خارکن و تیشه ساختن | بهتر ز رنج طعنه شنیدن هزار بار این سست مهر دایه درین گاهوار تنگ | از بهر راحت تو مرا داده بس فشار آیین کینه توزی گیتی کهن نشد | پرورد گر یکی دگری را بکشت زار ما را بسر فکند و ترا برفراشت سر | ما را فشرد گوش و ترا داد گوشوار آن پرتوی که چهره تو را جلوه گر نمود | تا نزد ما رسید بناگاه شد شرار مشاطه سپهر نیاراست روی من | با من مگوی کازچه مرا نیست خواستار خواری سزای خار و خوشی در خور گل است | از تاب خویش و خیرگی من عجب مدار شادابی تو دولت یک هفته بیش نیست | بر عهد چرخ و وعده گیتی چه اعتبار آنان کازین کبود قدح باده میدهند | خودخواه را بسی نگذارند هوشیار گر خار یا گلیم سرانجام نیستی است | در باغ دهر هیچ گلی نیست پایدار گلبن بسی فتاده ز سیل قضا بخاک | گلبرگ بس شدست ز باد خزان غبار بس گل شکفت صبحدم و شامگه فسرد | ترسم تو نیز دیر نمانی بشاخسار خلق زمانه با تو بروز خوشی خوشند | تا رنگ باختی فکنندت برهگذار روزی که هیچ نام و نشانی نداشتی | جز من ترا که بود هواخواه و دوستدار پروین ستم نمیکند ار باغبان دهر | گل را چراست عزت و خار از چه روست خوار صبحدم تازه گلی خودبین گفت | کاز چه خاک سیهم در پهلوست خاک خندید که منظوری هست | خیره با هم ننشستیم ای دوست مقصد این ره ناپیدا را | ز کسی پرس که پیدایش ازوست همه از دولت خاک سیه است | که چمن خرم و گلشن خوشبوست همه طفلان دبستان منند | هر گل و سبزه که اندر لب جوست پوستین بودمت ایام شتا | چو شدی مغز رها کردی پوست جز تواضع نبود رسم و رهم | گر چه گلزار ز من چون مینوست نکنم پیروی عجب و هوی | زانکه افتادگیم خصلت و خوست تو بدلجویی خود مغروری | نشنیدی که فلک عربده جوست من اگر تیره و گر ناچیزم | هر چه را خواجه پسندد نیکوست گل بی خاک نخواهد رویید | خاک هر سوی بود گل زانسوست خلقت از بهر تنی تنها نیست | چشم گر چشم شد ابرو ابروست همگی خاک شویم آخر کار | همچو آن خاک که در برزن و کوست برگ گل یا بر گلرخساری است | خاک و خشتی که ببرج و باروست تکیه بر دوستی دهر مکن | که گهی دوست دگر گاه عدوست مشو ایمن که گل صد برگم | که تو صد برگی و گیتی صد روست گرچه گرد است بدیدن گردو | نه هر آن گرد که دیدی گردوست گوی چوگان فلک شد سرما | زانکه چوگان فلک اینش گوست همه ناگاه گلوگیر شوند | همه را لقمه گیتی به گلوست کشتی بحر قضا تسلیم است | اندرین بحر نه کشتی نه کروست کوش تا جامه فرصت ندری | درزی دهر نه آگه ز رفوست تا تو آبی به تکلف بخوری | نه سبویی و نه آبی به سبوست غافل از خویش مشو یک سر موی | عمر آویخته از یک سر موست گلی خندید در باغی سحرگاه | که کس را نیست چون من عمر کوتاه ندادند ایمنی از دستبردم | شکفتم روز و وقت شب فسردم ندیدندم به جز برگ و گیا روی | نکردندم به جز صبح و صبا بوی در آغوش چمن یکدم نشستم | زمان دلربایی دیده بستم ز چهرم برد گرما رونق و تاب | نکرده جلوه رنگم شد چو مهتاب نه صحبت داشتم با آشنایی | نه بلبل در وثاقم زد صلایی اگر دارای سود و مای بودم | عروس عشق را پیرایه بودم اگر بر چهره ام تابی فزودند | بدین تردستی از دستم ربودند ز من فردا دگر نام و نشان نیست | حساب رنگ و بویی در میان نیست کسی کو تکیه بر عهد جهان کرد | درین سوداگری چون من زیان کرد فروزان شبنمی کرد این سخن گوش | بخندید و ببوسیدش بناگوش بگفت ای بی خبر ما رهگذاریم | بر این دیوار نقشی می نگاریم من آگه بودم از پایان این کار | ترا آگاه کردن بود دشوار ندانستی که در مهد گلستان | سحر خندید گل شب گشت پژمان تو ماندی یک شبی شاداب و خرم | نمیماند به جز یک لحظه شبنم چه خوش بود ار صفای ژاله میماند | جمال یاسمین و لاله میماند جهان یغما گر بس آب و رنگ است | مرا هم چون تو وقت ایدوست تنگ است من از افتادن خود خنده کردم | رخ گلبرگ را تابنده کردم چو اشک از چشم گردون افتادم | به رخسار خوش گل بوسه دادم به گل زین بیشتر زیور چه بخشد | بشبنم کار ازین بهتر چه بخشد اگر چه عمر کوتاهم دمی بود | خوشم کاین قطره روزی شبنمی بود چو بر برگ گلی یکدم نشستم | ز گیتی خوشدلم هر جا که هستم اگر چه سوی من کسرا نظر نیست | کسی را خوبی از من بیشتر نیست نرنجیدم ز سیر چرخ گردان | درونم پاک بود و روی رخشان چو گفتندم بیارام آرمیدم | چو فرمودند پنهان شو پریدم درخشیدم چو نور اندر سیاهی | برفتم با نسیم صبحگاهی نه خندیدم به بازیهای تقدیر | نه دانستم چه بود این رمز و تفسیر اگر چه یک نفس بودیم و مردیم | چه باک آن یک نفس را غم نخوردیم بما دادند کالای وجودی | که برداریم ازین سرمایه سودی گفت گرگی با سگی دور از رمه | که سگان خویشند با گرگان همه از چه گشتستیم ما از هم بری | خوی کردستیم با خیره سری از چه معنی خویشی ما ننگ شد | کار ما تزویر و ریو و رنگ شد نگذری تو هیچگاه از کوی ما | ننگری جز خشمگین بر روی ما اولین فرض است خویشاوند را | که بجوید گمشده پیوند را هفته ها خون خوردم از زخم گلو | نه عیادت کردی و نه جستجو ماهها نالیدم از تب زار زار | هیچ دانستی چه بود آن روزگار بارها از پیری افتادم ز پا | هیچ از دستم گرفتی ای فتی روزها صیاد ناهارم گذاشت | هیچ پرسیدی چه خوردم شام و چاشت این چه رفتار است ای یار قدیم | تو ظنین از ما و ما در رنج و بیم از پی یک بره از شب تا سحر | بس دوانیدی مرا در جوی و جر از برای دنبه یک گوسفند | بارها ما را رسانیدی گزند آفت گرگان شدی در شهر و ده | غیر صد راه از تو خویشاوند به گفت این خویشان وبال گردنند | دشمنان دوست ما را دشمنند گر ز خویشان تو خوانم خویش را | کشته باشم هم بز و هم میش را ما سگ مسکین بازاری نه ایم | کاهل از سستی و بیکاری نه ایم ما بکندیم از خیانتکار پوست | خواه دشمن بود خاین خواه دوست با سخن خود را نمیبایست باخت | خلق را از کارشان باید شناخت غیر تا همراه و خیراندیش تست | صد ره ار بیگانه باشد خویش تست خویش بد خواهی که غیر از بد نخواست | از تو بیگانه است پس خویشی کجاست رو که این خویشی نمی آید بکار | گله از ده رفت ما را واگذار نهاد کودک خردی بسر ز گل تاجی | بخنده گفت شهان را چنین کلاهی نیست چو سرخ جامه من هیچ طفل جامه نداشت | بسی مقایسه کردیم و اشتباهی نیست خلیقه گفت که استاد یافت بهبودی | نشاط بازی ما بیشتر ز ماهی نیست ز سنگریزه جواهر بسی بتاج زدم | هزار حیف که تختی و بارگاهی نیست برو گذشت حکیمی و گفت کای فرزند | مبرهن است که مثل تو پادشاهی نیست هنوز روح تو ز الایش بدن پاکست | هنوز قلب تو را نیت تباهی نیست بغیر نقش خوش کودکی نمی بینی | بنقش نیک و بد هستیت نگاهی نیست ترا بس است همین برتری که بر در تو | بساط ظلمی و فریاد دادخواهی نیست تو مال خلق خدا را نکرده ای تاراج | غذا و آتشت از خون و اشک و آهی نیست هنوز گنج تو ایمن بود ز رخنه دیو | هنوز روی و ریا را سوی تو راهی نیست کسی جواهر تاج تو را نخواهد برد | ولیک تاج شهی گاه هست و گاهی نیست نه باژبان فسادی نه وامدار هوی | ز خرمن دگران با تو پر کاهی نیست نرفته ای به دبستان عجب و خودبینی | بموکبت ز غرور و هوی سپاهی نیست ترا فرشته بود رهنمون و شاهانرا | بغیر اهرمن نفس پیر راهی نیست طلا خدا و طمع مسلک و طریقت شر | جز آستانه پندار سجده گاهی نیست قنات مال یتیم است و باغ ملک صغیر | تمام حاصل ظلم است مال و جاهی نیست شهود محکمه پادشاه دیوانند | ولی بمحضر تو غیر حق گواهی نیست تو در گذر گه خلق خدای نکندی چاه | به رهگذار حیات تو بیم چاهی نیست تو نقد عمر گرانمایه را نباخته ای | درین جریده نو صفحه سیاهی نیست به پیش پای تو گر خاک و گر زر است چه فرق | بچشم بی طمعت کوه پر کاهی نیست در آن سفیه که آز و هوی ست کشتیبان | غریق حادثه را ساحل و پناهی نیست کسیکه دایه حرصش بگاهواره نهاد | بخواب رفت و ندانست کانتباهی نیست ز جد و جهد غرض کیمیای مقصود است | وگر نه بر صفت کیمیا گیاهی نیست دزد عیاری بفکر دستبرد | گاه ره میزد گهی ره میسپرد در کمین رهنوردان مینشست | هم کله میبرد و هم سر میشکست روز میگردید از کویی بکوی | شب بسوی خانه ها میکرد روی از طمع بودش بدست اندر کمند | بر همه دیوار و بامش میفکند قفل از صندوق آهن میگشود | خفته را پیراهن از تن می ربود یک شبی آن سفله بی ننگ و نام | جست ناگاه از یکی کوتاه بام باز در آن راه کج بنهاد پای | رفت با اهریمن ناخوب رای این چنین رفتن بچاه افتادن است | سرنگون از پرتگاه افتادن است اندرین ره گرگها حیران شدند | شیرها بی ناخن و دندان شدند نفس یغماگر چنان یغما کند | که ترا در یک نفس بی پا کند هر که شاگرد طمع شد دزد شد | این چنین مزدور اینش مزد شد شد روان از کوچه ای تاریک و تنگ | تا کند با حیله دستی چند رنگ دید اندر ره دری را نیمه باز | شد درون و کرد آن در را فراز شمع روشن کرد و رفت آهسته پیش | در عجب شد گربه از آهستگیش خانه ای ویرانتر از ویرانه دید | فقر را در خانه صاحبخانه دید وصلها را جانشین گشته فراق | بهر برد و باخت نه جفت و نه طاق قصه ای جز عجز و استیصال نه | نامی از هستی به جز اطلاق نه در شکسته حجره و ایوان سیاه | نه چراغ و نه بساط و نه رفاه پایه و دیوار از هم ریخته | بام ویران گشته سقف آویخته در کناری رفته درویشی بخواب | شب لحافش سایه و روز آفتاب بر کشیده فوطه ای پاره بسر | هم ز دزد و هم ز خانه بی خبر خواب ایمن لیک بالین خشت و خاک | روح در تن لیک از پندار پاک جسم خاکی بی نوا جان بی نیاز | راه دل روشن در تحقیق باز خاطرش خالی ز چون و چندها | فارغ از آلایش پیوندها نه سبویی و نه آبی در سبو | این چنین کس از چه میترسد بگو حرص را در زیر پای افکنده بود | کشته آزند خلق او زنده بود الغرض آن دزد چون چیزی نیافت | فوطه درویش بگرفت و شتافت پا بدر بنهاد و بر دیوار شد | در فتاد و خفته زان بیدار شد مشتها بر سر زد و برداشت بانگ | که نماند از هستی من نیم دانگ دزد آمد خانه ام تاراج کرد | تو بر آر از جانش ای خلاق گرد مایه را دزدید و نانم شد فطیر | جای نان سنگش ده ای رب قدیر هر چه عمری گرد کردم دزد برد | کارگر من بودم و او مزد برد هیچ شد هم پرنیان و هم پلاس | مرده بود امشب عسس هنگام پاس ای خدا بردند فرش و بسترم | موزه از پا بالش از زیر سرم لعل و مروارید دامن دامنم | سیم از صندوقهای آهنم راه من بست آن سیه کار لیم | راه او بر بند ای حی قدیم ای دریغا طاقه کشمیریم | برگ و ساز روزگار پیریم ای دریغ آن خرقه خز و سمور | که ز من فرسنگها گردید دور ای دریغا آن کلاه و پوستین | ای دریغا آن کمربند و نگین سر بگردید از غم و دل شد تباه | ای خدا با سر دراندازش بچاه آنچه از من برد ای حق مجیب | میستان از او به دارو و طبیب دزد شد زان بوالفضولی خشمگین | بازگشت و فوطه را زد بر زمین گفت بس کن فتنه ای زشت عنود | آنچه بردیم از تو این یک فوطه بود تو چه داری غیر ادبار ای دغل | ما چه پنهان کرده ایم اندر بغل چند میگویی ز جاه و مال و گنج | تو نداری هیچ نه در شش نه پنج دزدتر هستی تو از من ای دنی | رهزن صد ساله را ره میزنی بسکه گفتی خرقه کو و فرش کو | آبرویم بردی ای بی آبرو ای دروغ و شر و تهمت دین تو | بر تو برمی گردد این نفرین تو فقر میبارد همی زین سقف و بام | نه حلال است اندر اینجا نه حرام دزد گردون پرده بردست از درت | بخت بنشاندست بر خاکسترت من چه بردم زین سرای آه و سوز | تو چه داری ای گدای تیره روز گفت در ویرانه دهر سپنج | گنج ما این فوطه بود از مال و گنج گر که خلقان است گر بیرنگ و رو | ما همین داریم از زشت و نکو کشت ما را حاصل این یک خوشه بود | عالم ما اندرین یک گوشه بود هر چه هست اینست در انبان ما | گوی ازین بهتر نزد چوگان ما از قباهایی که اینجا دوختند | غیر ازین چیزی بما نفروختند داده زین یک فوطه ما را روزگار | هم ضیاغ و هم حطام و هم عقار ساعتی فرش و زمانی بوریاست | شب لحافست و سحرگاهان رداست گاه گردد ابره و گاه آستر | گه ز بام آویزمش گاهی ز در پوستینش میکنم فصل شتا | سفره ام این است هر صبح و مسا روزها چون جبه اش در بر کنم | شب ز اشکش غرق در گوهر کنم از برای ما درین بحر عمیق | غیر ازین کشتی ندادند ای رفیق هر گهر خواهی درین یک معدنست | خرقه و پاتابه و پیراهن است ثروت من بود این خلقان از آن | اینهمه بر سر زدم کردم فغان در ره ما گمرهان بی نوا | هر زمان ره میزند دزد هوی گر که نور خویش را افزون کنی | تیرگی را از جهان بیرون کنی کار دیو نفس دیگر گون شود | زین بساط روشنی بیرون شود گر سیاهی را کنی با خود شریک | هم سیاهی از تو ماند مرده ریگ کوش کاندر زیر چرخ نیلگون | نور تو باشد ز هر ظلمت فزون آز دزد است و ربودن کار اوست | چیره دستی رونق بازار اوست او نشست آسوده و خفتیم ما | او نهفت اندیشه و گفتیم ما آخر این طوفان کروی جان برد | آنچه در کیسه است در دامان برد آخر این بیباک دزد کهنه کار | از تو آن دزدد که بیش آید بکار نفس جان دزدد نه گاو و گوسفند | جز ببام دل نیندازد کمند تا نیفتادی درین ظلمت ز پای | روشنی خواه از چراغ عقل و رای آدمیخوار است حرص خودپرست | دست او بر بند تا دستیت هست گرگ راه است این سیه دل رهنمای | بشکنش سر تا ترا نشکسته پای هر که با اهریمنان دمساز شد | در همه کردارشان انباز شد این پلنگ آنگه بیوبارد ترا | که تن خاکی زبون دارد ترا آن نشنیدید که یک قطره اشک | صبحدم از چشم یتیمی چکید برد بسی رنج نشیب و فراز | گاه در افتاد و زمانی دوید گاه درخشید و گهی تیره ماند | گاه نهان گشت و گهی شد پدید عاقبت افتاد بدامان خاک | سرخ نگینی بسر راه دید گفت که ای پیشه و نام تو چیست | گفت مرا با تو چه گفت و شنید من گهر ناب و تو یک قطره آب | من ز ازل پاک تو پست و پلید دوست نگردند فقیر و غنی | یار نباشند شقی و سعید اشک بخندید که رخ بر متاب | بی سبب از خلق نباید رمید داد بهر یک هنر و پرتوی | آنکه در و گوهر و اشک آفرید من گهر روشن گنج دلم | فارغم از زحمت قفل و کلید پرده نشین بودم ازین پیشتر | دور جهان پرده ز کارم کشید برد مرا باد حوادث نوا | داد تو را پیک سعادت نوید من سفر دیده ز دل کرده ام | کس نتوانست چنین ره برید آتش آهیم چنین آب کرد | آب شنیدید کز آتش جهید من بنظر قطره بمعنی یمم | دیده ز موجم نتواند رهید همنفسم گشت شبی آرزو | همسفرم بود صباحی امید تیرگی ملک تنم رنجه کرد | رنگم از آن روی بدینسان پرید تاب من از تاب تو افزونتر است | گر چه تو سرخی بنظر من سپید چهر من از چهره جان یافت رنگ | نور من از روشنی دل رسید نکته درینجاست که ما را فروخت | گوهری دهر و شما را خرید کاش قضایم چو تو برمیفراشت | کاش سپهرم چو تو برمیگزید شنیدستم که اندر معدنی تنگ | سخن گفتند با هم گوهر و سنگ چنین پرسید سنگ از لعل رخشان | که از تاب که شد چهرت فروزان بدین پاکیزه رویی از کجایی | که دادت آب و رنگ و روشنایی درین تاریک جا جز تیرگی نیست | بتاریکی درون این روشنی چیست بهر تاب تو بس رخشندگیهاست | در این یک قطره آب زندگیهاست بمعدن من بسی امید راندم | تو گر صد سال من صد قرن ماندم مرا آن پستی دیرینه بر جاست | فروغ پاکی از چهر تو پیداست بدین روشن دلی خورشید تابان | چرا با من تباهی کرد زینسان مرا از تابش هر روزه بگداخت | ترا آخر متاع گوهری ساخت اگر عدل است کار چرخ گردان | چرا من سنگم و تو لعل رخشان نه ما را دایه ایام پرورد | چرا با من چنین با تو چنان کرد مرا نقصان تو را افزونی آموخت | ترا افروخت رخسار و مرا سوخت ترا در هر کناری خواستاریست | مرا سرکوبی از هر رهگذریست ترا هم رنگ و هم ار زندگی هست | مرا زین هر دو چیزی نیست در دست ترا بر افسر شاهان نشانند | مرا هرگز نپرسند و ندانند بود هر گوهری را با تو پیوند | گه انگشتر شوی گاهی گلوبند من اینسان واژگون طالع تو فیروز | تو زینسان دلفروز و من بدین روز بنرمی گفت او را گوهر ناب | جوابی خوبتر از در خوشاب کزان معنی مرا گرم است بازار | که دیدم گرمی خورشید بسیار از آنرو چهره ام را سرخ شد رنگ | که بس خونابه خوردم در دل سنگ از آن ره بخت با من کرد یاری | که در سختی نمودم استواری به اختر زنگی شب راز میگفت | سپهر آن راز با من باز میگفت ثریا کرد با من تیغ بازی | عطارد تا سحر افسانه سازی زحل با آنهمه خونخواری و خشم | مرا میدید و خون میریخت از چشم فلک بر نیت من خنده میکرد | مرا زین آرزو شرمنده می کرد سهیلم رنجها میداد پنهان | بفکرم رشکها میبرد کیهان نشستی ژاله ای هر گه بکهسار | بدوش من گرانتر میشدی بار چنانم میفشردی خاره و سنگ | که خونم موج میزد در دل تنگ نه پیدا بود روز اینجا نه روزن | نه راه و رخنه ای بر کوه و برزن بدان درماندگی بودم گرفتار | که باشد نقطه اندر حصن پرگار گهی گیتی ز برفم جامه پوشید | گهی سیلم بگوش اندر خروشید زبونیها ز خاک و آب دیدم | ز مهر و ماه منت ها کشیدم جدی هر شب بفکر بازیی چند | بمن میکرد چشم اندازیی چند ثوابت قصه ها کردند تفسیر | کواکب برجها دادند تغییر دگرگون گشت بس روز و مه و سال | مرا جاوید یکسان بود احوال اگر چه کار بر من بود دشوار | بخود دشوار می نشمردمی کار نه دیدم ذره ای از روشنایی | نه با یک ذره کردم آشنایی نه چشمم بود جز با تیرگی رام | نه فرق صبح میدانستم از شام بسی پاکان شدند آلوده دامن | بسی برزیگران را سوخت خرمن بسی برگشت راه و رسم گردون | که پا نگذاشتیم ز اندازه بیرون چو دیدندم چنان در خط تسلیم | مرا بس نکته ها کردند تعلیم بگفتندم ز هر رمزی بیانی | نمودندم ز هر نامی نشانی ببخشیدند چون تابی تمامم | بدخشی لعل بنهادند نامم مرا در دل نهفته پرتوی بود | فروزان مهر آن پرتو بیفزود کمی در اصل من میبود پاکی | شد آن پاکی در آخر تابناکی چو طبعم اقتضای برتری داشت | مرا آن برتری آخر برافراشت نه تاب و ارزش من رایگانی است | سزای رنج قرنی زندگانی است نه هر پاکیزه رویی پاکزاد است | که نسل پاک ز اصل پاک زاد است نه هر کوهی بدامن داشت معدن | نه هر کان نیز دارد لعل روشن یکی غواص درجی گران بود | پر از مشتی شبه دیدش چو بگشود بگو این نکته با گوهر فروشان | که خون خورد و گهر شد سنگ در کان مادر موسی چو موسی را به نیل | در فکند از گفته رب جلیل خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه | گفت کای فرزند خرد بی گناه گر فراموشت کند لطف خدای | چون رهی زین کشتی بی ناخدای گر نیارد ایزد پاکت بیاد | آب خاکت را دهد ناگه بباد وحی آمد کاین چه فکر باطل است | رهرو ما اینک اندر منزل است پرده شک را برانداز از میان | تا ببینی سود کردی یا زیان ما گرفتیم آنچه را انداختی | دست حق را دیدی و نشناختی در تو تنها عشق و مهر مادری است | شیوه ما عدل و بنده پروری است نیست بازی کار حق خود را مباز | آنچه بردیم از تو باز آریم باز سطح آب از گاهوارش خوشتر است | دایه اش سیلاب و موجش مادر است رودها از خود نه طغیان میکنند | آنچه میگوییم ما آن میکنند ما بدریا حکم طوفان میدهیم | ما بسیل و موج فرمان می دهیم نسبت نسیان بذات حق مده | بار کفر است این بدوش خود منه به که برگردی بما بسپاریش | کی تو از ما دوست تر میداریش نقش هستی نقشی از ایوان ماست | خاک و باد و آب سرگردان ماست قطره ای کز جویباری میرود | از پی انجام کاری میرود ما بسی گم گشته باز آورده ایم | ما بسی بی توشه را پرورده ایم میهمان ماست هر کس بینواست | آشنا با ماست چون بی آشناست ما بخوانیم ار چه ما را رد کنند | عیب پوشیها کنیم ار بد کنند سوزن ما دوخت هر جا هر چه دوخت | زاتش ما سوخت هر شمعی که سوخت کشتیی زاسیب موجی هولناک | رفت وقتی سوی غرقاب هلاک تند بادی کرد سیرش را تباه | روزگار اهل کشتی شد سیاه طاقتی در لنگر و سکان نماند | قوتی در دست کشتیبان نماند ناخدایان را کیاست اندکی است | ناخدای کشتی امکان یکی است بندها را تار و پود از هم گسیخت | موج از هر جا که راهی یافت ریخت هر چه بود از مال و مردم آب برد | زان گروه رفته طفلی ماند خرد طفل مسکین چون کبوتر پر گرفت | بحر را چون دامن مادر گرفت موجش اول وهله چون طومار کرد | تند باد اندیشه پیکار کرد بحر را گفتم دگر طوفان مکن | این بنای شوق را ویران مکن در میان مستمندان فرق نیست | این غریق خرد بهر غرق نیست صخره را گفتم مکن با او ستیز | قطره را گفتم بدان جانب مریز امر دادم باد را کان شیرخوار | گیرد از دریا گذارد در کنار سنگ را گفتم بزیرش نرم شو | برف را گفتم که آب گرم شو صبح را گفتم برویش خنده کن | نور را گفتم دلش را زنده کن لاله را گفتم که نزدیکش بروی | ژاله را گفتم که رخسارش بشوی خار را گفتم که خلخالش مکن | مار را گفتم که طفلک را مزن رنج را گفتم که صبرش اندک است | اشک را گفتم مکاهش کودک است گرگ را گفتم تن خردش مدر | دزد را گفتم گلوبندش مبر بخت را گفتم جهانداریش ده | هوش را گفتم که هشیاریش ده تیرگیها را نمودم روشنی | ترسها را جمله کردم ایمنی ایمنی دیدند و ناایمن شدند | دوستی کردم مرا دشمن شدند کارها کردند اما پست و زشت | ساختند آیینه ها اما ز خشت تا که خود بشناختند از راه چاه | چاهها کندند مردم را براه روشنیها خواستند اما ز دود | قصرها افراشتند اما به رود قصه ها گفتند بی اصل و اساس | دزدها بگماشتند از بهر پاس جامها لبریز کردند از فساد | رشته ها رشتند در دوک عناد درسها خواندند اما درس عار | اسبها راندند اما بی فسار دیوها کردند دربان و وکیل | در چه محضر محضر حی جلیل سجده ها کردند بر هر سنگ و خاک | در چه معبد معبد یزدان پاک رهنمون گشتند در تیه ضلال | توشه ها بردند از وزر و وبال از تنور خودپسندی شد بلند | شعله کردارهای ناپسند وارهاندیم آن غریق بی نوا | تا رهید از مرگ شد صید هوی آخر آن نور تجلی دود شد | آن یتیم بی گنه نمرود شد رزمجویی کرد با چون من کسی | خواست یاری از عقاب و کرکسی کردمش با مهربانیها بزرگ | شد بزرگ و تیره دلتر شد ز گرگ برق عجب آتش بسی افروخته | وز شراری خانمان ها سوخته خواست تا لاف خداوندی زند | برج و باروی خدا را بشکند رای بد زد گشت پست و تیره رای | سرکشی کرد و فکندیمش ز پای پشه ای را حکم فرمودم که خیز | خاکش اندر دیده خودبین بریز تا نماند باد عجبش در دماغ | تیرگی را نام نگذارد چراغ ما که دشمن را چنین میپروریم | دوستان را از نظر چون میبریم آنکه با نمرود این احسان کند | ظلم کی با موسی عمران کند این سخن پروین نه از روی هوی ست | هر کجا نوری است ز انوار خداست با مرغکان خویش چنین گفت ماکیان | کای کودکان خرد گه کارکردن است روزی طلب کنید که هر مرغ خرد را | اول وظیفه رسم و ره دانه چیدن است بی رنج نوک و پا نتوان چینه جست و خورد | گر آب و دانه ایست بخونابه خوردن است درمانده نیستید شما را بقدر خویش | هم نیروی نشستن و هم راه رفتن است پنهان ز خوشه ای بربایید دانه ای | در قریه گفتگوست که هنگام خرمن است فریاد شوق و بازی طفلانه هفته ایست | گر بشنوید وقت نصیحت شنیدن است گیتی دمی که رو بسیاهی نهد شب است | چشم آنزمان که خسته شود گاه خفتن است بی من ز لانه دور نگردید هیچ یک | تنها چه اعتبار در این کوی و برزن است از چشم طایران شکاری نهان شوید | گویند با قبیله ما باز دشمن است جز بانگ فتنه هیچ بگوشم نمیرسد | یا حرف سر بریدن و یا پوست کندن است نخجیرگاهها و کانها و تیرهاست | سیمرغ را نه بیهده در قاف مسکن است با طعمه ای ز جوی و جری اکتفا کنید | آسیب آدمی است هر آنجا که ارزان است هر جا که سوگ و سور بود مرغ خانگی | رانش بسیخ و سینه بدیگ مسمن است از خون صدهزار چو ما طایر ضعیف | هر صبح و شام دامن گیتی ملون است از آب و دان خانه بیگانگان چه سود | هر کس که منزوی است زاندیشه ایمن است پیدا هزار دام ز هر بام کوتهی است | پنهان هزار چشم بسوراخ و روزن است زینسان که حمله میکند این گنبد کبود | افتد نرفته نیمرهی گر تهمتن است هر نقطه را بدیده تحقیق بنگرید | صیاد را علامت خونین بدامن است از لانه هیچگاه نگردید تنگ دل | کاینخانه بس فراخ و بسی پاک و روشن است با مرغ خانه مرغ هوا را تفاوتی است | بال و پر شما نه برای پریدن است ما را به یک دقیقه توانند بست و کشت | پرواز و سیر و جلوه ز مرغان گلشن است گر به دام حیله مردم فتاده ایم | ایام هم چو وقت رسد مردم افکن است تلخست زخم خوردن و دین جفای سنگ | گر زانکه سنگ کودک و گر زخم سوزن است جایی که آب و دانه و گلزار و سبزه ایست | آنجا فریب خوردن طفلان مبرهن است یکی مرغ زیرک ز کوتاه بامی | نظر کرد روزی بگسترده دامی بسان ره اهرمن پیچ پیچی | بکدار نطعی ز خون سرخ فامی همه پیچ و تابش عیان گیروداری | همه نقش زیباش روشن ظلامی بهر دانه ای قصه ای از فریبی | بهر ذره نوری حدیثی ز شامی بپهلوش صیاد ناخوبرویی | بکشتن حریصی بخون تشنه کامی نه عاریش از دامن آلوده کردن | نه اش بیم ننگی نه پروای نامی زمانی فشردی و گاهی شکستی | گلوی تذروی و بال حمامی از آن خدعه آگاه مرغ دانا | بصیاد داد از بلندی سلامی بپرسید این منظر جانفزا چیست | که دارد شکوه و صفای تمامی بگفتا سرایی است آباد و ایمن | فرود آی از بهر گشت و خرامی خریدار ملک امان شو چه حاصل | ز سرگشتگیهای عمر حرامی بخندید کاین خانه نتوان خریدن | که مشتی نخ است و ندارد دوامی نماند بغیر از پر و استخوانی | از آن کو نهد سوی این خانه گامی نبندیم چشم و نیفتیم در چه | نبخشیم چیزی نخواهیم وامی بدامان و دست تو هر قطره خون | مرا داده است از بلایی پیام فریب جهان پخته کردست ما را | تو آتش نگه دار از بهر خامی محتسب مستی به ره دید و گریبانش گرفت | مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست گفت مستی زان سبب افتان و خیزان میروی | گفت جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست گفت میباید تو را تا خانه قاضی برم | گفت رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست گفت نزدیک است والی را سرای آنجا شویم | گفت والی از کجا در خانه خمار نیست گفت تا داروغه را گوییم در مسجد بخواب | گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست گفت دیناری بده پنهان و خود را وارهان | گفت کار شرع کار درهم و دینار نیست گفت از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم | گفت پوسیدست جز نقشی ز پود و تار نیست گفت آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه | گفت در سر عقل باید بی کلاهی عار نیست گفت می بسیار خوردی زان چنین بیخود شدی | گفت ای بیهوده گو حرف کم و بسیار نیست گفت باید حد زند هشیار مردم مست را | گفت هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست دید موری طاسک لغزنده ای | از سر تحقیر زد لبخنده ای کاین ره از بیرون همه پیچ و خم است | وز درون تاریکی و دود و دم است فصل باران است و برف و سیل و باد | ناگه این دیوار خواهد اوفتاد ای که در این خانه صاحبخانه ای | هر که هستی از خرد بیگانه ای نیست میدانم ترا انبار و توش | پس چه خواهی خوردن ای بی عقل و هوش از برای کار خود پایی بزن | نوبت تدبیر شد رایی بزن زندگانی جز معمایی نبود | وقت غیر از خوان یغمایی نبود تا نپیمایی ره سعی و عمل | این معما را نخواهی کرد حل هر کجا راهی است ما پیموده ایم | هر کجا توشی است آنجا بوده ایم تو ز اول سست کردی پایه را | سود اندک بود اندک مایه را نیست خالی دوش ما از بار ما | کوشش اندر دست ما افزار ما گر به سیر و گشت می پرداختیم | از کجا آن لانه را می ساختیم هر که توشی گرد کرد او چاشت خورد | هر که زیرک بود او زد دستبرد دستبردی زد زمانه هر نفس | دستبردی هم تو زن ای بوالهوس آخر این سرچشمه خواهد شد خراب | در سبوی خویش باید داشت آب سرد میگردد تنور آسمان | در تنور گرم باید پخت نان مور تا پی داشت در پا سرفشاند | چون تو اندر گوشه عزلت نماند مادر من گفت در طفلی بمن | رو بکوش از بهر قوت خویشتن کس نخواهد بعد ازین بار تو برد | جنس ما را نیست خرد و سالخورد بس بزرگست این وجود خرد ما | وقت دارد کار و خواب و خورد ما خرد بودیم و بزرگی خواستیم | هم در افتادیم و هم برخاستیم مور خوارش گفت کای یار عزیز | گر تو نقاشی بیا طرحی بریز نیک دانستم که اندر دوستی | همچو مغز خالص بی پوستی یک نفس بنای این دیوار باش | در خرابیهای ما معمار باش این بنا را ساختیم اما چه سود | خانه بی صحن و سقف و بام بود مهره تدبیر دور انداختیم | زان سبب بردی تو و ما باختیم کیست ما را از تو خیراندیش تر | کاشکی می آمدی زین پیشتر گر باین ویرانه آبادی دهی | در حقیقت داد استادی دهی فکر ما تعمیر این بام و فضاست | هر چه پیش آید جز این کار قضاست تو طبیب حاذق و ما دردمند | ما در این پستی تو در جای بلند تا که بر می آیدت کاری ز دست | رونقی ده گر که بازاری شکست مور مغرور این حکایت چون شنید | گفت تا زود است باید رفت و دید پای اندر ره نهاد آمد فرود | گر چه رفتن بود و برگشتن نبود کار را دشوار دید از کار ماند | در عجب زان راه ناهموار ماند مور طفل اما حوادث پیر بود | احتمال چاره جویی دیر بود دام محکم ضعف در حد کمال | ایستادن سخت و برگشتن محال از برای پایداری پای نه | بهر صبر و بردباری جای نه چونکه دید آن صید مسکین مور خوار | گفت گر کارآگهی اینست کار خانه ما را نمیکردی پسند | بد پسند است این وجود آزمند تو بدین طفلی که گفت استاد شو | باد افکن در سر و بر باد شو خوب لغزیدی و گشتی سرنگون | خوب خواهیمت مکید این لحظه خون بسکه از معماری خود دم زدی | خانه تدبیر را بر هم زدی دام را اینگونه باید ساختن | چون تو خودبین را بدام انداختن عیب کردی این ره لغزنده را | طاس را دیدی ندیدی بنده را من هزاران چون تو را دادم فریب | زان فریب آگه شوی عما قریب هیچ پرسیدی که صاحبخانه کیست | هیچ گفتی در پس این پرده چیست دیده را بستی و افتادی بچاه | ره شناسا این تو و این پرتگاه طاس لغزنده است ای دل آز تو | مبتلایی گر شود دمساز تو زین حکایت قصه خود گوشدار | تو چو موری و هوی چون مورخوار چون شدی سرگشته در تیه نیاز | با خبر باش از نشیب و از فراز تا که این روباه رنگین کرد دم | بس خروس از خانه داران گشت گم پا منه بیرون ز خط احتیاط | تا چو طومارت نپیچاند بساط شنیده اید میان دو قطره خون چه گذشت | گه مناظره یک روز بر سر گذری یکی بگفت به آن دیگری تو خون که ای | من اوفتاده ام اینجا ز دست تاجوری بگفت من بچکیدم ز پای خارکنی | ز رنج خار که رفتش بپا چو نیشتری جواب داد ز یک چشمه ایم هر دو چه غم | چکیده ایم اگر هر یک از تن دگری هزار قطره خون در پیاله یکرنگند | تفاوت رگ و شریان نمیکند اثری ز ما دو قطره کوچک چه کار خواهد خاست | بیا شویم یکی قطره بزرگتری براه سعی و عمل با هم اتفاق کنیم | که ایمنند چنین رهروان ز هر خطری در اوفتیم ز رودی میان دریایی | گذر کنیم ز سرچشمه ای بجوی و جری بخنده گفت میان من و تو فرق بسی است | تویی ز دست شهی من ز پای کارگری برای همرهی و اتحاد با چو منی | خوش است اشک یتیمی و خون رنجبری تو از فراغ دل و عشرت آمدی بوجود | من از خمیدن پشتی و زحمت کمری ترا به مطبخ شه پخته شد همیشه طعام | مرا به آتش آهی و آب چشم تری تو از فروغ می ناب سرخ رنگ شدی | من از نکوهش خاری و سوزش جگری مرا به ملک حقیقت هزار کس بخرد | چرا که در دل کان دلی شدم گهری قضا و حادثه نقش من از میان نبرد | کدام قطره خون را بود چنین هنری درین علامت خونین نهان دو صد دریاست | ز ساحل همه پیداست کشتی ظفری ز قید بندگی این بستگان شوند آزاد | اگر بشوق رهایی زنند بال و پری یتیم و پیره زن اینقدر خون دل نخورند | اگر بخانه غارتگری فتد شرری بحکم نا حق هر سفله خلق را نکشند | اگر ز قتل پدر پرسشی کند پسری درخت جور و ستم هیچ برگ و بار نداشت | اگر که دست مجازات میزدش تبری سپهر پیر نمیدوخت جامه بیداد | اگر نبود ز صبر و سکوتش آستری اگر که بدمنشی را کشند بر سر دار | بجای او ننشیند بزور ازو بتری با مور گفت مار سحرگه بمرغزار | کاز ضعف و بیخودی تو چنین خردی و نزار همچون تو ناتوان نشنیدم بهیچ جا | هر چند دیده ام چو تو جنبندگان هزار غافل چرا روی که کشندت چو غافلان | پشت از چه خم کنی که نهندت به پشت بار سر بر فراز تا نزنندت بسر قفا | تن نیک دار تا ندهندت به تن فشار از خود مرو ز دیدن هر دست زورمند | جان عزیز خیره بهر پا مکن نثار کار بزرگ هستی خود را مگیر خرد | آگه چو زین شمار نه ای پند گوشدار از سست کاری اینهمه سختی کشی و رنج | بی موجبی کسی نشد ایدوست چون تو خوار آن را که پای ظلم نهد بر سرت بزن | چالاک باش همچو من اندر زمان کار از خویشتن دفاع کن ارزانکه زنده ای | از من ببین چگونه کند هر کسی فرار ننگ است با دو چشم به چه سرنگون شدن | مرگ است زندگانی بی قدر و اعتبار من جسم زورمند بسی سرد کرده ام | هرگز نداده ام به بداندیش زینهار سرگشته چون تو بر سر هر ره نگشته ام | گاهی به سبزه خفته ام آسوده گه به غار از بهر نیم دانه تو عمری تلف کنی | من صبح موش صید کنم شام سوسمار همواره در گذرگه خلقی تو تیره روز | هر روز پایمالی و هر لحظه بی قرار خندید مور و گفت چنین است رسم و راه | از رنج و سعی خویش مرا نیست هیچ عار آسوده آنکه در پی گنجی کشید رنج | شاد آنکه چون منش قدمی بود استوار بیهش چه خوانیم که ندیدست هیچ کس | مانند مور عاقبت اندیش و هوشیار من دانه ای به لانه کشم با هزار سعی | از پا دراوفتم به ره اندر هزار بار از کار سخت خود نکنم هیچ شکوه زانک | ناکرده کار می نتوان زیست کامکار غافل تویی که بد کنی و بی خبر روی | در رهگذر من نبود دام و گیر و دار من تن بخاک میکشم و بار میبرم | از مور بیش ازین چه توان داشت انتظار کوشم بزندگی و ننالم بگاه مرگ | زین زندگی و مرگ که بودست شرمسار جز سعی نیست مورچگان را وظیفه ای | با فکر سیر و خفتن خوش مور را چه کار شادم که نیست نیروی آزار کردنم | در زحمت است آنکه تو هستیش در جوار جز بددلی و فکرت پستت چه خصلتی است | از مردم زمانه ترا کیست دوستدار ایمن مشو ز فتنه چو خود فتنه میکنی | گر چیره ای تو چیره تر است از تو روزگار افسونگر زمانه ترا هم کندن فسون | صیاد چرخ پیر ترا هم کند شکار ای بی خبر قبیله ما بس هنرورند | هرگز نبوده است هنرمند خاکسار مورم کسی مرا نکشد هیچگه بعمد | ماری تو هر کجاست بکوبند مغز مار با بد به جز بدی نکند چرخ نیلگون | از خار هیچ میوه نچیدند غیر خار جز نام نیک و زشت نماند ز کارها | جز نیکویی مکن که جهان نیست پایدار قاضی بغداد شد بیمار سخت | از عدالتخانه بیرون برد رخت هفته ها در دام تب چون صید ماند | محضرش خالی ز عمرو زید ماند مدعی دیگر نیامد بر درش | ماند گرد آلود مهر و دفترش دادخواه و مردم بیدادگر | هر دو رو کردند بر جای دگر آن دکان عجب شد بی مشتری | دیگری برداشت کار داوری مدتی قاضی ز کسب و کار ماند | آن متاع زرق بی بازار ماند کس نمیورد دیگر نامه ای | بره ای قندی خروسی جامه ای نیمه شب دیگر کسی بر در نبود | صحبتی از بدره های زر نبود از کسی دیگر نیامد پیشکش | از میان برخاست صلح و کشمکش مانده بود از گردش دوران عقیم | حرف قیم دعوی طفل یتیم بر نمیورد بزاز دغل | طاقه کشمیری از زیر بغل زر دگر ننهاد مرد کم فروش | زیر مسند تا شود قاضی خموش چون همی نیروش کم شد ضعف بیش | عاقبت روزی پسر را خواند پیش گفت دکان مرا ایام بست | دیگرم کاری نمی آید ز دست تو بمسند برنشین جای پدر | هر چه من بردم تو بعد از من ببر هر چه باشد باز نامش مسند است | گر زیانش ده بود سودش صد است گر بدانی راه و رسم کار را | گرم خواهی کرد این بازار را سالها اندر دبستان بوده ای | بس کتاب و بس قلم فرسوده ای آگهی از حکم و از فتوای من | از سخنها و اشارتهای من کار دیوانخانه میدانی که چیست | وانکه میبایست بارش برد کیست تو بسی در محضر من مانده ای | هر چه در دفتر نوشتم خوانده ای خوش گذشت از صید خلق ایام من | ای پسر دامی بنه چون دام من حق بر آنکس ده که میدانی غنی است | گر سراپا حق بود مفلس دنی است حرف ظالم هر چه گوید می پذیر | هر چه از مظلوم میخواهی بگیر گاه باید زد به میخ و گه به نعل | گر سند خواهند باید کرد جعل در رواج کار خود چون من بکوش | هر که را پر شیرتر بینی بدوش گفت آری داوری نیکو کنم | خدمت هر کس بقدر او کنم صبحگاهان رفت و در محضر نشست | شامگه برگشت خون آلوده دست گفت چون رفتم بمحضر صبحگاه | روستایی زاده ای آمد ز راه کرد نفرین بر کسان کدخدای | که شبانگه ریختندم در سرای خانه ام از جورشان ویرانه شد | کودک شش ساله ام دیوانه شد روغنم بردند و خرمن سوختند | بره ام کشتند و بز بفروختند گر که این محضر برای داوری است | دید باید کاین چه ظلم و خودسری است گفتم این فکر محال از سر بنه | داوری گر نیک خواهی زر بده گفت دیناری مرا در کار نیست | گفتمش کمتر ز صد دینار نیست من همی گفتم بده او گفت نی | او همی رفت و منش رفتم ز پی چون درشتی کرد با من کشتمش | قصه کوته گشت رو در هم مکش گر تو میبودی به محضر جای من | همچو من کوته نمیکردی سخن چونکه زر میخواستی و زر نداشت | گفته های او اثر دیگر نداشت خیره سر میخواندی و دیوانه اش | میفرستادی به زندانخانه اش تو به پنبه میبری سر ای پدر | من به تیغ این کار کردم مختصر آن چنان کردم که تو میخواستی | راستی این بود و گفتم راستی زرشناسان چون خدا نشناختند | سنگشان هر جا که رفت انداختند نوگلی روزی ز شورستان دمید | خار آن گل دید و رو در هم کشید کز چه روییدی به پیش پای ما | تنگ کردی بی ضرورت جای ما سرخی رنگ تو چشمم خیره کرد | زشتی رویت فضا را تیره کرد خسته گشت از بوی جانکاهت وجود | این چه نقش است این چه تار است این چه پود حجلت است این شاخه بی بار تو | عبرت است این برگ ناهموار تو کاش بر میکند زین مرزت کسی | کاش میرویید در جایت خسی تو ندانم از کدامین کشوری | هر که هستی مایه دردسری ما ز یک اقلیم زان با هم خوشیم | گر که در آبیم و گر در آتشیم شبنمی گر میچکد بر روی ماست | نکهتی گر میرسد از بوی ماست چون تو بس در جوی و جر روییده اند | لیک ما را بیشتر بوییده اند دسته ها چیدند از ما صبح و شام | هیچ ننهادند نزدیک تو گام تو همه عیبی و ما یکسر هنر | ما سرافرازیم و تو بی پا و سر گل بدو خندید کای بی مهر دوست | زشترویی لیک گفتارت نکوست همنشین چون تویی بودن خطاست | راست گفتی آنچه گفتی راست راست گلبنی کاندر بیابانی شکفت | یاوه ای گر خار بر روی گفت گفت می شکفتیم ار بطرف گلشنی | میکشیدیم از تفاخر دامنی تا میان خار و خاشاک اندریم | کس نداند کز شما نیکوتریم ما کز اول پاک طینت بوده ایم | از کجا دامان تو آلوده ایم صبحت گل رنجه دارد خار را | خیرگی بین خار ناهموار را خار دیدستی که گل دید و رمید | گل شنیدستی که شد خار و خلید ما فرومایه نبودیم از ازل | تو فرومایه شدی ضرب المثل همنشینان تو خارانند و بس | گل چه ارزد پیش تو ای بوالهوس پیش تو غیر از گیاهی نیستیم | تو چه میدانی چه ایم و کیستیم چون کسی نا اهل را اهلی شمرد | گر ز وی روزی قفایی خورد خورد ما که جای خویش را نشناختیم | خویشتن را در بلا انداختیم جوانی چنین گفت روزی به پیری | که چون است با پیریت زندگی بگفت اندرین نامه حرفی است مبهم | که معنیش جز وقت پیری ندانی تو به کز توانایی خویش گویی | چه میپرسی از دوره ناتوانی جوانی نکودار کاین مرغ زیبا | نماند در این خانه استخوانی متاعی که من رایگان دادم از کف | تو گر میتوانی مده رایگانی هر آن سرگرانی که من کردم اول | جهان کرد از آن بیشتر سرگرانی چو سرمایه ام سوخت از کار ماندم | که بازی است بی مایه بازارگانی از آن برد گنج مرا دزد گیتی | که در خواب بودم گه پاسبانی بزرگمهر به نوشین روان نوشت که خلق | ز شاه خواهش امنیت و رفاه کنند شهان اگر که به تعمیر مملکت کوشند | چه حاجت است که تعمیر بارگاه کنند چرا کنند کم از دسترنج مسکینان | چرا به مظلمه افزون بمال و جاه کنند چو کج روی تو نپویند دیگران ره راست | چو یک خطا ز تو بینند صد گناه کنند به لشکر خرد و رای و عدل و علم گرای | سپاه اهرمن اندیشه زین سپاه کنند جواب نامه مظلوم را تو خویش فرست | بسا بود که دبیرانت اشتباه کنند زمام کار بدست تو چون سپرد سپهر | به کار خلق چرا دیگران نگاه کنند اگر بدفتر حکام ننگری یک روز | هزار دفتر انصاف را سیاه کنند اگر که قاضی و مفتی شوند سفله و دزد | دروغگو و بداندیش را گواه کنند بسمع شه نرسانند حاسدان قوی | تظلمی که ضعیفان دادخواه کنند بپوش چشم ز پندار و عجب کاین دو شریک | بر آن سرند که تا فرصتی تباه کنند چو جای خودشناسی بحیله مدعیان | ترا ز اوج بلندی به قعر چاه کنند بترس ز اه ستمدیدگان که در دل شب | نشسته اند که نفرین بپادشاه کنند از آن شرار که روشن شود ز سوز دلی | بیک اشاره دو صد کوه را چو کاه کنند سند بدست سیه روزگار ظلم بس است | صحیفه ای که در آن ثبت اشک و آه کنند چو شاه جور کند خلق در امید نجات | همی حساب شب و روز و سال و ماه کنند هزار دزد کمین کرده اند بر سر راه | چنان مباش که بر موکب تو راه کنند مخسب تا که نپیچاند آسمانت گوش | چنین معامله را بهر انتباه کنند تو کیمیای بزرگی بجوی بی خبران | بهل که قصه ز خاصیت گیاه کنند به سوزنی ز ره شکوه گفت پیرهنی | ببین ز جور تو ما را چه زخمها بتن است همیشه کار تو سوراخ کردن دلهاست | هماره فکر تو بر پهلویی فرو شدن است بگفت گر ره و رفتار من نداری دوست | برو بگوی بدرزی که رهنمای من است وگر نه بی سبب از دست من چه مینالی | ندیده زحمت سوزن کدام پیرهن است اگر به خار و خسی فتنه ای رسد در دشت | گناه داس و تبر نیست جرم خارکن است ز من چگونه ترا پاره گشت پهلو و دل | خود آگهی که مرا پیشه پاره دوختن است چه رنجها که برم بهر خرقه دوختنی | چه وصله ها که ز من بر لحاف پیرزن است بدان هوس که تن این و آن بیارایم | مرا وظیفه دیرینه ساده زیستن است ز در شکستن و خم گشتنم نیاید عار | چرا که عادت من با زمانه ساختن است شعار من ز بس آزادگی و نیکدلی | بقدر خلق فزودن ز خویش کاستن است همیشه دوختنم کار و خویش عریانم | بغیر من که تهی از خیال خویشتن است یکی نباخته ای دوست دیگری نبرد | جهان و کار جهان همچو نرد باختن است بباید آنکه شود بزم زندگی روشن | نصیب شمع مپرس از چه روی سوختن است هر آن قماش که از سوزنی جفا نکشد | عبث در آرزوی همنشینی بدن است میان صورت و معنی بسی تفاوتهاست | فرشته را بتصور مگوی اهرمن است هزار نکته ز باران و برف میگوید | شکوفه ای که به فصل بهار در چمن است هم از تحمل گرما و قرنها سختی است | اگر گهر به بدخش و عقیق در یمن است از درد پای پیرزنی ناله کرد زار | کامروز پای مزرعه رفتن نداشتم برخوشه چینیم فلک سفله گر گماشت | عیبش مکن که حاصل و خرمن نداشتم دانی ز من برای چه دامن گرفت دهر | من جز سرشک گرم بدامن نداشتم سر درد سر کشید و تن خسته عور ماند | ایکاش از نخست سر و تن نداشتم هستی وبال گردن من شد ز کودکی | ایکاش این وبال بگردن نداشتم پیر شکسته را نفرستند بهر کار | من برگ و ساز خانه نشستن نداشتم از حمله های شبرو دهرم خبر نبود | من چون زمانه چشم به روزن نداشتم صد معدن است در دل هر سنگ کوه بخت | من یک گهر از این همه معدن نداشتم فقرم چو گشت دوست شنیدم ز دوستان | آن طعنه ها که چشم ز دشمن نداشتم گر جور روزگار کشیدم شگفت نیست | یارای انتقام کشیدن نداشتم دیگر کبوترم بسوی لانه برنگشت | مانا شنیده بود که ارزن نداشتم از کلبه خیره گربه پیرم نبست رخت | دیگر پنیر و گوشت به مخزن نداشتم بد دل زمانه بود که ناگه ز من برید | من قصد از زمانه بریدن نداشتم زانروی چرخ سنگ بسر زد مرا که من | مانند چرخ سنگ و فلاخن نداشتم هر روز بر سرم سر مویی سپید شد | افزود برف و چاره رفتن نداشتم من خود چو آتش از شرر فقر سوختم | پروای سردی دی و بهمن نداشتم ماندم بسی و دیده من شصت سال دید | اما چه سود بهره ز دیدن نداشتم همواره روزگار سیه دید چشم من | آسایشی ز دیده روشن نداشتم دستی نماند که تا بدوزد قبای من | حاجت به جامه و نخ و سوزن نداشتم روزی که پند گفت بمن گردش فلک | آن روز گوش پند شنیدن نداشتم هرگز مرا ز داشتن خلق رشک نیست | زان غبطه میخورم که چرا من نداشتم شب شد و پیر رفوگر ناله کرد | کای خوش آن چشمی که گرم خفتن است چه شب و روزی مرا چون روز و شب | صحبت من با نخ و با سوزن است من بهر جایی که مسکن میکنم | با من آنجا بخت بد هم مسکن است چیره شد چون بر سیه موی سپید | گفتم اینک نوبت دانستن است نه دم و دودی نه سود و مایه ای | خانه درویش از دزد ایمن است برگشای اوراق دل را و بخوان | قصه های دل فزون از گفتن است من زبون گشتم بچنگال دو گرگ | روز و شب گرگند و گیتی مکمن است ایستادم گر چه خم شد پشت من | اوفتادن از قضا ترسیدن است گر نهم امروز این فرصت ز دست | چاره ام فردا به خواری مردن است سر هزاران دردسر دارد سر است | تن دو صد توش و نوا خواهد تن است دل ز خون یاقوت احمر ساخته است | من نمیدانستم اینجا معدن است جامه ها کردم رفو اما به تن | جامه ای دارم که چون پرویزن است اینهمه جان کندن و سوزن زدن | گور خود با نوک سوزن کندن است هر چه امشب دوختم بشکافتم | این نخستین مبحث نادیدن است چشم من چیزی نمی بیند دگر | کار سوزن کار چشم روشن است دیده تا یارای دیدن داشت دید | این چراغ اکنون دگر بی روغن است چرخ تا گردیده خلق افتاده اند | این فتادنها از آن گردیدن است آنچه روزی در تنم دل داشت نام | بسکه سختی دید امروز آهن است بس رفو کردم ندانستم که عمر | صد هزارش پارگی بر دامن است گفتمش لختی بمان بهر رفو | گفت فرصت نیست وقت رفتن است خیره از من زیرکی خواهد فلک | کارگر هنگام پیری کودن است دوش ضعف پیریم از پا فکند | گفتم این درس ز پای افتادن است ذره ذره هر چه بود از من گرفت | دیر دانستم که گیتی رهزن است نیست جز موی سپیدم حاصلی | کشتم ادبار است و فقرم خرمن است من به صد خونابه یک نان یافتم | نان نخوردن بهتر از خون خوردن است دشمنان را دوستتر دارم ز دوست | دوست وقت تنگدستی دشمن است هر چه من گردن نهادم چرخ زد | خون من ایام را بر گردن است خسته و کاهیده و فرسوده ام | هر زمانم مرگ در پیراهن است ارزش من پاره دوزی بود و بس | این چنین ارزش بهیچ ارزیدن است من نه پیراهن کفن پوشیده ام | این کفن بر چشم تو پیراهن است سوزنش صد نیش زد این خیرگی | دستمزد دست لرزان من است بر ستمکاران ستم کمتر رسد | این سزای بردباری کردن است صبح آمد و مرغ صبحگاهی | زد نغمه بیاد عهد دیرین خفاش برفت با سیاهی | شد پر همای روز زرین در چشمه بشوق جست ماهی | شبنم بنشست بر ریاحین شد وقت رحیل و مرد راهی | بنهاد بر اسب خویشتن زین کندند ز باغ خار و خس را | گردید چمن زمردین رنگ دزدید چو دیو شب نفس را | خوابید ز خستگی شباهنگ هنگام سحر در قفس را | بشکست و پرید صید دلتنگ بر سر نرسانده این هوس را | بر پاش رسید ناگهان سنگ آراست بساط آسمانی | از جلوه گری خور جهانتاب بگریخت ستاره یمانی | از باغ و چمن پرید مهتاب رخشنده چو آب زندگانی | جوشید ز سنگ چشمه آب وان مست شراب ارغوانی | مخمور فتاد و ماند در خواب ای مرغک رام گشته در دام | برخیز که دام را گسستند پر میزن و در سپهر بخرام | کز پر شکن تو پر شکستند بس چون تو پرندگان گمنام | جستند ره خلاص و جستند با کوشش و سعی خود سرانجام | در گوشه عافیت نشستند همسایه باغ و بوستان باش | تا چند کناره میگزینی چون چهره صبح شادمان باش | تا چند ملول مینشینی هم صحبت مرغ صبح خوان باش | تا چند نژندی و حزینی چالاک و دلیر و کاردان باش | در وقت حصاد و خوشه چینی آنگونه بپر که پر نریزی | در دامن روزگار سنگ است بسیار مکن بلند خیزی | کافتادن نیک نام ننگ است گر صلح کنی و گر ستیزی | این نقش و نگار ریو و رنگ است گر سر بنهی و گر گریزی | شاهین سپهر تیز چنگ است بر شاخه سرخ گل مکن جای | کان حاصل رنج باغبان است منقار ز برگ گل میارای | گل زیور چهر بوستان است در نارون آشیانه منمای | برگش مشکن که سایبان است از بامک پست دانه مربای | کان دانه برای ماکیان است از میوه باغ چشم بر بند | خوش نیست درخت میوه بی بار با روزی خویش باش خرسند | راهی که نه راه تست مسپار آنجا که پر است و حلقه و بند | دام ستم است پای مگذار فرض است نیازموده را پند | و آگاه نمودنش ز اسرار آذوقه خویش کن فراهم | زان میوه که خشک کرده دهقان گه دانه بود زیاد و گه کم | همواره فلک نگشته یکسان بی گل نشد آشیانه محکم | بی پایه بجا نماند بنیان اندود نکرده ای و ترسیم | ویرانه شود ز برف و باران در لانه دیگران منه گام | خاشاک ببر بساز لانه بی رنج کسی نیافت آرام | بی سعی نخورد مرغ دانه زشت است ز خلق خواستن وام | تا هست ذخیره ای به خانه از دست مده بفکرت خام | امنیت ملک آشیانه خوش صبحدمی اگر توانی | بر دامن مرغزار بنشین چون در ره دور دیر مانی | بال و پر تو کنند خونین گر رسم و ره فرار دانی | چون فتنه رسد تو رخت بر چین این نکته چو درس زندگانی | آویزه گوش کن که پروین هر که با پاکدلان صبح و مسایی دارد | دلش از پرتو اسرار صفایی دارد زهد با نیت پاک است نه با جامه پاک | ای بس آلوده که پاکیزه ردایی دارد شمع خندید به هر بزم از آن معنی سوخت | خنده بیچاره ندانست که جایی دارد سوی بتخانه مرو پند برهمن مشنو | بت پرستی مکن این ملک خدایی دارد هیزم سوخته شمع ره و منزل نشود | باید افروخت چراغی که ضیایی دارد گرگ نزدیک چراگاه و شبان رفته به خواب | بره دور از رمه و عزم چرایی دارد مور هرگز بدر قصر سلیمان نرود | تا که در لانه خود برگ و نوایی دارد گهر وقت بدین خیرگی از دست مده | آخر این در گرانمایه بهایی دارد فرخ آن شاخک نورسته که در باغ وجود | وقت رستن هوس نشو و نمایی دارد صرف باطل نکند عمر گرامی پروین | آنکه چون پیر خرد راهنمایی دارد سیر یک روز طعنه زد به پیاز | که تو مسکین چقدر بد بویی گفت از عیب خویش بی خبری | زان ره از خلق عیب میجویی گفتن از زشترویی دگران | نشود باعث نکورویی تو گمان میکنی که شاخ گلی | بصف سرو و لاله میرویی یا که همبوی مشک تاتاری | یا ز ازهار باغ مینویی خویشتن بی سبب بزرگ مکن | تو هم از ساکنان این کویی ره ما گر کج است و ناهموار | تو خود این ره چگونه میپویی در خود آن به که نیکتر نگری | اول آن به که عیب خود گویی ما زبونیم و شوخ جامه و پست | تو چرا شوخ تن نمیشویی همای دید سوی ماکیان بقلعه و گفت | که این گروه چه بی همت و تن آسانند زبون مرغ شکاری و صید روباهند | رهین منت گندم فروش و دهقانند چو طایران دگر جمله را پر و بال است | چرا برای رهایی پری نیفشانند همی فتاده و مفتون دانه و آبند | همی نشسته و بر خوان ظلم مهمانند جز این فضا به فضای دگر نمیگردند | جز این بساط بساط دگر نمیدانند شدند جمع تمامی بگرد مشتی دان | عجب گرسنه و درمانده و پریشانند نه عاقلند از آن دستگیر ایامند | نه زیر کند از آن پای بند زندانند زمانه گردنشان را چنین نپیچاند | بجد و جهد گر این حلقه را بپیچانند هنوز بی خبرند از اساس نشو و نما | هنوز شیفته این بنا و بنیانند بگفت این همه دانستی و ندانستی | که این قبیله گرفتار دام انسانند شکستگی و درافتادگی طبیعت ماست | ز بستن ره ما خلق در نمی مانند سوی بسیط زمین گر تو را فتد گذری | درین شرار ترا هم چو ما بسوزانند ترازوی فلک ای دوست راستی نکند | گه موازنه یاقوت و سنگ یکسانند درین حصار ز درماندگان چه کار آید | که زیرکان همه در کار خویش حیرانند چه حیله ها که درین دامهای تزویرند | چه رنگها که درین نقشهای الوانند نهفته سودگر دهر هر چه داشت فروخت | خبر نداد گرانند یا که ارزانند در آن زمان که نهادند پایه هستی | قرار شد که زبردست را نرجانند نداشتیم پر شوق تا سبک بپریم | گمان مبر که در افتادگان گرانجانند درین صحیفه چنان رمزها نوشت قضا | که هر چه بیش بدانند باز نادانند بکاخ دهر که گه شیون است و گه شادی | بمیل گر ننشینی بجبر بنشانند ترا بر اوج بلندی مرا سوی پستی | مباشران قضا میزنند و میرانند حدیث خویش چه گوییم چون نمیپرسند | حساب خود چه نویسیم چون نمیخوانند چه آشیان شما و چه بام کوته ما | همین بس است که یکروز هر دو ویرانند تفاوتی نبود در اصول نقص و کمال | کمالها همه انجام کار نقصانند به تیره روز مزن طعنه کاندرین تقویم | نوشته شد که چنین روزها فراوانند از آن کسیکه بگرداند چهره شاهد بخت | عجب مدار اگر خلق رو بگردانند درین سفینه کسانی که ناخدا شده اند | تمام عمر گرفتار موج و طوفانند ره وجود به جز سنگلاخ عبرت نیست | فتادگان خجل و رفتگان پشیمانند جعل پیر گفت با انگشت | که سر و روی ما سیاه مکن گفت در خویش هم دمی بنگر | همه را سوی ما نگاه مکن این سیاهی سیاهی تن نیست | جاه مفروش و اشتباه مکن با تو رنگ تو هست تا هستی | زین مکان خیره عزم راه مکن سیه ای بی خبر سپید نشد | وقت شیرین خود تباه مکن سپیده دم نسیمی روح پرور | وزید و کرد گیتی را معنبر تو پنداری ز فروردین و خرداد | بباغ و راغ بد پیغام آور برخسار و بتن مشاطه کردار | عروسان چمن را بست زیور گرفت از پای بند سرو و شمشاد | سترد از چهره گرد بید و عرعر ز گوهر ریزی ابر بهاری | بسیط خاک شد پر لولو تر مبارکباد گویان در فکندند | درختان را بتارگ سبز چادر نماند اندر چمن یک شاخ کانرا | نپوشاندند رنگین حله در بر ز بس بشکفت گوناگون شکوفه | هوا گردید مشکین و معطر بسی شد بر فراز شاخساران | زمرد همسر یاقوت احمر بتن پوشید گل استبرق سرخ | بسر بنهاد نرگس افسر زر بهاری لعبتان آراسته چهر | بکردار پریرویان کشمر چمن با سوسن و ریحان منقش | زمین چون صحف انگلیون مصور در اوج آسمان خورشید رخشان | گهی پیدا و دیگر گه مضمر فلک از پست راییها مبرا | جهان ز الوده کاریها مطهر ای نهال آرزو خوش زی که بار آورده ای | غنچه بی باد صبا گل بی بهار آورده ای باغبانان تو را امسال سال خرمی است | زین همایون میوه کز هر شاخسار آورده ای شاخ و برگت نیکنامی بیخ و بارت سعی و علم | این هنرها جمله از آموزگار آورده ای خرم آنکو وقت حاصل ارمغانی از تو برد | برگ دولت زاد هستی توش کار آورده ای غنچه ای زین شاخه ما را زیب دست و دامن است | همتی ای خواهران تا فرصت کوشیدن است پستی نسوان ایران جمله از بی دانشی است | مرد یا زن برتری و رتبت از دانستن است زین چراغ معرفت کامروز اندر دست ماست | شاهراه سعی و اقلیم سعادت روشن است به که هر دختر بداند قدر علم آموختن | تا نگوید کس پسر هشیار و دختر کودن است زن ز تحصیل هنر شد شهره در هر کشوری | بر نکرد از ما کسی زین خواب بیدردی سری از چه نسوان از حقوق خویشتن بی بهره اند | نام این قوم از چه دور افتاده از هر دفتری دامن مادر نخست آموزگار کودک است | طفل دانشور کجا پرورده نادان مادری با چنین درماندگی از ماه و پروین بگذریم | گر که ما را باشد از فضل و ادب بال و پری ای دل اول قدم نیکدلان | با بد و نیک جهان ساختن است صفت پیشروان ره عقل | آز را پشت سر انداختن است ای که با چرخ همی بازی نرد | بردن اینجا همه را باختن است اهرمن را بهوس دست مبوس | کاندر اندیشه تیغ آختن است عجب از گمشدگان نیست عجب | دیو را دیدن و نشناختن است تو زبون تن خاکی و چو باد | توسن عمر تو در تاختن است دل ویرانه عمارت کردن | خوشتر از کاخ برافراختن است گفت با خاک صبحگاهی باد | چون تو کس تیره روزگار مباد تو پریشان ما و ما ایمن | تو گرفتار ما و ما آزاد همگی کودکان مهد منند | تیر و اسفند و بهمن و مراد گه روم آسیا بگردانم | گه بخرمن و زم زمان حصاد پیک فرخنده ای چو من سوی خلق | کوتوال سپهر نفرستاد برگها را ز چهره شویم گرد | غنچه ها را شکفته دارم و شاد من فرستم بباغ در نوروز | مژده شادی و نوید مراد گاه باشد که بیخ و بن بکنم | از چنار و صنوبر و شمشاد شد ز نیروی من غبار و برفت | خاک جمشید و استخوان قباد گه بباغم گهی بدامن راغ | گاه در بلخ و گاه در بغداد تو بدینگونه بد سرشت و زبون | من چنین سرفراز و نیک نهاد گفت افتادگی است خصلت من | اوفتادم زمانه ام تا زاد اندر آنجا که تیرزن گیتی است | ای خوش آنکس که تا رسید افتاد همه سیاح وادی عدمیم | منعم و بینوا و سفله و راد سیل سخت است و پرتگاه مخوف | پایه سست است و خانه بی بنیاد هر چه شاگردی زمانه کنی | نشوی آخر ای حکیم استاد رهروی را که دیو راهنماست | اندر انبان چه توشه ماند و زاد چند دل خوش کنی به هفته و ماه | چند گویی ز آذر و خورداد که درین بحر فتنه غرق نگشت | که درین چاه ژرف پا ننهاد این معما بفکر گفته نشد | قفل این راز را کسی نگشاد من و تو بنده ایم و خواجه یکی است | تو و ما را هر آنچه داد او داد هر چه معمار معرفت کوشید | نشد آباد این خراب آباد چون سپید و سیه تبه شدنی است | چه تفاوت میان اصل و نژاد چه توان خواست از مکاید دهر | چه توان کرد هر چه باداباد پتک ایام نرم سازدمان | من اگر آهنم تو گر پولاد نزد گرگ اجل چه بره چه گرگ | پیش حکم قضا چه خاک و چه باد آب نالید وقت جوشیدن | کاوخ از رنج دیگ و جور شرار نه کسی میکند مرا یاری | نه رهی دارم از برای فرار نه توان بود بردبار و صبور | نه فکندن توان ز پشت این بار خواری کس نخواستم هرگز | از چه رو کرد آسمانم خوار من کجا و بلای محبس دیگ | من کجا و چنین مهیب حصار نشوم لحظه ای ز ناله خموش | نتوانم دمی گرفت قرار از چه شد بختم این چنین وارون | از چه شد کارم این چنین دشوار از چه در راه من فتاد این سنگ | از چه در پای من شکست این خار راز گفتم ولی کسی نشنید | سوختم زار و ناله کردم زار هر چه بر قدر خلق افزودم | خود شدم در نتیجه بیمقدار از من اندوخت طرف باغ صفا | رونق از من گرفت فصل بهار یاد باد آن دمی که میشستم | چهره گل بدامن گلزار یاد باد آنکه مرغزار ز من | لاله اش پود و سبزه بودش تار رستنیها تمام طفل منند | از گل و خار سرو و بید و چنار وقتی از کار من شماری بود | از چه بیرونم این زمان ز شمار چرخ سعی مرا شمرد بهیچ | دهر کار مرا نمود انکار من بیک جا دمی نمی ماندم | ماندم اکنون چو نقش بر دیوار من که بودم پزشک بیماران | آخر کار خود شدم بیمار من که هر رنگ شستم از چه گرفت | روشن آیینه دلم زنگار نه صفاییم ماند در خاطر | نه فروغیم ماند بر رخسار آتشم همنشین و دود ندیم | شعله ام همدم و شرارم یار زین چنین روز داشت باید ننگ | زین چنین کار داشت باید عار هیچ دیدی ز کار درماند | کاردانی چو من در آخر کار باختم پاک تاب و جلوه خویش | بسکه بر خاطرم نشست غبار سوز ما را کسی نگفت که چیست | رنج ما را نخورد کس تیمار با چنین پاکی و فروزانی | این چنینم کساد شد بازار آخر این آتشم بخار کند | بهوای عدم روم ناچار گفت آتش از آنکه دشمن تست | طمع دوستی و لطف مدار همنشین کسی که مست هوی ست | نشد ای دوست مردم هشیار هر که در شوره زار کشت کند | نبود از کار خویش برخوردار خام بودی تو خفته زان آتش | کرد هنگام پختنت بیدار در کنار من از چه کردی جای | که ز دودت شود سیاه کنار هر کجا آتش است سوختن است | این نصیحت بگوش جان بسپار دهر ازین راهها زند بیحد | چرخ ازین کارها کند بسیار نقش کار تو چون نهان ماند | تا بود روزگار آینه دار پرده غیب را کسی نگشود | نکته ای کس نخواند زین اسرار گرت اندیشه ای ز بدنامی است | منشین با رفیق ناهموار عاقلان از دکان مهره فروش | نخریدند لولو شهوار کس ز خنجر ندید جز خستن | کس ز پیکان نخواست جز پیکار سالکان را چه کار با دیوان | طوطیان را چه کار با مردار چند دعوی کنی بکار گرای | هیچگه نیست گفته چون کردار ای جسم سیاه مومیایی | کو آنهمه عجب و خودنمایی با حال سکوت و بهت چونی | در عالم انزوا چرایی آژنگ ز رخ نمیکنی دور | ز ابروی گره نمیگشایی معلوم نشد به فکر و پرسش | این راز که شاه یا گدایی گر گمره و آزمند بودی | امروز چه شد که پارسایی وقتی ز غرور و شوق و شادی | پا بر سر چرخ می نهادی بودی چو پرندگان سبکروح | در گلشن و کوهسار و وادی آن روز چه رسم و راه بودت | امروز نه سفله ای نه رادی پیکان قضا بسر خلیدت | چون شد که ز پا نیوفتادی صد قرن گذشته و تو تنها | در گوشه دخمه ایستادی کردی ز کدام جام می نوش | کاین گونه شدی نژند و مدهوش بر رهگذر که دوختی چشم | ایام ترا چه گفت در گوش بند تو که بر گشود از پای | بار تو که برگرفت از دوش در عالم نیستی چه دیدی | کاینسان متحیری و خاموش دست چه کسی بدست بودت | از بهر که باز کردی آغوش شاید که سمند مهر راندی | نانی بگرسنه ای رساندی آفت زده حوادثی را | از ورطه عجز وارهاندی از دامن غرقه ای گرفتی | تا دامن ساحلش کشاندی هر قصه که گفتنی است گفتی | هر نامه که خواندنیست خواندی پهلوی شکستگان نشستی | از پای فتاده را نشاندی گویی بتو داده اند سوگند | کاین راز نهان کنی به لبخند این دست که گشته است پر چین | بودست چو شاخه ای برومند کدرست هزار مشکل آسان | بستست هزار عهد و پیوند بنموده به گمرهی ره راست | بگشوده ز پای بنده ای بند شاید که به بزمگاه فرعون | بگرفته و داده ساغری چند زان دم که تو خفته ای درین غار | گردنده سپهر گشته بسیار بس پاک دلان و نیک کاران | آلوده شدند و زشت کردار بس جنگ به آشتی بدل شد | بس صلح و صفا که گشت پیکار بس زنگ که پاک شد به صیقل | بس آینه را گرفت زنگار بس باز و تذرو را تبه کرد | شاهین عدم بچنگ و منقار ای مرده و کرده زندگانی | ای زنده مرده هیچ دانی بس پادشهان و سرافرازان | بردند بخاک حکمرانی بس رمز ز دفتر سلیمان | خواندند به دیو رایگانی بگذشت چه قرنها چه ایام | گه باغم و گه بشادمانی بس کاخ بلند پایه شد پست | اما تو بجای همچنانی شداد نماند در شماری | با کار قضا نکرد کاری نمرود و بلند برج بابل | شد خاک و برفت با غباری مانا که ترا دلی پریشان | در سینه تپیده روزگاری در راه تو اوفتاده سنگی | در پای تو در شکسته خاری دزدیده بچهره سیاهت | غلتیده سرشک انتظاری شاید که ترا بروی زانو | جا داشته کودکی سخنگو روزیش کشیده ای بدامن | گاهیش نشانده ای به پهلو گه گریه و گاه خنده کرده | بوسیده گهت و سر گهی رو یکبار نهاده دل به بازی | یک لحظه ترا گرفته بازو گامی زده با تو کودکانه | پرسیده ز شهر و برج و بارو گرد از رخ جان پاک رفتی | وین نکته ز غافلان نهفتی اندرز گذشتگان شنیدی | حرفی ز گذشته ها نگفتی از فتنه و گیر و دار طاقی | با عبرت و بمی و بهت جفتی داد و ستد زمانه چون بود | ای دوست چه دادی و گرفتی اینجا اثری ز رفتگان نیست | چون شد که تو ماندی و نرفتی ای گل تو ز جمعیت گلزار چه دیدی | جز سرزنش و بد سری خار چه دیدی ای لعل دل افروز تو با اینهمه پرتو | جز مشتری سفله ببازار چه دیدی رفتی به چمن لیک قفس گشت نصیبت | غیر از قفس ای مرغ گرفتار چه دیدی پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل | تیشه ای بود که شد باعث ویرانی من یوسفت نام نهادند و به گرگت دادند | مرگ گرگ تو شد ای یوسف کنعانی من مه گردون ادب بودی و در خاک شدی | خاک زندان تو گشت ای مه زندانی من از ندانستن من دزد قضا آگه بود | چو تو را برد بخندید به نادانی من آن که در زیر زمین داد سر و سامانت | کاش میخورد غم بی سر و سامانی من بسر خاک تو رفتم خط پاکش خواندم | آه از این خط که نوشتند به پیشانی من رفتی و روز مرا تیره تر از شب کردی | بی تو در ظلمتم ای دیده نورانی من بی تو اشک و غم و حسرت همه مهمان منند | قدمی رنجه کن از مهر به مهمانی من صفحه روی ز انظار نهان میدارم | تا نخوانند بر این صفحه پریشانی من دهر بسیار چو من سربگریبان دیده است | چه تفاوت کندش سر به گریبانی من عضو جمعیت حق گشتی و دیگر نخوری | غم تنهایی و مهجوری و حیرانی من گل و ریحان کدامین چمنت بنمودند | که شکستی قفس ای مرغ گلستانی من من که قدر گهر پاک تو میدانستم | ز چه مفقود شدی ای گهر کانی من من که آب تو ز سرچشمه دل میدادم | آب و رنگت چه شد ای لاله نعمانی من من یکی مرغ غزلخوان تو بودم چه فتاد | که دگر گوش نداری به نوا خوانی من گنج خود خواندیم و رفتی و بگذاشتیم | ای عجب بعد تو با کیست نگهبانی من اینکه خاک سیهش بالین است | اختر چرخ ادب پروین است گر چه جز تلخی از ایام ندید | هر چه خواهی سخنش شیرین است صاحب آنهمه گفتار امروز | سایل فاتحه و یاسین است دوستان به که ز وی یاد کنند | دل بی دوست دلی غمگین است خاک در دیده بسی جان فرساست | سنگ بر سینه بسی سنگین است بیند این بستر و عبرت گیرد | هر که را چشم حقیقت بین است هر که باشی و زهر جا برسی | آخرین منزل هستی این است آدمی هر چه توانگر باشد | چو بدین نقطه رسد مسکین است اندر آنجا که قضا حمله کند | چاره تسلیم و ادب تمکین است زادن و کشتن و پنهان کردن | دهر را رسم و ره دیرین است خرم آن کس که در این محنت گاه | خاطری را سبب تسکین است ما نیز در دیار حقیقت توانگریم | کالای ما چو وقت رسد کارهای ماست ما روی خود ز راه سعادت نتافتیم | پیران ره بما ننمودند راه راست از غبار فکر باطل پاک باید داشت دل | تا بداند دیو کاین آیینه جای گرد نیست مرد پندارند پروین را چه برخی ز اهل فضل | این معما گفته نیکوتر که پروین مرد نیست گر شمع را ز شعله رهایی است آرزو | آتش چرا به خرمن پروانه میزند سرمست ای کبوترک ساده دل مپر | در تیه آز راه تو را دانه میزند بی رنج زین پیاله کسی می نمی خورد | بی دود زین تنور بکس نان نمیدهند تیمار کار خویش تو خودخور که دیگران | هرگز برای جرم تو تاوان نمیدهند خیال آشنایی بر دلم نگذشته بود اول | نمیدانم چه دستی طرح کرد این آشنایی را بکوش و دانشی آموز و پرتوی افکن | که فرصتی که ترا داده اند بی بدل است دل پاکیزه بکردار بد آلوده مکن | تیرگی خواستن از نور گریزان شدن است طایری کز آشیان پرواز بهر آز کرد | کیفرش فرجام بال و پر بخون آلودن است با قضا چیره زبان نتوان بود | که بدوزند گرت صد دهن است دور جهان خونی خونخوارهاست | محکمه نیک و بد کارهاست خیال کژ به کار کژ گواهی است | سیاهی هر کجا باشد سیاهی است به از پرهیزکاری زیوری نیست | چو اشک دردمندان گوهری نیست مپوش آیینه کس را به زنگار | دل آیینه است از زنگش نگهدار سزای رنجبر گلشن امید بس است | بدامن چمنی گلبنی نشانیدن برهنمایی چشم این ره خطا رفتم | گناه دیده من بود این خطاکاری برهنمایی چشم این ره خطا رفتم | گناه دیده من بود این خطاکاری زن در ایران پیش از این گویی که ایرانی نبود | پیشه اش جز تیره روزی و پریشانی نبود زندگی و مرگش اندر کنج عزلت می گذشت | زن چه بود آن روزها گر زآن که زندانی نبود کس چو زن اندر سیاهی قرنها منزل نکرد | کس چو زن در معبد سالوس قربانی نبود در عدالتخانه انصاف زن شاهد نداشت | در دبستان فضیلت زن دبستانی نبود دادخواهیهای زن می ماند عمری بی جواب | آشکارا بود این بیداد پنهانی نبود بس کسان را جامه و چوب شبانی بود لیک | در نهاد جمله گرگی بود چوپانی نبود از برای زن به میدان فراخ زندگی | سرنوشت و قسمتی جز تنگ میدانی نبود نور دانش را ز چشم زن نهان می داشتند | این ندانستن ز پستی و گرانجانی نبود زن کجا بافنده میشد بی نخ و دوک هنر | خرمن و حاصل نبود آنجا که دهقانی نبود میوه های دکه دانش فراوان بود لیک | بهر زن هرگز نصیبی زین فراوانی نبود در قفس می آرمید و در قفس می داد جان | در گلستان نام ازین مرغ گلستانی نبود بهر زن تقلید تیه فتنه و چاه بلاست | زیرک آن زن کو رهش این راه ظلمانی نبود آب و رنگ از علم می بایست شرط برتری | با زمرد یاره و لعل بدخشانی نبود جلوه صد پرنیان چون یک قبای ساده نیست | عزت از شایستگی بود از هوسرانی نبود ارزش پوشانده کفش و جامه را ارزنده کرد | قدر و پستی با گرانی و به ارزانی نبود سادگی و پاکی و پرهیز یک یک گوهرند | گوهر تابنده تنها گوهر کانی نبود از زر و زیور چه سود آنجا که نادان است زن | زیور و زر پرده پوش عیب نادانی نبود عیبها را جامه پرهیز پوشانده ست و بس | جامه عجب و هوی بهتر ز عریانی نبود زن سبکساری نبیند تا گرانسنگ است و بس | پاک را آسیبی از آلوده دامانی نبود زن چون گنجور است و عفت گنج و حرص و آز دزد | وای اگر آگه ز آیین نگهبانی نبود اهرمن بر سفره تقوی نمیشد میهمان | زآن که می دانست کآنجا جای مهمانی نبود پا به راه راست باید داشت کاندر راه کج | توشه ای و رهنوردی جز پشیمانی نبود چشم و دل را پرده میبایست اما از عفاف | چادر پوسیده بنیاد مسلمانی نبود خسروا دست توانای تو آسان کرد کار | ورنه در این کار سخت امید آسانی نبود شه نمی شد گر در این گمگشته کشتی ناخدای | ساحلی پیدا از این دریای طوفانی نبود باید این انوار را پروین به چشم عقل دید | مهر رخشان را نشاید گفت نورانی نبود گفت با جوجه مرغکی هشیار | که ز پهلوی من مرو به کنار گربه را بین که دم علم کرده | گوشها تیز و پشت خم کرده چشم خود تا به هم زنی بردت | تا کله چرخ داده ای خوردت جوجه گفتا که مادرم ترسوست | به خیالش که گربه هم لولوست گربه حیوان خوش خط وخالیست | فکر آزارجوجه هرگز نیست سه قدم دورتر شد از مادر | آمدش آنچه گفته بود به سر گربه ناگاه ازکمین برجست | گلوی جوجه را به دندان خست برگرفتش به چنگ و رفت چو باد | مرغ بیچاره از پیش افتاد گربه از پیش و مرغ از دنبال | ناله ها کرد زد بسی پر و بال لیک چون گربه جوجه را بربود | ناله مادرش ندارد سود